2777
2789

استکان چای رو رحمان دستم داد ..

_ ارباب میخواد برام زن بگیره ...

با چشم های درشت نگاهش کردم ...

_ اونجوری نگاهم نکن ...صبحی صدام زد گفت دختر چوپون عمارت هست یه دختر دوازده سیزده ساله ‌....مادرشون تازه مرده این دختره و دهتا بچه قد و نیم قد موندن سر چوپونش ...

لبهام خندید ...

_ دیدمش یکبار دیده بودمش اسمش رعناست ...

_ اره همونه ...

_ وای رحمان باورم‌نمیشه داری شوهرش میشی ...

با اخم‌زد پشت دستم ...

_ شوهر ...به زور میخواد دختر رو برام بگیره ...

فردا گفته مادرم بیاد بره خونشون ...براش انگشتر میخواد بفرسته ...

یکم‌مکث کردم‌...

_ قباد خودش چطوره ؟؟

_ دلتنگشی ؟‌

سرمو پایین انداختم و با استکان داغ چای سرگرم سدم ...

_ معلومه دلتنگشی ...اون زنعمو پیر رو فرستاده اون عمارت ...

خانم‌بزرگ هر روز سراغتو میگیره ....یجوری اونم بعد رفنتنت سرحال نیست ....

اما قباد خان همونجوری سفت و محکم مونده ...

_ تنش سلامت باشه ...

_ پسراتم خوبن میترسم زبون که باز کردن به کسی دیگه بگن مادر ...

_ عیب نداره گلبهار براشون زحمت میکشه اونو مادر صدا بزنن حقشه ...

رحمان‌نگاهشو ازم دزدید ...

_میخوان برای قباد زن بگیرن ...

چندتا دختر معرف شدن ...

از ابادی های دیگه ...قراره خانم بزرگ یکی رو انتخاب کنخ ...

استکان چای از دستم افتادو شکست ...

صدای شکستن استکان نبود اون صدای شکستن قلب من بود ...

_ داره زن میگیره ؟‌

رحمان خم شد تکه های استکان رو جمع میکرد ...

_ برو عقب زخمی نشی ....اون ارباب نمیتونه بدون زن بمونه که ...

_ یعنی به همین زودی منو یادش رفت ...

رحمان جواب نمیدادو من اشکهام میریخت ...

رحمان نگاهم کرد ..

_ برو مرجان با اینکه تحمل ندارم دور باشی ولی برو ...

انقدر دور شو که دیگه صدای این اهالی رو نشنوی ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دلم سنگین بود ...

خیلی سنگین ...دور میشدم از شهری که یارم توش بود ...

از جایی که همه ارزوهام توش دفن شدن ...جواد پشت فرمون بود و خاله جلو کنارشو من عقب تنها نشسته بودم ...

یه بقچه نون و فتیر های محلی که مامان پخته بود کنارم بود ...

از پنجره به بیرون نگاه میکردم خودمو خوشحال جلوه میدادم اما کسی خبر از دلم نداشت ...

تا تهران راه طولانی بود و خسته کننده ...

چقدر اقام و مامان پشت سرم گریه کرده بودن ...

یه جفت از لباسهای پسرا رو رحمان برای یادگاری برام اورده بود ...

بوی خودشون رو میداد ...

چندبار بوسیدم و اون لباسهارو به سینه ام فسردم ...

دلم که اروم گرفت دستمو روی شونه خاله گزاشتم ...

_ خاله گرسنه نیستی ؟ 

خاله به عقب چرخید ...

_ قربون خاله گفتنت چرا یجا بریم جواد برامون یچیزی بخره ‌..

_ مامان نون و پنیر گزاشته برامون ...

جواد کنار یه استراحت گاه کنار کشید ...

_ میخوام بهتون کباب بدم پیاده بشین ...

باد خنک میوزید و پیراهن گل دارمو به رعشه مینداخت ...

جواد بهترین غذا رو برامون خرید و چقدر هم مزه داد ....

عصر بود که رسیدیم تهران ...صاحاب کار جواد قرار بود فرداش ما رو ببره اون خونه ...

اونشب مهمان خونه جواد بودیم ...

زن جواد و پسراش خیلی تحویلمون گرفتن و از سرنوشت تلخ من همه تاسف میخوردن ...

فکر اینکه قراره قباد خان زن بگیره خلاصم نمیکرد ...

مدام با خودم میگفتم بسته تا کی میخوای خودتو ازار بدی اما دلم اروم نمیشد ....

باورم نمیشد اونجا شهر بود و چه جایی ...جواد حق داشت که نمیخواست برگرده ابادی خودمون ....خونشون بزرگ و ویلایی بود ...جواد بعد از خدمت سربازی دیگه برنگشته بود ده و اونجا صاحب همه چیز بود ...

خاله هم به اون دوری تن داده بود ...

پسراش کوچیک بودن اما خیلی شیطنت داشتن و اونشب به اندازه ده سال خسته امون کردن ...

مدام با وسایل خونه ور میرقتن و میریختن ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

افتاب زندگی جدید من بالا اومد ...

زن جواد یه سفره صبحانه مختصر برامون چید ...

ناخواسته یاد بریز و بپاچ تو عمارت افتادم و سرشیر های تازه و عسل و کره اش ...

جواد و صاحاب کارش ما رو تا اونجا بردن ...

چه خونه ای بود یه درب اهنی بزرگ یه عمارت لوکس سنگ نما وسط اون باغ ...

صدای پارس کردن سگها تا وسط باغ میومد ..خاله چادرشو به دندون گرفت و خیره به عظمت اونجا گفت : خدا گفته گر ببند دری ز رحمت گشاید در دیگری ...

عمارت قباد خان اندازه یه وجب اینجا هم نیست ...

فواره های اب وسط حیاط بود و گلهای خوشرنگ و خوش بوش همه جا بودن ...

خاله به پهلوم زد ..

_ خدا ببین این همه ثروت رو یجا به کیا میده ...

ادم باید بختش بلند باشه وگرنه ریخت و قیافه که شانس نمیاره ...

صاحاب کاره جواد حرف خاله رو تایید کرد ‌..

_ مگه تنها اینجاست دنیا ثروت داره خاله دوتا پسر داره ول کردن رفتن امریکا خودش موند و خودش ...

حیونی زنش مریضی بدی داشت دوساله فوت شده ...

اقا محرم ادم خوبیه دست بخیره نمای ساختمونش رو ده سال پیش من خودم درست کردم‌...

روبروی درب وردی که رسیدیم ...

اقا محرم درب رو باز کرد ...

تصور میکردم یه پیرمرد مو سفید قراره باشه اما یه مرد میانسال چهل چند ساله بیشتر نبود ...

یه دست کت و شلوار روشن تنش بود و اتو کشیده و مرتب به استقبالمون اومد ...

بوی عطر و ادکلنش جلوتر از خودش میومد ...

با روی باز با جواد و صاحاب کارش دست داد ...

_ خیلی خوش اومدین ...

خاله چادر مشکیشو قاب صورتش کرد و خودشو معرفی کرد ...

دستی پشتم گزاشت ...

_ ایشونم مرجان ...دختر خودم نیست اما فرقی هم با اولادم نداره ...

اقا محرم نگاهی به ما انداخت و کنار کشید تا وارد قصرش بشیم ...

خودش جلوتر میرفت و گفت : پسرای احمق من رفتن از این همه امکانات چشم پوشیدن ...

جواد مورد اعتماد منه اگه شما رو اورده پس امین من هستین ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم روی مبل های مخملش که با پرده هاش هم رنگ‌بود نشست ...

تعارف کرد و نشستیم ...

تو دلم گفتم : پس از قباد هم بزرگتر هست ...

اقا محرم به من نگاهی انداخت ...

_ درس میخونی ؟

نگاهمو روش میخ کوب کردم ...

_ نخیر تو ده ما مگه مدرسه هست مکتب نیست ..‌

ابروشو از تعجب بالا داد ...

_ حیف چه زیبا رو هم هستی همسن و سالهای تو اینجا درس میخونن اما حالا که انقلاب شد اونی که تونست رفت و اونی که نتونست مونده ‌..

_ ممنون ازتعریف شما ...

_ من زحمت ندارم یه لقمه غذا باشه و یه گردگیری ساده کفاف میده ...

نمیخوام بترسین اینجا سرباز خونه نیست ...

پشت اشپز خونه اتاق هست هر کدوم رو پسندیدید برای شماست ....راننده دارم برای خرید میتونید باهاش بیرون برید ...

خدا بیامرز مادرم هر جمعه ناهار دیزی بار میزاشت با دنبه و گوشت گوسفندی ...

شاید ده سال بیشتره نخوردم ...

زنم اهل غذاهای سنتی نبود بچه هام پر افاده و امروزی ...

فردا جمعه است میشه بسم الله رو شما بگین و ناهار دیزی بخوریم ....نون سنگگ هم میگم‌بخرن ...

خاله با روی باز چشمی گفت ...

جواد و صاحاب کارش باید میرفتن و خاله تا جلو درب بدرقه اشون کرد ‌...از پشت پنجره به بیرون نگاه میکردم حتی درب حیاط پیدا نبود ...

سنگینی سایه اشو حس کردم‌...

اقا محرم درست پشت سرم بود ..‌

با احترام به روش چرخیدم ...

_ اگه اجازه بدین خاله بیاد اون میتونه دست بکار بشه برای شام ...

خیره به چشم هام بود ...

_ چشم هاتون خیلی عجیبن ...مثل کهکشان میمونن ...

لبخند رو لبهام نشست ...

_ ممنونم همین چشم ها گرفتاری ساخت برام ....تعجب کرد ..

_ چه گرفتاری میشه ساخت یکبار که بهشون خیره میشی انگار جادو دارن ...

سرمو پایین انداختم خجالت کشیدم از تعریفش ...

خاله نفس زنان وارد شد ...

چادرشو برداشته بود و با دامن و پیراهن بود ...

💜💜💜💜💜 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله رو به اقا محرم گفت : اجازه هست کارمو شروع کنم ؟‌

اقا محرم به اشپزخونه اشاره کرد ...

_ من تو اتاق هستم اهنگ گوش میدم شما جابجا بشین ....مگه چی داشتیم هر کدوم یه مشت لباس و همون شده بود کل وسایل ما ...

خاله نگاهی به اشمزخوکه انداخت ...

دور تا دور کابینت داشت و خاله گفت : اینجاها رو ببین ‌.‌.منم به اندازه خاله متعجب بودم ...

اجاق داشتن و روی اون لابد غذا میپختن ...خاله قبلا اونو خونه جواد دیده بود و براش اشنا بود ‌...

خاله نگاهی توی یخچال انداخت ...

_ همه چی هست چی بپزم ؟‌

به من خیره موند و گفتم : یچیز خوب بزار روز اولی خیالش راحت بشه ..

خاله به کیسه برنج نگاهی انداخت ...

_ دمپختک بزارم ؟‌

_ وای خاله مگه اینجا ده ماست که برنج رو لاش پر کنی رشته و لوبیا و بعد بگی به به ...برنج بزار از تو اون بالای یخجال مرغ بود در بیار مثل سلطان که سرخ میکرد با الو و پیاز درست کن ...

خاله دست بکار شد و من رفتم سراغ اتاق ها ...

هر اتاق به بزرگی کل اتاق های ما بود ‌..

یکیش به پشت پنجره داشت و همونو من برداشتم ...

ته راهرو توالت و حمام بود ...یچیز عجیبی تو حمام بود کنجکاو شیر اب رو چرخوندم و اب از بالا روی سرم ریخت ....اول ترسیدم اما بعد فهمیدم اون دوش برام حمام ..‌.

خاله نگاهی به لباسهای خیسم انداخت ...مجبور شدم حمام کنم ...

پیراهن مخمل کلوش بلندمو تنم کردم‌...

موهام تم داشت و روسری سرم ننداختم ...اگه قباد بود حتما بهم تذکر میداد اما مگه اقا محرم به من نگاه میکرد ...

خاله دستمال دست گرفت و خونه رو برق انداخت ...شکر خدا در خونه داری بی هنر بودم ...

کنجکاو سرکی تو خونه انداختم ...

چندتا سالن داشت که بهم مرتبط بود و تو هر راهرو چند اتاق ....

نگاهم به لوسترهاش بود که یهو صدای اقا محرم منو ترسوند ...

_ به چی خبره شدی ؟‌

دست به سینه شدم و انگار خجالت کشیدم ...

خودمو جمع و جور کردم ...

_ خواستم ببینم اونجا تمیزه ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم جلوتر اومد ...

_ خاله زیرکی داری نرسیده همه جا رو تمیز کرده بوی پلو و مرغشم که میاد ...

_ بله خاله خیلی زن هنرمندیه ...

_ حیف تو نیست سواد نداری ...اگه بخوای میتونم ثبت نامت کنم تا درس بخونی ...

_ دیگه از من گذشته ...

_ نزن این حرفو تو مگه چند سالته ...نگاهی براندازانه بهم انداخت ...

هیچ چیزی تو اصالت نمیشه ...دخترهای ساده روستایی نجیب و پاک و خواستنی ...

موهای بلند خرمایی و هیکل های تراشیده ...

خجالت میکشیدم از حرفهاش از اون مدل تعریف کردنش ...

خودمو بین دست هام جمع کردم ....

_ میتونی بری سواد یاد بگیری دوساله میتونم بزارم معلم بشی ...

یهو جا خوررم ...

انگار وسوسه میشدم برای اینکه بتونم روی پاهای خودم باشم ...

برای اینکه پسرام بهم افتخار کنن ...

_ مگه شدنیه ؟‌

جلوتر اومد ..خیلی نزدیک شد ...

از چشم هاش تو امان نبودم‌...

با لبخندی گفت " شما بخواه شدنی ...

_ میخوام ...

_ شنبه میبرمت ثبت نامت میکنم ..

لبخند زدم و تشکر میکردم که دستشو جلو اورد ...

خیره به دستش بودم و گفت : دست نمیدی به سلامتی موفقیتت ؟‌

با سر گفتم بله ولی دستم جلو نمیرفت ...

اون نامحرم بود اما برای اونا چیز عادی بود ...

خاله صدام میزد و با عجله به سمت اشپزخونه رفتم ....خاله به کتری چای اشاره کرد ...

بشین جایی بخور گرسنه ای وقت ناهار شده ‌‌.

من برای اقا چای ببرم میام ...

صندلی رو عقب کشیدم و پشت میز نشستم ...

شکلات تو دهنم گزاشتم قلبم تند تند میزد و نمیدونم چرا هیجان داشتم ..

خاله ناهار اقا محرم رو میبرد تو سینی چیده بود و برای خودمون روی میز غدا کشیده بود ...

هنوز تو اشپزخونه بود که اقا محرم اومد داخل ...

_ به به بوی زندگی میاد ...

خاله دستپاچه سد ...

_ الان ناهار شما رو میارم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم صندلی روبروم رو عقب کشید نشست ...

_ کجا بیاری همینحا میشینم ...خاله براش غذا کشید و خودش کنارم‌نشست ...

دستهای خاله میلرزید اما من استرسی نداشتم ...اقا محرم‌با اشتها غذاشو خورد و اخیشی گفت ...

به صندلیش تکیه کرد ...

_ عالی بود ...مرجان از خاله ات یاد بگیر خیلی زن هنرمندیه ...

خاله تشکر کنان گفت : ممنونم من از بچگی اشپز بودم ...

مادرم به کارهای خونه میرسید و من اشپز بودم ..‌

_ مشخصه ...مرجان با دوستم تماس گرفتم شنبه میبرمت برای ثبت نام ..

خاله متعجب نگاهم کرد

_ چه ثبت نامی اقا محرم ؟‌

_ بره مکتب درس بخونه کمکش کنیم با سواد بشه ...حیف این دختر نیست ...

فردا روز خواست شوهر کنه حداقل یه شوهر خوب گیرش بیاد ...

سرمو زیر انداختم خاله جدی گفت: شوهر رو میخواد چیکار ...

من کار میکنم هر چی خواست براش میخرم ...

اقا محرم قانع نشد ...

_ جلوی پیشرفتشو نگیر ...من برای شام نیستم شما خودتون هستید بخوابین و استراحت کنید ...

از پشت میز بلند شد و بیرون رفت ...

خاله با اخم گفت : نمیتونیم به هر کسی اعتماد کنیم ...

_ خاله درس خوندن چه ایرادی داره گفت دوسال دیگه میتونم معلم بشم ...

 برگردم ابادی خودمون کنار بجه های خودمون و بهشون کمک کنم ...

_ هی ...دختر منم اینجام تا تو خوشبخت باشی تا اونقدر غصه اون روزها رو نخوری ....ترسیدم بمونی صدای ساز و دوهل عروسی قباد خان رو بشنوی و دلت طاقت نیاره و دق کنی ...

_ دق هم میکردم خاله ....

اونشب دوتایی بیدار بودیم اونجا برامون عجیب بود ....

یه کاسه اجیل خاله اورد و برام پسته میشکست تو دهتم فرو میکرد ...

عکس های محرم و زنش و بچه هاش روی میزها بود ...

خاله پتوی نرم رو روم انداخت ...

_ اینا زندگی میکنن نه ما لای گاو و گوسفند ...

با خنده کنارم دراز کشید ...

هر دو بع سقف خیره بودیم ...

خاله روبهم چرخید ...

_ ابگوشت رو بار گزاشتم کم کردم ...تا ظهر ببین چی میشه ...

لپشو محکم بوسیدم ...

_ تو هنرمند منی خاله ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

صبح خاله زودتر بیدار شده بود به حیاط دستی کشیده بود ...

بوی نم همه جا بود و چقدر هم دوست داشتم ...یا د حیاط عمارت میوفتادم سلطان اب پاچی میکرد و بوی نم میومد ...

لباسهای پسرا رو بو کردم و تو کمد چوبی که برامون تو اتاق بود گزاشتم ...

موهامو بستم و زیر روسری گزاشتم ...

از اتاق بیرون میرفتم که اقا محرم رو دیدم ...

با چشم های خندان گفت : بیدار شدی خانم ؟‌

خانم ؟ یجور خاصی میگفت ...

_ بله خاله کجاست ؟‌

رفت با راننده یکم خرید کنن صبحانه خوردی بیا اتاق من اونجا منتظرتم ...

منتظر نموند و رفت ...

دلنگرون شدم از توجه اش به خودم ...دل من بجز قباد از همه متنفر بود ...

لقمه ای خوردم و نگاهی به ابگوشت رنگ‌و لعاب دار خاله انداختم ....

بو کشیدم واقعا خوردنی بود ...تکه ای از دنبه اش رو لای نون گزاشتم و خوردم‌...

اولین بار بود اون نون رو مزه میکردم ...

نون سنگگ چقدر خوشمره بود با کنجدهای روش ...

چای خوردم و رفتم اتاق اقا محرم به درب که زدم درب وا شد ...

پشت میز نشسته بود و عینک روی چشم هاش بود ...

_ بیا داخل ....داخل که رفتم عینکشو برداشت ...

_ به صندلی اشاره کرد نشستم ...

یه تخت دو نفره تاج دار کنار اتاقش بود ...

بلوز و شلوار تنش بود و برعکس دیروز دیگه رسمی نبود ...

نگاهی بهم انداخت ...

_ تو خونه که اجبار نیست چرا روسری سر میکنی ...حیف اون موهاته که زیر روسری بمونه ‌‌‌...

تا چند وقت پیش بیرون که میرفتیم همه ازاد بودن اما الان همه باید پوشش داشته باشن ...

سه جلدت باهاته ؟‌

با سر گفتم نه ....اون دست قباد بود ..‌

_ نه نیاوردم‌...

_ خبر بفرست برات بیارن برای مکتب میخوای ...

_ اگه نباشه نمیشه ؟ 

_ چرا اما بعدها لازمه ...

چشمی گفتم ...باید رحمان برام میگرفت ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اون دست قباد بود و باید رحمان ازش میگرفت ...

اقا محرم نگاهم میکرد ...

 _ چند سالته ؟‌

_ سن و سالم زیاد نیست تازه هجده ساله شدم ...

_ مشخصه ...سن و سالت کم ولی سر زنده و شاداب ...

خواستم بلند بشم که گفت : کجا میری ؟‌

_ میخوام تو حیاطت یه دور بزنم تا خاله بیاد ...

تو دلم لعنتش کردم چرا تنهام گزاشته بود ...اقا محرم بیرون رفت و منم انگار فرار کردم بیرون ...

خودمو تا اومدن خاله تو حیاط سرگرم کردم ...

تنها بین اون همه شاخ و برگ دلتنگ مردی بودم که نبودنش اصلا قشنگ‌نبود ...

مرد با حیای من مرد دوست داشتنی من ...هر دو با غرور جلو رفته بودیم و برای داشتن هم نجنگیده بودیم ...

برای جدایی عجول بودیم ....غافل ار اینکه چقدر سخته ...

فکرشم نمیکردم مکتب تا اون اندازه برام جالب باشه ...شناختن حروف و نوشتن و خوندن ...

هر روز صبح تا طهر باید میرفتم و برمیگشتم ...

بعد از مکتب هم انقدر سرگزم نوشتن بودم که خسته میشدم و بیشتر تو اتاق بودم تا بیرون ...

دو هفته جلو میرفت و چندباری بیشتر اقا محرم رو ندیده بودم ....خاله مثل چشم هاش مراقبم بود ...

حتی نمیزاشت استکانی رو جابجا کنم ...

با چه شوقی مدام مینوشتم و خوشحال بودم از نوشتن ...

سرم تو دفتر ها بود و تازه متوجه شدم که چپ دست هستم ...

اقا محرم یه میز و صندلی برام اورده بود تو اتاق ....

سرم تو دفتر بود که اقا محرم بالای سرم ایستاد ...

درست کنار صورتم خم شد ...

نفس هام بهش میخورد ...

مداد رو از بالاش گرفت ...

_ با دقت بنویس نگاه کن به دست من ...

انگشت هاشو روی انگشتم فشرد و بهم اموزش میداد ...

دستهام یخ بودن و گفت : چقدر یخ کردی دختر جان ...

دستمو خواستم بردارم ولی محکم نگه داشته بود ...

_ میتونی اسم خودتو بنویسی ؟‌

به صورتش که کنار صورتم بود نگاه کردم‌...

چقدر جون بود ...

یهو ناخواسته ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

یهو ناخواسته گفتم : اقا محرم شما به این جونی چطور پسر دارین ؟ اونم به اون بزرگی ؟‌

لبه میز نشست ...

خنده ای کوتاه کرد و گفت : من بیست سالم بود که عاشق مهلقا شدم‌...زنم اونموقعی پونزده سالش بود ...

باهاش ازدواج کردم نسل در نسل ثروتمند بودیم ...

سال بعدش اولین پسرم بدنیا اومد و سال بعدش دومین پسرمون ...

با عشق زندگی میکردیم ...مهلقا همه جون من بود ...

دوسال پیش سرطان خون داشت در عرض یک ماه تنهام گذاشت ...


روزهای سختی بود و خیلی سخت ...

پسرا هر کدوم بیست و چند سالشونه رفتن امریکا منم میخواستن ببرن ...نتونستم از ایران دل بکنم ...مگه میشد برم اینجا بزرگ شدم ...

اهی بلند سر داد ...

_ نگاه به سن و سال ادم ها نکن من تو همون بیست سالگی قد یه مرد پنجاه ساله بودم ...

مهلقا تا بود چیزی تو این دنیا ناراحتم نمیکرد ...

شاید خدا یهو خواست حالمو بگیره ...

کلافه فوتی کرد ...

_ یه روز میبرمت سر خاکش زیاد دور نیست ...نمیگم‌سرد شدم اما خب خاک سرده و ازش دل کندم ...

ازش جدا شدم‌...اون دیگه نیست منم زنده ام و ادم زنده زندگی میخواد ...

یه زمانی نمیتونستم‌شبها چشم رو هم بزارم اما زمان درستش کرد و عادت کردم ...

سوال هام‌از سر سادگی بود ...

_ چرا ازدواج نمیکنید ...

چشم هاشو ریز کرد ...

_ از کجا فکر منو میخونی ؟‌

_ همینطوری گفتم ...اخه سن و سالی هم ندارین ...

_ تو فکرشم‌...

روی برگه برام سر مشق نوشت ...

_ اولین هنر هر کس سواد داشتنشه ...

ادم بی سواد مثل ادم کور میمونه ...

دستی روی موهام که پشتم ریخته بود کشید ...

_ شما زنها و گیس هاتون خیلی هنر دارین ...

میتونین با این موها هزارتا کار کنید ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم لبخندی زد ...

_ بلند شو دیگه برای امروز کافیه ‌

خسته شدی ...

_ نه خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم‌...و بیشتر بخونم ...

به چشم هام زل زد ...

نمیتونستم‌پلک بزنم‌...

_ چشم هات خیلی اسرار امیزن ...خبر دادی سه جلدت رو بیارن ؟‌

تازه یادم‌افتاد و گفتم : نه ...اخه چطوری بگم‌...؟‌

_ تلفن که هست تو خونه یعنی اونجا هیچ کسی نیست بشه خبر داد ...

یهو یاد تلفنی افتادم‌که تو عمارت بود ...

_ چرا تو عمارت تلفن هست زنگ‌میزنم‌پسر عموم اونجاست ...

از لبه میز پایین رفت ...

_ میرم بیرون خودتو زیاد خسته نکن ...

لبخند زنان بیرون رفت ...راننده اش بهشو برد ...

خاله یه چرت بعدازظهری میزد ...از لابه لای وسایل خاله شماره عمارت رو برداشتم‌...

از رو برگه میشد شماره رو گرفت ...

چندتا بوق که خورد ...

دستم بقدری عرق کرده بود که تلفن خیس بود...

طولی نکشید که صدای پر از رعش قبادم تو گوشی پیچید ...

_ الو ...

همون یه کلمه برای ریختن اشک هام کافی بود ...

لبهام‌میلرزیدن ...

دوباره گفت : الو ...صدا هست ؟‌

نفس نمیتونستم بکشم و داشتم خفه میشدم ...

گوشی رو تو جاش که کوبیدم نفسم بالا اومد ...

دستمو روی قلبم فشردم روی صندلی میز تلفن نشستم ...

چرا دلم داشت از دهنم بیرون میزد ...

مگه اون همه عشق تموم‌نشده بود ...مگه خودم نخواسته بودم جدا بشیم ...

دوباره شماره رو گرفتم‌...

گوشی رو محکم‌به گوشم میفشردم و دوباره صداش توگوشم‌پیچید ...

_ الو صدا میاد ؟‌

خدایا چقدر دلتنگش بودم تازه میفهمیدم چقدر برام عزیزه ...

صداش که اونطور دلمو میلرزدند وای به اون ساعت که خودشو میدیدم ...

وای به اون لحظه که روبروم بود ...

چطور میشد ببینمش و بغل نگیرمش ‌..

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دوباره قطع کردم دلم طاقت نمیاورد ....اون ساعت تو اون اتاق لم میداد و انگورهای تازه چیده شده از اخرین درخت ها رو میخورد ...

دلم برای بچه هام تنگ‌میشد و به ناچار به خودم تسلی میدادم ...

خاله بیرون از اتاق اومد ...

نگاهی بهم‌انداخت ...

 _ بازم داری گریه میکنی ؟‌

با پشت دست اشکهامو پاک کردم ..

_ صداشو شنیدم‌...خاله صداش دلمو چنگ میزنه ..

خاله روبروم نشست ...

_ صدای کی رو شنیدی ؟‌

به تلفن اشاره کردم‌...

_ زنگ‌ ز‌دم عمارت ...قباد گوشی رو برداشت ..


خاله اهی سر داد ...

_ چرا زنگ زدی میخوای به خودت عذاب بدی ...ولش کن اون و تو دیگه جدایین چرا میخوای برای خودت اوقات تلخی بسازی ...

هی تلخی گفتم ...

_ میخواستم به رحمان بگم شناسنامه ام رو بگیره و برام بفرسته ...

اقا محرم گفت برای مکتب لازمه و الانم به لطف اون میرم و میام ...

_ به جواد میگم میخواد بره ده خونمو اقات داره میفروشه به رحمان ...

براش زن گرفتن ...

لبخند رو لبهام نشست ...

یعنی واقعا ازدواج داره میکنه ؟‌

_ تو عمارت میخوان براش عروسی بگیرن ...

قبادخان به جبران اون روزها میخواد براش یه عروسی بزرگ بگیره ...

به خاله خیره موندم ...

_ دیروز که مکتب بودی جواد اومد ...

اون خونه رو رحمان داره میخره من که نیاز نداشتم ...

_ خاله چرا نیاز نداری یه روزی برگشتی میخوای سر سفره کی بمونی ؟‌

_ مگه من تو رو ول میکنم ...

دستهامو براش باز کردم ...

محکم بغل گرفتمش و از ته دلم بوسیدمش ...

موهامو نوازش کرد ...

_ میدونی عروسی رحمان دعوتیم ...

با تعجب نگاهش کردم ...

_ ارباب همه رو دعوت کرده ...

به چشم های خاله خیره موندم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله تو چشم هام خیره شد و گفت : بابات زنگ‌زده جواد گفته ...همه دعوتیم ...رحمان و اسم زنش چی بود ؟‌

خاله تو فکر بود و گفتم : رعنا ...رحمان بهم‌گفته بود ...

_ اره همینه ...مرجان یچیزی میگم ولی بین خودمون باشه ...

رحمان تو رو دوست داشت یوقت ها یجوری بهت خیره میموند که از چشم هاش میشد فهمید چی تو دلشه ...

_ میدونم خاله اما من و اون مثل خواهر و برادر بودیم ....اونقدری که رحمان رو دوست دارم و وابسته اشم وابسته برادر خودم نبودم و نیستم ‌..

خیلی خوشحالم که قراره داماد بشه ...

از اون سکه های خانم بزرگ حتما بهش کادو میدم ...

_ باید از اقا محرم مرخصی بگیریم ...

یه ده روز میریم و برمیگردیم اما قبلش میریم اینجا میخوام چنان لباسی تنت کنی که اون قباد خان چشم هاش زوم بشه روت ...

_ شاید منو راه نده عمارت ‌..

_ اتفاقا گفته هر کسی رو دعوت کنی روی چشم هام ...

من که میگم میخواسته ببیندت ...وگرنه اون برای کسی الکی ولخرجی نمیکنه ‌..

اوازه اومدنت به تهران همه جا پیچیده ...

_ خاله میتونم پسرام رو ببینم ...

_ اره قربونت بشم ...

با چه زوقی خودمو تو ایینه نگاه میکردم‌...خاله روزها بیرون میرفت ک چقدر زودبه اونجا اشنایی کامل پیدا کرده بود ...

اقا محرم که رسید از صورت پر انرژی من فهمید خبرایی ...

خاله براش چای برد ...

پاشو روی هم انداخت و گفت : خیره مرجان انگار دنیا مال تو شده ...

خاله نیم نگاهی بهم انداخت ...

_ خیره اقا محرم یه ده روز مرخصی میخوام ...عروسی پسر عموی مرجان ارباب براش عروسی گرفته میخوایم بریم سه جلدشم بگیریم ...

اقا محرم ابروشو بالا داد ...

_ ارباب ؟ 

اونجا ارباب داره یادم‌نبود ....مال و اموال اونا رو قانون نگرفت ؟ 

_ نه اونا مال اجدادشون بوده از کسی نگرفتن ...

_ خوب زور گو ...چطور اربابی هست ؟‌

یهو از سر لجبازی با قباد گفتم : چرا نمیاین عروسی ...هم یه مسافرت هم با ابادی ما اشنا میشین ؟

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با چه شوقی برای اولین بار تو زندگیم اونا رو تجربه میکردم انگار ازاد بودم انگار از یه زندان بیرون رفته بودم و داشتم تازه زندگی میکردم ...

خریدهامو با وسواس چیدم ...

اونا به جونم وصل بودن ..‌

خاله خسته از اون همه پیاده روی رفت تو اشپزخونه با عجله شام میپخت ...

تو ایینه به کت و دامن تو تنم خیره بودم ...دامن تا زیر زانوهام بود و پاهای سفیدم رو بیشتر نمایش میداد ...

هنوزم تو تهران حجاب کامل جا نیوفتاده بود ....و میشد اونجور رفت بیرون اما گاهی گشت بود ...

گودی کمرم تو تنگی کت نمایان بود ...

موهامو از بالا سرم با کش بستم ....این واقعا من بودم ...

چقدر تغییر کرده بودم ...

اقا محرم سرشو از لای در داخل اورد و گفت : یه چند ساعتی که نبودی انقدر عوض شدی ...

خجالت زده روبهش ایستادم ....جلوتر اومد چشم هاشو درشت کرد خاله رو با صدای بلند صدا میزد ...

خاله وارد اتاق که شد اقا محرم به من اشاره کرد ...

_ کاری کردین جای عروس بگیرنش ...بگن این عروسه ...برو براش اسپند دود کن ...اون چشم های طوسی و این همه زیبایی یجا مگه شدنیه ...

با خودم میگفتم مهلقا زیبای تمام عیاره اما این دختر بی نقصه ...

خاله یجوری نگران نگاهم میکرد و با تردید بیرون رفت تا اسپند دود کنه ...

اقا محرم خیره بهم بود ....

_ چه خوب که اومدی اینجا اسمش نمیدونم چیه اما حال و احوال بیست سالگی مو دارم ...

حال و روز همون روزهای پر شور جونی ام ...

جلوتر رفتم‌...

دستمو به سمتش دراز کردم ....دستشو تو دست گرفتم ...

فشردم ...

_ امروز یه تجربه عالی بود سالها اونجا بودم ...

اما مثل امروز حس ازادی نداشتم ...امروز حس کردم یه موجود زنده ام یه موجودی که میتونه نفس بکشه ...

انگار قبل امروز همش زندان بود و تنهایی ...

انگار بال بود اما پرواز بلد نبودم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم لبخند پر از احساسی زد ...

_ مبارکت باشن ...

من میرم تو حیاط هوا خیلی قشنگه اگه تمایل داشتی برای شام بیا بیرون ...

_ بابت همه چیز ممنون ...

اقا محرم که رفت خیلی دلم گرفت ...

من زندگیم تباه شده بود اما اون روز به اندازه صدسال زندگی کردم با یه خرید کوچیک ...

تو ده ما زن ارباب هم که بودی باز زن بودی زیر سلطه شوهر بودی ...

اگه قباد اجازه میداد میتونستم زنده باشم میتونستم لباس بپوشم ...

چشم هام پر از اشک شده بود ...

نگاهی به خودم انداختم چقدر در حق زنهای ما ستم میشد ....وسیله ای بودیم برای ادامه دهی نسل و برای زاییدن بهم نگاه میکردن ...

یکبار نمیشدبپرسن چی از دنیا میخوای ...

چی سهمته و چی رو دوست داری ...

اون روز همون لطف کوچیک اقا محرم شدیه دنیا دلخوشی بعد از مدتها از ته دلم شاد بودم ...

خاله تو حیاط سفره چید خیلی خسته بود ...

چشم هاش از زور خستگی باز نمیشد به من نگاه کرد ...

_ من میرم بخوایم تو ظرفهار رو بزار تو اشپزخونه بعد نماز صبح میشورمشون ..‌

_ شام نمیخوری خاله ؟‌

_ نه اشتها ندارم فقط خوابم میاد ...

خاله که رفت من و اقا محرم تنها شدیم ...

اقا محرم لقمه ای از کوکو های معروف خاله تو دهنش گذاشت ...

_ چه دست پختی داره این خاله اقدست ...

_ خاله من دستش طلاست ..

خنده ای کرد ...

_ اونجا چطور جایی ؟‌

_ ابادی ما منظورته ؟‌

_ اره .

_ قشنگه خونه های گاه گلی و بو و هوای قشنگی داره ...

یه ارباب داره قد بلند هیکل ورزیده ...

همه رو حریفه ..

یه نگاهای پر ابوهتی داره یهو که بهت خیره میشه دلت میلرزه ...

یه وقتا نمیشه ازش چشم برداشت ...

یه وقت ها نمیشه نگاهش نکرد ..‌.

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز