2777
2789

مامان بابامم همسایه بودن..

بعد اینکه پدربزرگم فوت میشه، مادربزرگم و دایی و خاله و مامانم و همه، کار میکنن و خرج خودشونو در میارن..

یه روز ک مامانم از سر کار برمیگشته نذری میبره واسه همسایه، مادربزرگ پدریم در باز میکنه همون موقع بابامم ک تو حیاط بود مامانمو میبینه و عاشقش میشه...

دیگ بابام میاد خاستگاری ولی قبول نمیکنن..

پدر بابامم از اون ادمای بداخلاق بود ک میخواسته بچه‌هاش ازدواج فامیلی کنن و دختر داداشش با بابام ازدواج کنه..دیگ بابام دوباره ب سختی راضیش میکنه دوباره برن خاستگاری ولی پدرش میگ دیگ خرج عروسی و خونه بهشون نمیده...

دیگ مامانم اینا قبول میکنن و بابام کار میکنه و پول جور میکنه و ازدواج میکنن، تو یکی از اتاق های همون خونه که پدربزرگ مادریم خریده زندگیشونو شروع میکنن..

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

چقد قشنگ  عشق که باشه همه چی رو با خودش میاره🥺❤️

اره خوشبحال اونایی با عشقشون ازدواج میکنن...

ما از نظر مالی ضعیف بودیم و هستیم ولی رفتار پدر مادرم رو روحیه ما خیلی تاثیر داشته از بچگی..

با اینک پول انچنانی نداشتیم ولی دلمون خوشه، واقعا حداقل ارامش داریم...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108