2777
2789

زنعمو با صدای صاف برنده اش میگفت ...

_ مادربزرگت یه دختر دهاتی رو برات پسندیدچجون میدونست اون کیه ....این دوتا خوب تونستن خامت کنن ...

چشم هات کور شدن نکنه عقلت که کار میکنه ...

قباد روبروم رسیده بود ...دستشو جلو صورتم گرفت ...و فقط چشم هام پیدا بود ...

چشم هامو از ترس بسته بودم ...

یهو نعره زد ...

_ چشم هاتو باز کن ...

نمیتونستم‌اگه منو میدید حتما اون خاطره براش تجلی پیدا میکرد ‌..

دوباره نعره زد ...

_ میگم به من نگاه کن ...

از ترس چشم هامو باز کردم خودمو باخته بودم ...

قطره اشکم از چشمم چکید و روی دستش غلطید ...

تند تند نفس میکشید ..‌.میتونستم تو نگاهش اون خشم رو ببنیم ....زنعمو هم که روضه میخوند ...

_ دیدی حق با من بود ..‌دیدی جه اشوبی داشتی و خبر نداشتی ...اونشب یکی از اون دزدها فروختش ...چندتا سکه گرفت و رفت ...تو چطور نفهمیدی کیا برات دام چیدن ...

این دختر تو رو زد تا بمیری اما وقتی دیدن زنده ای بازم بردنت خونشون تا بکشنت اما جون سالم به در بردی ...

حالا روبروته اونو باید حلق اویز کنی نه منو که نگرانت بودم و خواستن مال و اموالتو بالا بکشن ....

خانم بزرگ جلوتر میومد و من و قباد خشکمون زده بود ....

خانم بزرگ با ترس گفت: داره دروغ میگه ؟‌

قباد دستشو که بالا برد زبونش بند اومد ...

صدای رعد دار قباد تو وجودم پیجید ...

_ تو بودی ...درسته مگه تو دنیا چند نفر این چشم هارو دارن ...این چشم ها همون چشم هاست ...تو از پشت منو زدی ...

صداشو بالاتر برد ...

صداش تو تمام عمارت میپیچید ....

_ تو بودی که منو از پشت زدی تو زدی تو سرم وقتی افتادم توام افتادی کنارم و این چشم ها بهم خیره بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد تو چشم‌هام خیره بود ...

_ تو بودی درسته اونشب تو تو سر من زدی ...تو ازپشت زدی ...

تمام تنم میلرزید و نمیتونستم پلک بزنم ...

چه روزی بود چه تلخی بدی بود ...

زنعمو هم که ساکت نمیشد و مدام میگفت ...

_ تو رو زد و امروز اگه غیرت داری توام پرتش کن بره ...

این پیرزن که میگیم

مادربزرگته هم خبر داشته ...

خواستم سرمو پایین بندازم که فریاد زد ...

_ به من نگاه کن ازم چشم برندار ...تو صورتم نگاه کن ...جرئت داشته باش ...

از شدت دلهره و ترس زبونم که هیج نفس هامم بالا نمیومد ...

یه لحظه انگار همه جا تاریک شد و افتادم ...

صدای افتادن خودمو خوب شنیدم و دیگه چیزی رو حس نکردم و نفهمیدم...

سلطان به صورتم میزد و گریه کنان میگفت : تو رو خدا بیدار شو خانم ...

کاش خاله ات بود ...چه خاکی بریزم تو سرم ...

خانم بزرگ پشت دستش زد ...

_ خداروشکر قش کرده وگرنه قباد میکشتش ...

چشم هامو باز کرده بودم اما رمقی برای حرف زدن نداشتم ...نای صحبت تو تنم نبود ...

صدای ناله های خانم بزرگ رو خوب میشنیدم ...

_ اخه این چه کاری بود مرجان ...

چرا به من نگفتی ...اتیش قباد رو کی میتونه خاموش کنه ..

لبهامو از هم میخواستم جدا کنم ...

خشک شده بودن و بهم چسبیده بودن ...

_ خانم بزرگ ...چی شده ...

خانم بزرگ کنارم دیوار رو چسبید تا تونست بنشینه و نالید ...

_ بدبخت شدیم ...مرجان تو واقعا زده بودیش ...

تو میدونستی اون درب به درب دنبالته و تو عمارتش بودی ...

چرا قبلش به من نگفتی تا یه راه و چاهی پیدا کنم ...

ضربان قلبم شدت گرفته بود و دم زدم ...

_ قباد کجااست ؟‌

_ به فکر قباد نباش به این فکر کن که اگه بخواد بفرستت خونه اقات چی میشه ...

خودمو تو جا بالا کشیدم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خودمو تو جا بالا کشیدم و به دیوار پشتم تکیه کردم ...

_ خانم بزرگ چی میشه حالا قباد چیکار میکنه ؟‌

تازه فهمیدم تو اتاق پایین عمارت بودم همونجا که اگه مهمانی میومد اسکان میدادن ‌...

_ من چرا اینجام ؟ تو این اتاق چرا منو اوردین ...

خانم بزرگ کلافه فوتی کرد ...

_ پس توقع داری کجا باشیم تو اتاقت ...دختر قباد خان خونش به جوش اومده اگه کتک نخوردی مراعات شکمت و بچه اتو کرد ...

فعلا اینجا زندانی هستیم ...

نگران به سلطان نگاه کردم ...

_ گفته اجازه خروج ندارین تا خبر بده ...

_ مگه میشه ؟‌

_ بله خانم ...خانم بزرگم مثل شما اینجان ...

با زحمت سرپا شدم ...مشتی به درب کوبیدم از بیرون قفل بود ...صدای زنجیر و قفل میومد ...

با صدای گرفته از شدت گریه قباد رو صدا میزدم ...

هیج کسی جواب نمیداد ...

صدای ناله هام عمارت رو برداشته بود ...

_ قباد خان ...

قباد خان کجایی ...بیا در رو باز کن ...

ولی خبری نبود ...

خانم بزرگ زانوشو بغل گرفت ...

_ توقع نداشته باش بیادازت دلجویی هم بکنه ...

تو و من الان هر لحظه مرگ رو باید حس کنیم ...

اخه چرا پای منو وسط کشید ...

ناامید برگشتم نشستم ...

_ نمیزارم به شما اسیب بزنن ...نمیزارم و نمیخوام ...

من اون کار رو تنها انجام دادم پاشم وای میستم ...

خانم بزرگ غرید ...

_ هاشا کن ...پای چی وای میستی ...فقط هاشا کن ...

نزار گردنت بیوفته ...من قباد رو روی همین پاها بزرگ‌کردم میدونم یه بلایی سرت میاره ...

_ بزار بیاره من عاشق قبادم ...اگه رو پاهای شما بزرگ شد تو قلب من جوونه زده ...

بزارید هر بلایی میتونه سرم بیاره با دل و جون قبول میکنم ...

خانم بزرگ روی پاش کوبید ...

_ پسر عموت اسمش چی بود راننده امون رو میگم ؟‌

_ رحمان ...

_ باید با اون حرف بزنم ...سلطان باید مرجان رو فراری بدیم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خانم بزرگ داشت نقشه فرار میکشید برای من ....ترس عجیبی تو اون بود و خونسردی قشنگی تو من ...

هوا تاریک میشد و صدایی از بیرون نمیومد داشتم از گرسنگی بیهوش میشدم ...

درب رو باز کررن و سلطان رفت تا یچی برای خوردن بیاره ...

پشت درب نگهبان بود ...

دوباره دلمو به دریا زدم و به درب لگد زدم ...

_ قباد خان ...قباد خان صدای منو میشنوی ...

دلم برای پسرام لک زده بود و طاقت نداشتم دور بمونم از اونا ....

دیگه نه اشکی داشتم نه حالی برای گریه کردن ...

نفس کشیدن برام سخت بود ...

سلطان با سینی غذا وارد که شد پشت سرش قامت بلند قباد داخل اومد ...

خانم بزرگ قبل من سرپا شد و با عجله جلو رفت ...

_ قبادم اومدی ...

مادر کجا بودی بیا منو ببر عادت به رختخواب خودم دارم ...

نمیتونم اینجا بمونم دلم داره میترکه ...

از دور خیره بهش بودم ...

صداش صاف بودو یکدست ...

_ فردا میای بیرون میفرستمت عمارت پایین ...

جلو رفتم اون زن گناهی نداشت ...

_ خانم بزرگ رو الکی نگه داشتی من زدم درست ...من بودم درست ...

اما این زن بی گناه بهش تهمت زدن ...

بهم چشم دوخت ...

_ به خودت چی تهمت زدن ؟‌

سرمو یه علامت منفی تکون دادم ...

شرمنده به زمین و نقش و نگار قالی چشم دوختم ...

_ روم سیاه هیج کسی مقصر نبود من حتی اون پسرا رو نمیشناختم ...

دیدم و ترسیدم یهو ناقافل زدم ...

کاش دستم میشکست ...کاش چلاق میشدم ...

لبمو گزیدم ...چشم هاشو با حوصله بست و باز کرد ....

_ تا بدنیا اومدن بچه هستی بعدش برمیگردی خونه پدرت ...

چرخید که بیرون بره ...

اویز دستش شدم‌...

_ میخوای زنده به گورم کنی ...تو خودت میدونی من بدون تو نفس هم نمیخوام بکشم‌...

میخوای اینطور مجازاتم‌کنی ...

درسته گناهکارم اما من اون لحظه نفهمیدم چیکار کردم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دلم میسوخت ...

بازوشو محکم‌نگه داشته بودم ...

_ من نمیتونم دور از تو و بچه هام بمونم ...اگه میخوای منو بفرستی برم پس قبلش همینجا برام گور بون چون قسم میخورم پام به خونه اقام نرسیده مرده ام ...

دستشوبه زور از تو دستم بیرون کشید ...

_ وقت مردنت که برسه میمیری غصه نخور ‌..

اخرین تلاشمو کردم ...اشکهاموکنار زدم ...

_ هنوزم دوستم داری میدونم ...از چشم هات پیداست ...خانم بزرگ رو بزار بره اون زن هیج نقشی نداشته حتی خبر نداشته ...

_ برای من‌تعیین و تکلیف نکن ...

بیرون رفت و درب رو تو صورتم بست ...

چیزی از گلوم پایین نمیرفت .‌‌.ولی مجبور بودم بخورم ...

هر لقمه اش انگار زهری بود که قورت میدادم و از گلوم پایین میرفت ...

خانم بزرگ‌ یه گوشه مچاله شده بود و خوابیده بود ... 

پتو رو روی پاهاش انداختم ...

دوتایی اونجا زندانی بودیم ...

اون اتاق تنها اتاقی بود که یه راهرو از تهش بود که به توالت متصل میشد و برای رفاه میهمانای ارباب اماده شده بود ...

خورشید بی نور بالا میومد و برای مرجان بخت برگشته طلوع میکرد ...

یه هفته بود اونجا بودم و از دلتنگی پسرام جونم به لبم اومده بود ....خانم بزرگ خیلی لاغر میشد و داشت جلو چشم هام اب میشد ...

یه اتفاق وحشتناک داشت میوفتاد ...

اجازه دیدن حتی خاله رو نداشتم ...

با صدای خانم بزرگ از جا پریدم ...

نگران بهم نگاه کرد و به دامنم چشم دوخت ...

نمیدونستم چرا نگران و نگاهشو دنبال کردم ...

دامتم خونی بود و یهو متوجه درد های خفیف تو شکمم شدم ...

بیشتر درد تو کمدم بود ...

خانم بزرگ زبونش به لکنت افتاد و گفت : چی شده نکنه داری سقط میکنی ...

لبهام رو از هم جدا کردم ...

_ مگه میشه ...

ترسیده بودم و سلطان رو صدا می دیم ...

فکری نبود که بشه کرد ....خونریزی شدید بود و داشت جگر گوشه ام از استرس و اون همه نگرانی اون روزها ازم جدا میشد ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

صدای ناله هام اتاق رو پر کرده بوو ...

بچه ام داشت ازم جدا میشد و درد وحشتناگی داشت بیشتر و بدتر و دردناکتر از درد زایمان ...

پاهامو به زمین میکوبیدم و التماس میکردم بهم‌کمک‌کنن ...

سلطان خبر برده بود و طولی نکشید که قابله رسید ...

خاله تهمینه نگران اومد بالای سرم ...تو رختخولب افتاده بودم‌...

دستشو زیر سرم برد و سرمو بالا گرفت ...

_ قوی باش مرجان ...

یکاری بکنید ....ولی برای همه چیز دیر بود ...

قباد رو صدا میزدم و التماس میکردم بیاد ...

سایه اش تو چهارجوب درب افتاد ....اما خیلی دیر شده بود ...

ساعت ها بود که سقط شده بود و من بی درد تو رختخواب به عزای بچه ای بودم که ناخواسته اومده و ناخواسته هم رفته بود ....

تو چهارچوب درب نگاهم میکرد ...

نمیدونم چرا اونو مقصر میدونستم ...پتو رو روی سرم کشیدم و کسی نمیتونست جلوی گریه هامو بگیره ...

خاله پتو رو پایین کشید یه تخم مرغ عسلی اورده بود و گفت : بکش سرت بزار جون بگیری ...

دستشو پس زدم ...

_ بزار بمیرم خاله نمیخوام زنده باشم‌...

_ خجالت بکش مگه من مرده باشم ...بلند شو ازحال میری ...این همه خون ازت رفته گفتم‌ جگر کباب کنن ...

تو جا نشستم ..‌خانم بز گ رو برده بودن و نبود ...

خاله موهای نامرتبمو مرتب کرد ...

_ گریه کردن خالیت میکنه اما به اندازه ...

بشین دلم برات یذره شده بود تو این هفته که ندیدمت چقدر لاغر شری ...

_ قباد مقصره ...اون باعث مرگ بچمون شد ...

باهاش حرف دارم‌...میخوام ببینمش ...

_ فعلا بزار خوب بشی ...خاله رو کنار زدم درب باز بود و بیرون رفتم ...

پامو که تو حیاط گزاشتم ...

صداش زدم به اندوه فراون صداش زدم ...

_ قباد خان ...ارباب این عمارت ...

درب رو باز کرد و تو ایوان بالا نمایان شد ...

خیره به من بود و تقریبا همه بیرون اومده بودن ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

صدام از اون همه گریه گرفته بود ...

_ قباد خان ارباب این عمارت ...

مرد بزرگ ابادی ...احساس غرور میکنی ؟‌

همه گوش ها با منه ...

اره من یه روزی این مرد رو زدم از پشت سر زدم چون تو بدترین شرایط بودم ..

چون مردمم گرسنه بودن ...چون برف تا زانوهامون بود خونه هامون سرد بود اما بزرگ عمارت جاش گرم بود ...

شکمش سیر بود ...

ولی ما گرسنه بودیم ...نون نداشتیم گندم نبود ارد نبود ‌..دامی هم نداشتیم‌...

مجبور بودم بخاطر مردم و گرسنگی بچه ها مجبور بودم زدمش ...

اما پشیمون شدم اما ترسیدم ...

همونجا خودم از حال رفتم ...

از اینکه یه نفر رو کشته بودم ...

بعدش هزاربار خدارو شکر کردم که نمرده ...بعد شد تمام وجودم شد جونم و زندگیم اما همین عشق امروز باعث شد بچه ام بمیره ...

اون قاتله نه من ...

میخوام طلاقم بدی ...

میخوام بیرونم کنی ..

دیگه حتی نمیخوام ثانیه ای نگاهت کنم ...

دیونه شده بودم و حالیم نبود چیا میگفتم ...

خاله از پشت دستمو کشید ...

_ بس کن مرجان چرا داری چرت و پرت میگی کجا بری چه طلاقی ...

خاله رو کنار زدم ...

_ نمیخوام دیگه ببینمش ...

اشکهامو پاک کردم .‌

چشم هام بهش خیره بود ...

از اونجا تکون نمیخورد ...سرشو توگوش سلطان برد و چبزی گفت و وارد اتاق شد ...

خانم‌بزرگ به سمتم اومد و اروم گفت : دیونه بازیتو جمع کن ...دوتا پسر داری میخوای به کی بسپاریشون ...

سلطان پایین پله ها اومد و گفت : خانم بزرگ اجازه میدی ؟‌

خانم بزرگ نگران به سلطان چشم دوخت و سلطان با تردید گفت : ارباب طلاقش دادن و گفتن خطبه طلاق رو بخونن‌...

اون دیونه بازی من تازه تبدیل به واقعیت شده بود ...

دهن به دهن داشت میپیچید ...

ارباب برای اولین بار مرجان رو طلاق داده ....

طلاق اونجا معنا نداشت و مردی زنشو طلاق نمیده ...

یا نگهش میداشت یا میفرستاد خونه پدرش بدون طلاق اونجا بمونه ...

اما منو طلاق داده بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مثل پتکی که تو سرم میکوبیدن سرم صدا میداد ...

دیگه گوشهام هیچ صدایی رو نمیشنید ...

طلاق ...طلاق ...

مهریه ام‌دوتا اسکناس بود که سلطام بدستم‌ داد ...رحمان نگران بهم چشم دوخت ...

_ برو عذر خواهی کن ...تو داری خودتو نابود میکنی چه طلاقی ...

صدای حاجی میومد که اورده بودن عمارت ...

برای خوندن خطبه طلاق ...

مگه حقیقت داشت به همون زودی به همون سادگی خطبه طلاق منو و قباد خان خونده شد ...

درب اتاق پسرا رو باز کردم و داخل رفتم...

جونم‌برای اون هیکل های تپلشون میرفت ...به صورتم فشردمشون ...گلبهار دستمو فشرد ...

_ خانم شما چیکار کردی من اگه خواستم جدا از شوهرم بمونم چون دوستش نداشتم چون دست بزن داشت ...

اما قباد خان که میمرد برای شما ...

_ نمیدونم گناهم یا مجازاتمه ولی باید برم ...

اون مرد سر هیچ و پوچ منو زندانی عمارت کرد ...اون باعث شد بچه امون سقط بشه ...

خاله بقچه اشو بسته بود ...

_ بریم مرجان ...اتیش زدی به ریشه هممون ...اولین زنی که تو ابادی ما مهر طلاق خورده رو پیشونیش شدی ...

ناراحت از جمله خاله دستشو فشردم ...

_ شما بمون پسرام رو به کی بسپارم و برم ...

_ کجا بمونم دور از تو ولت کنم فردا هم بیام از طناب حلق اویز شده پایین بیارمت ...

_ همچین نمیشه خاله شما بمون پسرام بهتون نیاز دارن 

زن بعدی اربابتون که بیاد پسرام حامی میخوان ...

پشت خودم از این جمله لرزید زن دوم ...

چه جمله سنگینی بود ...

راهی بیرون شدم اگه میموندم حتما نمیتونستم ارشون دل بکنم ...

مرد سنگدل من حتی برای بدرقه ام نیومده بود ...

نه خانم بزرگ نه تهمینه خانم هیچ کدوم نبودن ...

فقط زنعمو بود که تو ایوان بهم چشم دوخته بود ...

چه ماهرانه زخمی عمیق به قباد زده بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

زنعمو تونسته بود زخمی عمیق به قباد خان بزنه زخمی که جراحاتش حالا حالا خوب نمیشد ...

بقچه لباسهامو سلطان اورد عقب ماشین گزاشت ...

انگار صدای ناله های عمارت برای شکستن زنی بود که هزارتا ارزو داشت ...

یه روزی پامو تو اون عمارت گزاشته بودم تا بتونم زندگی کنم ...

تا سر روی شونه مردی بزارم‌که شیفته اش بودم‌...

حالا با یه حس بدی داشتم ترکشون میکردم‌...

صدای گریه های پسرا دلمو خون میکرد و نمیخواستم گریه کنم ...

خاله هق هق میکرد و تحمل نداشت ..‌

اون تنها یاور من بود ...

خانم بزرگ‌به سختی قدم بر میداشت و بهم که رسید با بغض کفت: کاش میتونستم جلوی این معرکه ات رو بگیرم ...

جلوی این غرور قباد رو بگیرم‌...

دشمن ها شاد باشن که خنجر تو قلب قباد زدن ...

این ها واقعیت دنیاست بی وفایی نامهری ...

نا محبتی ...

اما یچیزی هم هست به اسم تقدیرر...میدونم هرجایی تقدیر تو رو بفرسته برمیگردی اخر کنار معشوقت ...

نه تو میتونی دل ببری نه اون میتونه دل بکنه ...

یه کیسه کوچیک زیر استینم فرو کرد ...

سهم تو از این عمارت بیشتر بود ...یه روزی میزبان بودی و جونتو برامون گزاشتی ...نمک میشناسم این تمام سکه های منه که از جونی پس انداز کردم ...

ببر برای خودت زنی باش که کسی بالا سرت نباشه ...

با بغض همو بغل گرفتیم‌...

بوسه ای به موهام زد ...

_ یادت نره هر کاری کردم نتونستم نگهت دارم‌...

_ شما زن بزرگی هستین ...

خم‌شدم پشت دستشو بوسیدم‌...

_ شاید باورتون نشه اما من از رفتن دلگیر نیستم ...

بی وفایی قباد دلگیرم میکنه ...

بی رحمی اون ...

قباد رو به شما سپردم و پسرامو به خاله ام ...نمیدونم اجازه دیدار میده یا نه اما همیشه به یادتون میمونم ...

اهی کشیدم و سوار ماشین شدم ...

نفس کشیدن هم سخت بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

از پشت شیشه خاک گرفته ماشین رحمان به عمارت خیره بودم‌...

هرچه دورتر میشد دلم رو بیشتر اونجا میزاشتم ...

جلو درب چوبی خونه اقام ایستاد ...

خیره به اون درب بودم‌...

همسایه هایی که تو کوچه بودن با چه دوقی خیره به ما بودن ....که خانم‌ارباب اومده ...

بچه ها اویز ماشین بودن و سعی داشتن با قدهای کوچیکشون منو ببینن ...

رحمان فوتی کرد ...

_ ببین به کجا رسیدیم ...چقدر خوشحال بودم که جات خوبه و خوشبختی اما حالا دهن مردم رو نمیشه بست ...

_ تو نگران منی یا خودت ؟‌

ناراحت به عقب چرخید ...

_ تو فکر میکنی برای من اونجا کار کردن مهمه ...؟ من قبل قباد خان هم برای خودم پول و ماشین داشتم ...

اگه چشم هاتو باز کنی میبینی که من با این سنم از خیلی ها جلوترم ...

_ پس چته؟‌

_ نگران توام‌...

بغض صدامو میلرزوند ...

_ اینجا نمیخوام بمونم ...این سکه ها امانت باشه دستت ...نمیخوام اقامو طمع برداره ....

سکه هارو گرفت ...

_ گریه نکنیا بخدا میزنم سرمو تو شیشه ...

_ دارم میترکم‌رحمان ...دارم میمیرم‌...

هر دو بهم خیره بودیم ...دستشو جلو اورد اشک هامو پاک کرد ...

_ بیا برو داخل نزار مردم اینطور ببیننت ...

سرمو پایین انداختم و وارد حیاطمون شدم ...

مهربان تو حیاط بود و پسرش داشت بازی میکرد ...

خبر نداشتم که اون اومده ...

با دیدنم هر کسی خبر از دل داغونم میفهمید ...

مهربان استکان هارو زمین گزاشت وگفت : مامان بیا مرجان اومد ...

اقام به صداش از انباری بیرون دوید و اومد سمتم ...

ولی تا منو دید قدم هاش کند شدن ...

_ چی شده ؟‌

بقچه لباسهام دست رحمان جواب همه چیز بود ...

صدای گوسفند و گاو میومد و اون از همه بیشتر برام عجیب بود ....

اقام روبروم ابستاد و رحمان اشاره کرد چیزی نگه و سکوت کنه چون یه کلمه اضافه تر منو سکته میداد ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

روی زیر انداز های مامان تو ایوان نشستم ...

برادرهام خسته از سر زمین اومده بودن و با احترام باهام رفتار میکردن ...

مقابلشون زن اربابشون بود ...

مامان برام از انگورهای باغ یه کاسه شست و روبروم گزاشت ...

_ چرا پسرا رو نیاوردی ؟‌

مهربان با خنده گفت : مامان جان اونا خانزاده ان مگه میشه بیان تو خرابه تو بمونن ...

جدی نگاهش کردم‌...

_ خودمم دیکه نمیتونم‌ببینمشون ...

مهربان با چشم‌های درشت بهم خیره موند ...

_ چرا ؟‌

رحمان روی پله های اتاق بالا نشسته بود جای من جواب داد ..

_ ارباب مرجان رو طلاق داد ...

کی باورش میشد ...

مامام و مهربان به مسخره گرفتن و فکر میکردن رحمان داره سر به سرشون میزاره اما رحمان همه چیز رو از اون روز سرد زمستون تعریف کرد ...

دیگه اونا هم میدونستن اون روز دزد کی بود و اون زن کی بود ...

اقام روی دستش کوبید ...

_ تو بودی تو اون قباد خان رو زدی ؟‌

رحمان کلافه بود ...

_ کاش همون روز مرده بود بخاطر هیچ و پوچ این دختر رو زندانی کرد ...لیاقت نداشت ‌‌.

چپ چپ نگاهش کردم ‌.‌.

_ اون قباد خان اجازه نداری پشتش بد گویی کنی ..‌

پوزخندی زد ...

_ هر چی بخوام پشتش میگم مرتیکه بدرد نخور اخه کدوم احمقی زنی مثل تو رو طلاق میده ...

شزوع کرد به تعریف قصه من ...

مامان تازه فهمید دلیل اون رنگ زردم سقط بوده و روی دستش زد ...

از رو زمین خشک بلندم کرد و زیرم پتو پهن کرد ....

تو قابلمه ارد ریخت و گفت : دختره رنگ‌به رو نداره ...

مهربان فقط نگاهم میکرد و ناراحت بود برای دردی که به زبون نمیاوردم ...

دونه دونه انگورها رو که میخوردم جیگرم میسوخت ...

یچیزی تو دلم‌کم بود من اونقدر که دلتنگ قباد بودم دلتنگ پسرام نبودم ...اونا گلبهار رو داشتن و از بدو تولد عزیز شده پا بدنیا گزاشته بودن ...

اما من و قباد قصه امون خیلی زود تموم شده بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مامان بادمجان هارو پوست میگرفت و خبری از اقام نبود ...کسی چیزی نمیپرسید و مدارا میکردن منو با اون چشم های قرمز و دل پر از خونم ...

اسمون داشت دامن سیاهشو پهن میکرد ...ماه کامل درست وسط اسمون بود ...

تازه داشتم‌معنای واقعی دلتنگی رو میفهمیدم‌...

مامان روی اجاق جوبیش بادمجون سرخ میکرد و عطر و بوش منو یاد عمارت مینداخت ...

بغضمو فرو میخوردم و الکی لبخند میزدم ...

مهربان کنارم جای گرفت ...

_ فردا برمیگردم خونمون اقا محمد میاد دنبالم دوست داری چند روز بیا خونه ما بمون یکم میگردی میریم سر زمین ها ...

_ ممنونم ازت خواهر مهربونم اما هیچیزی حال منو جا نمیاره ...

برادرم گوسفندهارو برد تو طویله ...

به اونا اشاره کردم ...

_ مامان کی دام خریدین ؟ 

مامان سرشو به علامت تاسف تکون داد ...

_ تو که برگشتی عمارت قیاد خان برای تشکر دهتا گوسفند و دوتا گاو برامون اورد ...

شیر گاو ها شده برکت خونمون ...گوسفندا زاییدن الان بیست تا باور کن بره داریم ...

تو صورتم خیره گفت : اقات رفته عمارت رفته التماس قباددخان ...

دخترم مگه طلاق شدنی ...ده نسل ما ده تای اقات پشتمون میلرزه از اسم طلاق ...

از فردا که تو این خرابمونده بپیچه انگشت نما میشی ...

هزارتا حرف میاد پشت اسمت ...

پوزخندی زدم ...

_ حرف مردم مهم نیست به دل خون شده من مرحم بزار مامان ...

بچه هام ...عشفی که تازه داشت بال و پر میگرفت ...

_ اخه مادر چرا زدیش ؟‌

_ مجبور بودم ترسیده بودم دست خودم نبود ‌..

درب چوبی حیاط باز شد و رحمان یکی رو پرتاب کرد داخل ...

با مشت تو پشتش زد ...

_ اوردمش اون خائنی که تو رو فروخته رو اوردم ...

این همونی که گفته مرجان اون زن بوده ...

با خنده به اون پسر خیره گفتم : 

اگه پول میخواستی اگه شرف داشتی میومدی سراغ خودم ...

چرا دودمان مارو سوزوندی ....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سرپا شدم روبروش رفتم ..

رحمان خیلی کتکش زده بود غرق تو خون خودش بود ...

صدام گرفته بود و نشستم ..

به صورتش خیره گفتم " من جونتون رو نجات دادم اگه نزده بودمش دونه دونه استخون هاتون رو میشکست ...

اون مرد قباد خان بود خوردتون میکرد و کسی حریفش نمیشد ....

تو چیکار کردی ...

سرمو روی زانوهام گزاشتم و از ته دلم شروع کردم به گریه کردن ...

رحمان مشتشو تو دیوار کاهگلی میکوبید و از گریه های من عصبی بود ...

اقام نا امید که برگشت دیگه مطمئن شدم باید قوی باشم‌...

همه جا سکوت شب بود و همه خواب بودن ...تو ایوان زیر نور ماه خوابیده بودم ...

اقام فکر میکرد خوابم ....جلو اومد سرمو بوسید و رو به مامان که داشت بی صدا گریه میکرد گفت : قباد خان زده به سیم اخر گفت اگه یکبار دیگه ببیندش اونطور که باید مجازات میشه ...

حتی نزاشت پامو تو عمارت بزارم ...

_ اقدس چیکار میکرد نتونست کاری کنه ...

_ طفلک خواهرت دلش پیش مرجان 

بود گفت نمیتونه اونجا طاقت بیاره میخواد بیاد ...

_ مرجان بچه هاشو سپرده به اون...

_ اون بچه ها بدون مرجانم قد میکشن ...زیرشون پر قو انداختن و روشون لحاف ترکمن ...

اونا نگرانی ندارن پسرن و تو ناز و نعمت قباد خان قد میکشن ... 

حیف از جونی دخترم اون الان بیوه قباد خان نه کسی جرئت میکنه بیاد سمتش نه کسی ازش خواستگاری میکنه ...

تا عمر داره باید گوشه نشین خونه من باشه ...

_ بریم پیش سید براشون دعا بگیریم شاید چشم خوردن ...شاید حسودی کردن ...

_ زن عقلت کجاست دخترت ازپشت قباد خان رو زده بود خودمون نجاتش دادیم ....اگه قباد خان قوی نبود و هر کی جاش بود با اون ضربه مرجان میمرد ...

_ خدا چرا ساکته ...دخترم از غصه اب میشه ...

دوری بجه اش ...خدایا خودت به جونیش رحم کن ...

با صدای اشنای خاله بیدار شدم ....

تا چشم باز کردم اول فکر کردم تو عمارتم که خاله اونجاست و همش خوابه ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

تصور کردم همش خواب بوده و از خواب بیدار شدم ...

اما واقعیت محض بود ...خاله بالای سرم نشست و موهامو نوازش کنان گفت : نتونستم اون عمارت بدون تو مثل یه قبر برام میمونه ...

تو جا نشستم ...

خیره بهش بودم‌...دستمو به سینه اش فشرد و گفت : از دیروز التماس ارباب کردم ...

حرف نمیزنه با کسی حرف نمیزنه و مثل دیونه ها شده ‌..

اهی کشیدم ...

_ پسرام چطور بودن ؟‌

_ خوبن خداروشکر خوبن ...گلبهار مراقبشونه ...مگه میشه بد باشن ...

لبخند تلخی زدم ...

کم کم سر و کله همسایه ها پیدا میشد برای فضولی ...

خاله به پسرش خبر داده بود یه کاری براش تو شهر پیدا کنه ‌...

روزها چطور جلو میرفتن که من رو میسوزوندن .‌‌..

یک ماه اخر تابستون تموم شده بود و مرجان دلش مرده بود ...

نه میخندید نه با کسی حرف میزد ...

خاله و من تو خونه اون بودیم و رحمان فقط از پسرام خبر میاورد ...

میگفت میتونن بشینن و من شاهد اون لحظه ها نبودم ...

مثل یه تیکه گوشت فقط خیره به ادم ها میشدم‌...

گاهی استخون های سرشونه امو که میدیدم میفهمیدم چقدر لاغر شدم ...

با یه اندوهی به خودم نگاه میکروم ...

صدای بچه ها دلتنگم میکرد ...لباسی که از عمارت اورده بودم بوی قباد خان رو میداد ....

شبها دور از چشم خاله روی بالشتم پهنش میکردم و میخوابیدم ...

سرمای دلنشین پاییز و ریزش برگ ها رسیده بود ...

پسر خاله تازه رسیده بود ناهار خورد و به من نگاهی کرد ‌....

_ برای مامان یه کاری پیدا کردم ...

صاحاب کارم میگفت مردی هست بچه هاش بعد انقلاب رفتن خارج تنها مونده ...

از مال دنیا بی نیازه اشپز میخواد یکی باشه بشوره جمع کنه بپزه ...

مامان و تو بیاین اونجا من نزدیک اونجا نیستم اون بالاشهره اما میام سر میزنم بهتون ...

من خیلی سال میخوام مامان رو از اینجا ببرم دلش راضی نمیشد ...

خاله پارچ دوغ رو تو سفره گزاشت ...

_ الانم میام که مرجان سرش گرم بشه و دور از اینجا ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله اهی بلند سر داد ...

_ کار عیب نیست زمین دارم اینجا اما نمیخوامشون مال شما پسرا ...

من اگه دختر داشتم ..

یهو خودش حرفشو برید .‌

_ هرچند مرجان دختر منه ...چشم‌قشنگ منه ...

با شیطنت جلو اومد سرمو بوسید ...

_ صبح با جواد میریم به رحمان خبر میدم بیاد ...

جواد لقمه ای تو دهنش فرو کرد و گفت " رحمان هنوز مجرده ؟ 

_ اره طفلک باید زن بگیره داره پیر میشه ...

جواد با گوشه چشم به من اشاره کرد ...

_ شاید دلش یجا گیره ؟‌

خاله بهش چشم غره رفت ...

_ غلط اضافه کرده هر کی الان سمت این دختر بیاد نبین شوهر نداره اما اسم ارباب پشتش بوده میزنه ناکارش میکنه ‌...

با حرف خاله بعد از مدتها خندیدم ار اینکه هنوزم اسمش کنار اسمم میومد ...

مامان دلواپس بود و نمیخواست جایی برم اما میدونست اونجا نمیشه بمونم وقتی از درب خونه بیرون میام همه با انگشت نشونم میدن...

لباسهامو جمع کردم و اونشب اخرین شبی بود که تو اون خونه بودم‌...

گردنبند تو گلومو فشردم و زیر لب اسم بی معرفتشو صدا زدم ...

رحمان با استکان چای از پشت سرم گفت : هنوزم اسمش یادته ؟ 

کنارم روی پله های پشت بوم خاله لم داد ...

_ تو بری من تنها میشما ...میترسم یه روزم بفهمه من پشت اون دزدی بودم منم زنده به گورم کنه ‌..

_ الانشم میدونه ...

از من انتقام گرفت چون از پشت زده بودمش غرورش بهش اجازه نمیداد ...

با شماها کاری نداره وگرنه پیدا کردنتون براش کاری نداشت ...

_ حق با تو الانم اگه نفس میاد و میره بخاطر توست ...

کجا قراره برین ؟‌

_ تهرون‌...ارزوم بود یه روزی برم اونجا ببین چطور قسمتم شده ...

_ جواد میگفت میرین یه خونه چندهزارمتری برای یه پیرمرده است 

..وطن دوست بوده که مونده ...

ما که برامون فرقق نداشت ...

ما بدبخت بیچاره ها همیشه ساکتیم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792