خاله اروم تو گوش مامان نجوا کرد ...
_ زبونم لال بشه اما فکر کنم میخواد بلایی سر خودش بیاره ازش چشم برنمیداریم یوقت کار دستمون نده ...
خودشو نکـ...شه ...قباد دستور داده حتی وقتی خوابه یکی مراقبش باشه ...
گـ...._شتن ...تنها راه همون بود که مجــ....بورش کنم خودش طلا_قم بده ...
اون راضی نمیشد یه تار از سرم کم بشه چه برسه که بلایی سرم بیاد ...
سالهای خیلی دور وقتی یه دختر بجه بودم یادمه مردی بود تو همسایگی مادربزرگم ...
از رو فقر و نداری یه روز خودشو از پشت بوم انداخت پایین چون ارتفاع زیاد نبود فقط پاهاش شکست ...
اگه وانمون کنم میخوام خودمو بندازم پایین اونم از این عمارت با این ارتفاع زیاد حتما قباد مجـ...بور میشد ...
بهترین فرصت بود تا شیـ.ون و واویلای پدر و مادرم رعـ...شه بندازه به دل قباد و دامـ..ن بده به دیوانه بازیم ...
با اجازه سرپا شدم ...
همه نگاهم کردن و گفتم : میرم توا...لـ...ت ...
خاله میخواست باهام بیاد که با اخم گفتم : نیازی نیست ...
دلم میجوشید و تند تند میکو...بید ....کارد میوه خوری روتو مـ...شتم داشتم ...
حتما قباد به این اسونی ها کوتاه نمیومد..
اون ار...باب بود هزارتا راه کار پیدا میکرد برای هر مشکلاتی ...
نفهمیدم چطور نردبام چوبی رو بالا رفتم ...
شعرهای بچگیمو زیر لب زمزمه میکردم ...همونایی که موقع شیـ...طنت میخوندم ...
بالای پشت بام که رسیدم نردبام رو بالا کشیدم تا کسی راهی نداشته باشه که بالا بیاد ...
بخاطر جمشید مجـ...بور بودم ...
چشم هامو بستم چندبار به خودم تسلی دادم و اروم شدم ...
لبه پشت بام عمارت ایستادم خیلی بلند بود ....تر...سیدم عقب رفتم ...
من که نمیخواستم خودمو بکـ...شم فقط میخواستم اسباب تر...س بشم...
دوباره جلو رفتم ...
هزاربار به اقا محرم لهـ.نت فرستادم ...
صدام گرفته بود ...
چندبار صدامو صاف کردم و بالاخره دل و جرئت پیدا کردم ...
جوری صداش میزدم که انگار قراره حکم مر....گمو بده ...
_ قباد خان ...قباد خان ...
هنوز صدای پر از د_ردم تو گوش هامه ...
صدای خودم که صداش میزدم ...
رحمان اولین کسی بود که اومد تو ایوان ...
🍁🍁🍁