دبگه گفتم الان بیاد نمیگه ول کردم رفتم میگن ما اومدیم اول واخرش
مادرت خسته شده دعواکرده بهونه کرده رفته دورازجون تو وبچه خد انکرده اگه برای تو یا بجه اتفاقی میفتاد همین رو میگفتن الان
بگو نیان حتما بگو شوهرم بش برخورده دکترگفته باید استراحت کنم نمیتونم مهمان بیاد
به من گفتن خوب شوهرت برات پرستارمیگرف به ما چه
من توحاملگی هام هم کسی رو نداشتم ۷ ماه ویار هیچی نخوردم با یه بچه کوچیک هیچکی یه پیاله سوپ نداد بهم
یک دوست دارم خدا خیرش بده چن بار غذا پخت کاشی پخت دعوتم کرد
بچم ۲ کیلو به دنیا آمد
حالا الان میگن وای غش کردیم بچه ببینیم اونم الکی برای یک ساعت دوباره حوصله بچه ندارن