اقا محرم جلوتر اومد ...
_ خاله زیرکی داری نرسیده همه جا رو تمیز کرده بوی پلو و مرغشم که میاد ...
_ بله خاله خیلی زن هنرمندیه ...
_ حیف تو نیست سواد نداری ...اگه بخوای میتونم ثبت نامت کنم تا درس بخونی ...
_ دیگه از من گذشته ...
_ نزن این حرفو تو مگه چند سالته ...نگاهی براندازانه بهم انداخت ...
هیچ چیزی تو اصالت نمیشه ...دخترهای ساده روستایی نجیب و پاک و خواستنی ...
موهای بلند خرمایی و هیکل های تراشیده ...
خجالت میکشیدم از حرفهاش از اون مدل تعریف کردنش ...
خودمو بین دست هام جمع کردم ....
_ میتونی بری سواد یاد بگیری دوساله میتونم بزارم معلم بشی ...
یهو جا خوررم ...
انگار وسوسه میشدم برای اینکه بتونم روی پاهای خودم باشم ...
برای اینکه پسرام بهم افتخار کنن ...
_ مگه شدنیه ؟
جلوتر اومد ..خیلی نزدیک شد ...
از چشم هاش تو امان نبودم...
با لبخندی گفت " شما بخواه شدنی ...
_ میخوام ...
_ شنبه میبرمت ثبت نامت میکنم ..
لبخند زدم و تشکر میکردم که دستشو جلو اورد ...
خیره به دستش بودم و گفت : دست نمیدی به سلامتی موفقیتت ؟
با سر گفتم بله ولی دستم جلو نمیرفت ...
اون نامحرم بود اما برای اونا چیز عادی بود ...
خاله صدام میزد و با عجله به سمت اشپزخونه رفتم ....خاله به کتری چای اشاره کرد ...
بشین جایی بخور گرسنه ای وقت ناهار شده .
من برای اقا چای ببرم میام ...
صندلی رو عقب کشیدم و پشت میز نشستم ...
شکلات تو دهنم گزاشتم قلبم تند تند میزد و نمیدونم چرا هیجان داشتم ..
خاله ناهار اقا محرم رو میبرد تو سینی چیده بود و برای خودمون روی میز غدا کشیده بود ...
هنوز تو اشپزخونه بود که اقا محرم اومد داخل ...
_ به به بوی زندگی میاد ...
خاله دستپاچه سد ...
_ الان ناهار شما رو میارم ...
💜💜💜💜💜