امشب شام ماکارونی بود من آخراش رسیدم خواهر شوهرم بود
شام خوردیم دخترش ظرف شستن من جارو کردم آشپزخونه و خواهر شوهرم رفت
بعد سر صحبت مادرشوهرم گفت ای خدا تا نمردم ته تغاری زن بده من همینجوری بشینم خونش
((من میدونم اینا برادرشوهر مجبور به زن گرفتن. میکنن اصلا اون هیچ شرایطی نداره و راضی نیست و مقاومت میکنه ))
شوهرم گفت تو از پسر اولی همینو گفتی تا الان
من گفتنم ایشالله اونم میگیره ولی شما خونه همین پسرای متاهلت بیا تو خونه اونا نمیای
پدر شوهرم گفت فلانی راس میگه انتقاد میکنه ما خونه اینا نمیری کی بدش میاد خونه پسر دخترش بره بگه بخنده