سلام بچها این وقت شب دچار عذاب وجدانم کردن خواستم از شماها کمک بگیرم من خانوادم افکار سنتی دارن و از بچگی منم اینجوری بزرگ کرذن خصوصا مادرم ،مادر من دلش نمیاد واسه خودش لباس بخره میگ اینا خوبن بابات گناه داره سختشه همیشه تو زندگیش قناعت نه ها ب خودش سختی داده دیقااین صفتش ب منم سرایت کرده از پدر و مادرم دلم نمیاد هیچی بخوام شاید باورتون نشه از کلاس چهارم تا الان ک ۲۰ سالمه پالتو نخریدم فقط با مانتو سر کرذم گاها سالی ی بارم مانتو نمیخرم عید نخریدم مادرم همیشه بعد شام کنار سفره میخوابه راستش من کوچیک تر ک بودم همه کارای خونه رو میکردم اما الان دیگ خسته شدم همسن و سالام و نگاه میکنم فقط برای خودشون تفریح میکنن و عشق و حال من خودم با تلاش خودم بدون هزینه دانشگاه فرهنگیان قبول شدم حقوق دارم مادرم میگ از روزی ک قبول شدی خودت و گم کردی ببین خدا میزنت زمین دوتا بچه ۸ و ۱۲ ساله دیگم داریم توقع ذارن من همش اونا رو سرگرم کنم جواب حرفاشون و ندم دوستان بنظرتون این ک من دلم بخواد برم تفریح و زیاد تو خونه کار نکنم یعنی خودمو گم کردم؟ امروز بعد یک سال ب پدرم گفتم پول بده مانتو بخرم داد زد سرم ندارم منم میخوام با حقوق این ماهم لباس یخرم بنظرتون با این خانواده متوقع چیکار کنم واقعا این ک دلم نخواد بچهای اونا رو نگه دارم و زیاد تو خونه کار نکنم توقع زیادیه تازه بابام میگ من خیلی پدر خوبیم ک گوشیت و نمیشکنم انقد تو گوشی هستی تنهاسرگرمی من فقط گوشبه لطفا راهکار بدین