بچه ها خیلی دلم برای همسرم میسوزه...
از دوران نامزدی متوجه یه رفتارایی شدم ولی با تعریفی که از بچگیش کرد دیگه مطمئن شدم که همسرم با کمبود محبت شدید بزرگ شده..الان دوسال که ازدواجکردیم..
میگه پدرومادرم خیلی دلشون دختر میخواست ودوتاپسر داشتن.. وقتی برای بار سوم مامانش باردار میشه ومیبینن بازم پسره که همسر من میشه...بعداز همسرم کلی نذر ونیاز میکنن به امید دختر وبه فاصله خیلی کم مادرش مجدد باردار میشه ومیبین دختره..
همسرم میگه از بچگی همه نگاه ها وتوجه ها به سمت خواهرم بود..هیچکس منو نمیدید..میگفت یادمه بچه بودم مدرسه میرفتم کفشام پاره شده بود کفش نداشتم..مامانم کفشای کهنه دختر همسایه که هم سایز من بود رومیداد بپوشم..بقیه مسخرش میکردن همین الان گاهی یادش میارن ومسخره میکنن.. هیچوقت هیچکس براش تولد نگرفت..تا حالا کسی بهش هدیه نداد تا زمانی که تودوران دانشجویی دوستش بهش هدیه داد..همسرم یه غذایی روخیلی دوس داره توبچگی میگه به مامانم التماس میکردم برام درست کنه ولی نمیکرد.چندوقت پیش خونمون روضه گرفتیم میگفت خانم بیا همون غذارو درست کنیم نوذری بدیم...میگفت درطول بچگیش،هیچوقت از پدرش پول نگرفت..میگه یه بارروز معلم بود همه میخواستن پول بزارن روی هم برای معلممون هدیه بخرن..گفت من نداشتم..
من برای اولین بار توسن ۲۴سالگی براش تولد گرفتم..
با مشاور هم صحبت کردم..به خاطر نوع بزرگ شدنش بچه ها یه چیزایی رو اصلا بلد نیست.. چون محبت ندید بلد نیست به دیگران محبت کنه..خیلی تلاش میکنه ولی سخته براش..درونگراست..
کلا نادیده میگیرنش..بااینکه از دوتا برادر دیگش پخته تره وحتی اونا که سن ۳۰ و۳۵ رودارن هنوز زن نگرفتن..
برای خیلی از مراسماتمون حتی ازخانواده خودش هم شرکت نمیکردن..وقتی ازدواج کردیم حتی خاله وداییاش پاگشامون نمیکردن..بهش زنگ نمیزدن..اونم میگفت خانم بیخیال منم کاری باهاشون ندارم..
انگار ازهمشون فراری.چون جدی نمیگیرنش..روی پای خودش ایستاد..از سن ۱۸سالگی به بهانه درس وکار ازشون جداشد..وبرای ازدواجمون جز درحد جزئی هیچ کمکی ازشون نگرفت..
دلم میخواد بهش کمک کنم ولی نمیدونم چه جوری...
گاهی خودم از سکوتش وازبعضی رفتاراش ناراحت میشم ولی میدونم دست خودش نیست..ولی نمیدونم چیکار کنم که این حالتا روکناربزاره..گاهی میشینه پیش مامانم دردودل میکنه وازبچگیش میگه💔