صدای سگ ها همه جارو پرکرده بود ...
یکی از نگهبانا با عجله اومد ...محرم رو پشت پنجره دید و گفت: اقا محرم ...
محرم با عجله گفت: کیه درب میزنه ؟
_ یه پسر جوون میگه اسمش رحمان ...
یهو انگار دنیا رو به پای من ریخته باشن ...
محرم به عقب چرخید و با چشم های درشت شده گفت : صداتون در نمیاد تا ردش کنم بره ...
انگشت اشاره اشو به علامت تهد_ید تکون داد و گفت : شنیدی مرجان ...
رو به نگهبان گفت: چرا ردش نکردی بره ؟
_ اقا گفت دنبا_ل کسی میگرده تو تهران گمش کرده از شما کمک میخواد برای پیدا کردنش ...
محرم دستپاچه بود چند بار با مـ..ـشت به دیوار کو...بید ...
صداش میلر...زید و گفت : در رو باز کن خودم تا نرم نمـ...ـیره ...
از پشت در تکون نمیخوری ...
به سمت درب رفت درب باز شد و بیرون رفت ...
خاله تا محرم رفت به سمتم دوید و گفت : مرجان اگه الان نتونیم هیچ وقت دیگه نمیتونیم ...
رحمان اومده دنبا_لمون بازم به معرفت اون ...
من که از شد_ت هیجـ..ـان نمیتونستم کاری کنم ...
خاله جمشید رو زمین گزاشت به دور اطرافش نگاه میکرد ...
پرستار جمشید متعجب بود اون یچیزهایی میدونست که ما اونجا زنـ...ـدانی هستیم....
شاید از گـ...._تکی که از محرم خورده دلش ازش پر بود و گفت: اومدن دنبا_لتون ؟
_ اره اگه بتونیم بریم اگه الان نریم دیگه نمیشه ...
اون پرستار هم مثل ما روزها بود اونجا اسـ...ـیر بود ...
من که حتی نمیتونستم فکر کنم ...
جمشید سمت بخاری کنار سالن رفت و خاله فر....یاد زد بیا عقب میسو....زی ...
پرستار جمشید با تر..._س گفت : اتیش بزنید بزارین اتیش بگیره اینجا ...
اون که اومده دنبا_لتون میفهمه میاد تو ...
حق با اون بود ...
خاله مهلت نداد ما تکون بخوریم و با لگـ...ـد بخاری نفتی رو زمین انداخت ...
نفت که زمین ریخت شعله ها تا سقف رفت ...
یا میسو....ختیم یا میرفتیم...
صدای حـ...._یع هامون واقعی بود از اون اتیش و وحـ...._شتش ...
🍁🍁🍁