سلام دوستان دلم از غصه داره میترکه
با مادرشوهر تو یه ساختمون زندگی میکنیم و4ساله ازدواج کردم یه دختر یکساله هم دارم تو این مدت از این حرص وجوشی دریغ نکردن شوهرمم پرمیکردن مینداختن جونم از کتک کاری گرفته تا فحش به خانوادم. الان تازه فهمیده اشتباه کرده اوفتاده به غلط کردن
خانوادم کم وبیش میدونن مشکلاتمو یعنی از کتک کاری وفحش ها خبر ندارن امروز با مادرم( (نامادری هستن پدر ومادرم من وقتی یکسال نیم بودم جدا شدن)) دردودل میکردم داشتم از مشکلاتم میگفتم بعدش گفتم اینجوری پیش بره من دیگه واقعا نمیتونم به طلاق فکر میکنم تا گفتم.
گفت تو بخوای بیایی خونه بابات من طلاقمو میگیرم میرم نمیتونم با تو زندگی کنم من چیزی نگفتم گذاشتم رو حساب حرف از روی عصبانیت و....
ولی پدرم زنگ زدو گفت اگه بیایی خونه ما برای مهمونی هرچند روزی که خواستی بمون ولی برای طلاق بیایی یک ساعتم نگهت نمیدارم
من انگار آب. جوش ریختن سرم سریع گوشی رو قطع کردم وشروع کردم گریه کردن یه چیزی بگید آروم بشم نفسم بالا نمیاد دیگه