سلام
راستش نمیدونم از کجا شروع کنم و چجوری بگم با این دست به قلمم خوبه اما اینبار دستام قدرت نوشتن نداره
پارسال بود جانا تاپیک زد و من خیلی اتفاقی اومدم و از عشق یکطرفه ای که ۷ سال بود داشتم و هیچکس حتی مادرمم تا اون موقع خبر نداشت گفتم
خیلیا کمک کردن به من چه از طریق راهنمایی چه از طریق تسکین دردم و راهکار
یه سریا شاید هیچ درکی از حسم نداشتن اما به حرفام گوش میدادن
یکی هم مثل جانا درد من رو کشیده بود و تو بهترین روز یعنی روز قبل عقدش هم کلا صحبت کرد بهم تا قلبم آروم بشه
من همه راه ها رو امتحان کردم برای فراموشی
از پاک کردن عکساش گرفته
خیابونی که مغازه اشون هست نرفتن گرفته و....
کتاب خوندن و درس و سرگرم کردن خودم و....
تونستم احساسم رو تا حدی سرکوب کنم
اینا برای تا دیروزه
تا اینکه قرار شد امروز با مادرم بریم خونه دوستش راستش اصلا به دلم نبود
اما دوستش گفته بود باید بیام و اگر نرم دلخور میشه
حاظر شدم رفتم
صبح تومهمونی یه مسئله ای پیش اومد حالم بد شد
اما به ناچار خم به ابرو نیاوردم تا به مهمونی لطمه نزدم
تا اینکه دوست مامانم یه دختر کلاس هفتم داره
یکم خواستم باهاش حرف بزنم حالم بهتر بشه
ازش پرسیدم از درسات چه خبر
معلماتون کیا هستن(میخواستم بدونم معلمای سابق ما هم هستن یا نه از مدیر مدرسه گفت و من اسمم رو بهش گفتم و بهش گفتم که اسم منو بگه مدیر خیلی منو دوست داره و دانش آموزش بودم تا رابطه اش با دختره خوب بشه)
تا اینکه گفت فلانی دبیرمه و اون خانوم مادر شروین بود کسی که دوستش داشتم
گفتم آدرینا شاید باورت نشه خیلی با هم صمیمی هستیم
گفت پس باید بدونی هفته پیش عروسی پسرش بوده💔
این حرفو که زد خشکم زد
حالم بدتر شد ،دهنم بسته شد ...مادرم فهمید چه خبره
گفتم نه ازدواج نکرده گفت چرا مادرش چند روز نیومد
بعد یادم اومد که من چند وقته که پیجشون رو پیگیر نیستم
راستش همیشه فکر میکردم خبر ازدواجش رو بشنوم اشک میریزم
اما انگار چشمام خشک شده ،انگار احساسم یخ زده
نمیتونم بگم چجوری ام
همش میگم دوست دارم زنشو ببینم
یعنی از من قشنگتره؟از چه خانواده ایه؟چی کاره اس؟
اون پسر مغرور واقعا عاشق شد
چجوریه با زنش
پدر و مادرش خیلی مهربونن حتما خیلی عروسشونو دوست دارن
خوشبحال زنش که مادرشوهر به این مهربونی داره
دوست دارم ببینم چجوری به زنش نگاه میکنه
ببین روز دامادیش چجوری شده بوده
دوست دارم ببینم به هم میان یا نه 🤦♀️
تو ذهنم مرور میکنم اولین بار کی دلم لرزید
تمام ۷ سالو دوست دارم مرور کنم💔
دوست دارم اشک بریزم اما نمیتونم
شاید من اشکامو ریختم این چند سال و الان وقته تماشا کردنم هست و درد کشیدن
امشب خیلی به جانا نیاز دارم دوست دارم باهاش حرف بزنم فکر کنم خیلی خوب بتونه منو بفهمه
بچه ها ببیخشید منو که مینویسم
شاید اینجوری حالم بهتر بشه
من خیلی از خودم گفته بودم دوست داشتم از سر آخر عشق یکطرفه ام بگم