قباد سرمو بالا گرفت ...
_ چی شده که تو کم صحبت شدی ؟
سرمو جلو بردم روی سینه اش گذاشتم ...
_ دلم میخواد همینجا بمونم و همینجا هم بمیرم ...
_ زبونتو گاز بگیر تو قرار نیست منو تنها بزاری تو برای همیشه پیش من میمونی ...
تو صورتش نگاه کردم ...
دستمو کنار صورتش کشیدم ...
_ نمیدونم دلم شور میزنه ...
_ مگه اون دلت تنهاست که شور بزنه ...
من مگه میزارم دلت شور بزنه ...
بغض تو گلوم بود اون زن بالاخره دهن باز میکرد و نمیدونستم قراره چی پیش بیاد ...
_ دلم برات تنگشده ...
_ من که همین جام ...
_ شاید یه روزی نباشم ...قول بده مراقب خودت باشی و مراقب پسرام ...
_ این حرفها چیه میزنی ...هزیون میگی ...بند لباسمو باز کرد و از تنم بیرون کشید ...
_ خیسه مریض میشی ...
اخمی کردم...
_ نگران مریضی منی یا دلت شطنت خودتو میخواد ..
بلند بلند خندید ...
_ دلم شیطنتی رو میخواد که نمکش تویی ...
بغضم ترکید و رفتم تو بغلش محکم میفشردمش...دردی داشتم که نمیشد حرفی زد ...کاش زودتر گفته بودم .کاش به وقتش گفته بودم ...
اون مدتها دنبال اون بود و حالا اگه میفهمید منم دلش بیشتر میشکست ...
صدای قلبشو میشنیدم ...
با گریه گفتم : دلمگرفته ...
_ قربون اون دلت بشم ...تو چرا اینجوری شدی ...
_ ....
چشم هامو بستم و تنشو بو کشیدم ...من عاشق اون بو بودم...
یاد اون روز افتادم که زدمش و یهو از خواب پریدم...
همه جا تاریک بود ...
قباد تو رختخواب خوابیده بود و ماه از پنجره پیدا بود ...
وسط اسمون پادشاهی میکرد...
نفس عمیقی کشیدم خواب بدی دیده بودم ...
لباسمو از زمین پیدا کردم تو تنم کردم ...
قباد دمر خواب بود و جای ناخن هام پشتشو خراشیده بود ....
شاید اون لحظات دیگه تکرار نمیشد ...
شاید اون جزای من بود ...
اهی کشیدم و به صورت خوابیده قبادم خیره بودم...
من نه میتونستم قاتل بشم نه میتونستم خودمو نجات بدم...
صدای گریه های نوزاد نازی گاهی میومد ..اون بچه چی میدونست که اونطور ناله میکرد ...
بی صدا به سمت اتاق پسرام رفتم...
خاله پای جانماز بود ..
همیشه زودتر از اذان بیدار میشد و نماز میخوند برای اون دنیای خودش میگفت اولاد براش خیرات نمیدن و خودش برای خودش میفرستاد ....
گلبهار خوابیده بود و پسرا اروم خواب بودن ...
خاله کنجکاو خیره بهم بود ...
به پسرا اشاره کردم...
_ خواب بد دیدم اومدم بهشون سر بزنم ...
_ خیر انشالله ...پسرا خوابیدن
کنارشون دراز کشیدم ...خیلی شبیه قباد شده بودن ...انگشتمو روی موهای قشنگشون کشیدم و با بغضی که تو گلوم بود بوسیدمشون ...
ازشون چشم برنمیداشتم و به معصومیتشون خیره بودم ...
اگه برای ثانیه ای ازشون دور میشدم فقط خدا باید کمکم میکرد ...
جمشید بیدار میشد و روی پاهام گزاشتمش ..
گلبهار چشم هاشو باز کرد نگران خیره به من شد ...
_ چی شده خانم ؟
_ نترس چیزی نشده فقط اومدم پیششون نگاهشون کنم ...
لبخندی زد و گفت : بهشون وابسته شدم دوقلوهام عمرشون نبود اما این دوتا شدن همه چیز من ...
_ خداروشکر تو هستی اگه من روزی نبودم ازشون چشم بر ندار ...
دست تو امانتن ...
_ خدا سایه اتون رو کم نکنه ...اما به روی چشم اینا اولاد منم هستن ...
خیالم راحت بود ...خاله نگرانیمو حس میکرد ...
جانمارشو روی طاقچه گذاشت و کنارم نشست ...
بهم خیره بود و از نگاهش میخوندم توضیح میخواد ...
_ به چی خیره شدی خاله ؟
_ به حال و روزت خیره دم از رفتن میزنی ؟
گلبهار اونسمت به بچه ها شیر میداد ...
_ شاید رفتنی ام ...
_ کجا ؟
_ نمیدونم اما تقدیر انگار انگشت گذاشته رو من و زندگیم ...
زنعمو میدونه من همون کسی ام که زدم تو سر قباد خان و کم مونده بود بمیره ...
خاله روی پاش کوبید ...
_ خدا مرگم بده ...
💜💜💜💜💜