چقدر دلم برای خودم میسوزه.تنهام و احساس تنهایی غمهای زندگی و آرزوهای بر بادرفته منو داغون کرده.
دلم برای مهتاب تنگ شده واسه خندیدن باهاش درددل کردن باهاش.نمیدونم اونم یاد من میکنه یا نه ولی من عجیب دلم برای لحظه های بودن باهاش تنگ شده.از طرفی دیگه یه عشق یه طرفه منو بهم ریخته هرچی با خودم کلنجار میرم که بهش فکر نکنم نمیشه کاشکی اینقدر که من به فکر اون بودم اونم یه بار به فکر من بود پس قانون جذب کجاست به چه دردی میخوره به سنگ اگه اینقدر فکر کرده بودم تا حالا تیکه تیکه شده بود..how poor i am.