2777
2789
تا اینجا چطور بود خانوما💗 خوشتون اومد یا نه؟😍 

کاش پای اون محرم وسط نمی ومد و مرجان به شوهرش حقیقت رو میگفت و به قباد اعتماد میکرد

از خانه قدم به دنیای بیرون بگذارید در حالی که زنانگی تان پشت در جامانده است، تا انسانی در جمع حضور یافته باشد و اندیشه و گفتار و رفتار او مورد توجه و احترام قرار بگیرد نه جلوه‌های زیبای جسم و زنانگی‌اش.(امام موسی صدر)                                                                            

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

پست هتی امروز رو اصلا کامل نخوندم

از خانه قدم به دنیای بیرون بگذارید در حالی که زنانگی تان پشت در جامانده است، تا انسانی در جمع حضور یافته باشد و اندیشه و گفتار و رفتار او مورد توجه و احترام قرار بگیرد نه جلوه‌های زیبای جسم و زنانگی‌اش.(امام موسی صدر)                                                                            
بچه ها رمان دیگمم حمایت کنین مرسی ❤

ممنون عزیزم خیلی خوب بود باقیشو کی میزاری؟

باشکوه ترین وزیباترین عشق زمینی عشق مادر به فرزندشه خدایا این عشقو به همه ی بانوان جهان هدیه بده الخصوص بانوان سرزمینم🌷🌷🌷
من جای مرجان بودم حقیقت رو به قباد میگفتم بعد نقشه می‌کشیدیم دوتایی بعد میرفتم پیش آقا محرم.. ومیگفت ...

اره واقعا

اسی کاش اینطوری میشد رمان داره غمگین میشه 

این روزا بیداری خوابه تلخیه.سورنا!
چه مرد خوبیه قباد... هرجور میخواین فکر کنین ولی من عاشقش شدم😂😂😂😍😍

هنوز یک جا محرم استغفرالله هنوز عقد نکردن به مرجان

نزدیک میشه حرفای بد بد میزنه

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر چی به خاله میگفتم‌...

فقط بهم گلاب میداد بخورم ...

خانم بزرگ هم که تکلیفش مشخص بود اون‌ قباد رو میخواست و ارامششو ...

از طرفی چطور از حمید دور میشدم ...تو اون مدت خیلی وابسته اش شده بودم و تمام‌ دلتنگی هام رو با اون پر میکردم ...

خاله تهمینه گاه گاهی باهام صحبت میکرد و نصیحتم میکرد برای اینده حمید ...

طلا....ق واژه پر رنگی بود مخصوصا اون زمان که زنی اجازه طلا....ق نداشت ...

حتی اگه شوهرش دز....د بود و قا*ل ‌..

خاندان خودم بیشتر از همه پایبند بودن ...

خبرش به گوش اقام و مادرم رسیده بود ...

روز هشتم بود من دیگه فرصتی برای ا_لتماس نداشتم ...

خاله دستپاچه اومد و گفت : بلند شو اقاتینا اومدن ...

مهربان و اقا محمدم هستن ...

معلوم بود خاله دست به دا_من اونا شده تا تکلیف منو یسره کنن ...

به اتاق پذیرایی رفته بودن ...

وارد که شدم مامان هنوز سرپا بود ...

تصور میکرد دخترش تو عمارت ار._بابی داره هر روز میخوره و لذ_ت میبره ...

با دیدنم چند قدم عقب رفت و گفت : خدا مر...گم بده ...

مهربان دستشو فشرد و ارومش کرد تا جلوی من گریه نکن به اندازه کافی من خودم داغون بودم‌...

اما اقام دلش نازک بود و زد زیر گریه ...

شونه هاش میلـ...رزید ...

من میفهمیدمشون اونا نگران من بودن و من نگران پا.._ره ای از تـ...نم که ازم جدا کرده بودن ...

تکه ای از وجودم که جونش تو مشـ...ت خودم بودم ...

اگه به قباد میگقتم میتر...سیدم پسرم رو بکـ...شن ...

مر....گ‌ گلبهار تلنگری بود تا هزاربار با خودم زمزمه کنم اون مرد یه بیمار و شوخی نداره ...

قباد پشت سرم وارد شد ...

همیشه میچرخیدم و نگاهش میکردم اما واکنش نشون ندادم ...

اگه میدیدمش دلم میلـ...رزید و وا میدادم ...

قباد بالای اتاق نشست و تعارف کرد بنشینن ...

کسی چیزی نمیگفت و به من خیره بودن ...اقام سرشو به دیوار پشت تکیه کرده بود ...

با اندوه نگاهم میکرد ...

رحمان با اجازه اومد داخل و همونجا تو استانه درب نشست ...

قباد خان نگاهم کرد و گفت: خوش اومدین ..مرجان خانواده ات اومدن عیادت ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد خان نگاهم کرد نگاهش مثل همیشه پر از عشق بود و گفت : مرجان خانواده ات برای عیادت اومدن چرا نمیگی خوبی و داری بهتر میشی ...نزار نگرانت باشن ...

خاله دستهاش میلـ..رزید و استرس اون روزها روی اون بود...

لبهام از خشکی و بی ابی تـ.ـنم بهم چسبیده بود از هم جدا کردم و گفتم : من خوبم اقا ...

مهربان پسرات خوبن ...چرا نیاوردیشون ببینمشون ...شاید دیگه فرصتی نباشه ...

مامان جملات منو به جدایی و مر...دنم تفسیر کرد و گفت : خدا نکنه مادر صد سال عمر کنی...

اتیش پا_ره خونه ما بودی ...

یه روز خوش نداشتیم از بس شیـ..طون بودی ‌..

قباد خان نگم براتون از بجگی هاش همین رحمان حریفش نمیشد ...هر روز یا یکی رو میز...د یا یه بلا سر خودش میاورد ...

لبخند با یاد اوری اون روزها رو لبهام نشست ...

قباد تک خنده ای کرد و گفت: الانم همونه هر روز یه جوری بلا میاره سر ما ... 

اما با همین شیـ...طنت هاش میخوامش با همین کله شـ...قی هاش ...مرجان برکتی بود که خدا فرستاد تو زندگی من ...

یجوری روزهام باهاش عوض شد که هیچ وقت اونجور نبود ...

با چشم هام بهش میگفتم ...

_ تو هم نیمه جان منی ...تو تکرار نشدنی هستی ...

اما حیف که چشم هام زبان گفتن نداشت ...

بساط پذیرایی رو اوردن و سلطان سنگ‌ تموم گزاشته بود ...

اقا محمد و قباد اروم با هم صحبت میکردن ...

مامان و خاله با هم و من به تک تک اونا نگاه میکردم ...

من باید یکاری میکردم‌...

قباد هیچ جوری راضی نمیشد باید مجـ...بورش میکردم ...

نمیدونستم و از اون ندونستن عصبی بودم‌...از اینکه زمان میرفت ...

با هر بار یاد اوری اون خواب و گـ....شتن پسرم تنم هزاربار میلـ...رزید خوب بود که خواب بود ... 

من اگه پام به خونه اون مرد کـ....ثیف باز نمیشد هیچوقت اون وارد حریم من نمیشد و الان پسرام کنارم بودن و من و قباد خوشحال بودیم ...

گوش هام تیـ....ز بودن و زمزمه خاله رو تو گوش مامان شنیدم ...

اون همیشه خواسته و ناخواسته چاره ساز مشکلات من بود ....

خاله بود اما برام به وقتش دوست و مادر و رفیق و حتی یه مرد بود ...

زنی که خالصانه پاک بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله اروم تو گوش مامان نجوا کرد ...

_ زبونم لال بشه اما فکر کنم میخواد بلایی سر خودش بیاره ازش چشم برنمیداریم یوقت کار دستمون نده ...

خودشو نکـ...شه ...قباد دستور داده حتی وقتی خوابه یکی مراقبش باشه ...

گـ...._شتن ...تنها راه همون بود که مجــ....بورش کنم خودش طلا_قم بده ...

اون راضی نمیشد یه تار از سرم کم بشه چه برسه که بلایی سرم بیاد ...

سالهای خیلی دور وقتی یه دختر بجه بودم یادمه مردی بود تو همسایگی مادربزرگم ...

از رو فقر و نداری یه روز خودشو از پشت بوم انداخت پایین چون ارتفاع زیاد نبود فقط پاهاش شکست ...

اگه وانمون کنم میخوام خودمو بندازم پایین اونم از این عمارت با این ارتفاع زیاد حتما قباد مجـ...بور میشد ...

بهترین فرصت بود تا شیـ.ون و واویلای پدر و مادرم رعـ...شه بندازه به دل قباد و دامـ..ن بده به دیوانه بازیم ...

با اجازه سرپا شدم ...

همه نگاهم کردن و گفتم : میرم توا...لـ...ت ...

خاله میخواست باهام بیاد که با اخم گفتم : نیازی نیست ...

دلم میجوشید و تند تند میکو...بید ....کارد میوه خوری روتو مـ...شتم داشتم ...

حتما قباد به این اسونی ها کوتاه نمیومد‌..

اون ار...باب بود هزارتا راه کار پیدا میکرد برای هر مشکلاتی ...

نفهمیدم چطور نردبام چوبی رو بالا رفتم ...

شعرهای بچگیمو زیر لب زمزمه میکردم ...همونایی که موقع شیـ...طنت میخوندم ...

بالای پشت بام که رسیدم نردبام رو بالا کشیدم تا کسی راهی نداشته باشه که بالا بیاد ...

بخاطر جمشید مجـ...بور بودم ...

چشم هامو بستم چندبار به خودم تسلی دادم و اروم شدم ...

لبه پشت بام عمارت ایستادم خیلی بلند بود ....تر...سیدم عقب رفتم ...

من که نمیخواستم خودمو بکـ...شم فقط میخواستم اسباب تر...س بشم‌...

دوباره جلو رفتم ...

هزاربار به اقا محرم لهـ.نت فرستادم ...

صدام گرفته بود ...

چندبار صدامو صاف کردم و بالاخره دل و جرئت پیدا کردم ...

جوری صداش میزدم که انگار قراره حکم مر....گمو بده ...

_ قباد خان ...قباد خان ...

هنوز صدای پر از د_ردم تو گوش هامه ...

صدای خودم که صداش میزدم ...

رحمان اولین کسی بود که اومد تو ایوان ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

درخواست بدین

hibyqermez | 23 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز