2777
2789

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

سرمو از زنعمو دزدیدم ...

دستشو جلو اورد بخار تو حموم پر بود ....

سرمو بالا گرفت ...

_ تو زدیش ...اون پسره از دهنش در نرفت اون اومد مستقیم پیش من ...

سکه گرفت ...اون گردنبند بلندرو گرفت تا اسمتو اورد ...

میدونی اگه قباد بفهمه چی میشه ...

هل شدم پام خورد و لگن استیل از رو سکو پایین افتاد ...

صدای تاب خوردنش میومد ...

دستهامو روی گوشم گذاشتم ...بخار نمیزاشت درست و حسابی نفس بکشم ...

زنعمو زن شیطانی بود ...

_ اگه بخوای من ساکت میمونم اما شرط دارم ...

_ ...

_ بایدم زبونت بند بیاد ...

میدونی تو چی هستی .. یه شیشه کوچیک از لای لباس چرک هاش به سمتم گرفت ...

_ بریز تو غذای خانم بزرگ منم لال میشم تا اخر عمرم ...

صدای سلطان میومد ...

_ زود باش اب تموم شد ..

درب رو باز کردم و بیرون رفتم ...

سلطان به تن خیس عرقم خیره موند و چیزی نگفتم ...

رحمان نبود رفته بود بیرون و من پشت و پناهی نداشتم ...

با دلهره وارد اتاقم که شدم ...

قباد روی زمین دراز کشیده بود ....نگاهی بهم انداخت ...

خودمو جمع و جور کردم ...

_ اینجاییی چرا؟‌

تو جا نشست ...لباسشو از تنش بیرون کشید و گفت " گرممه ..

چرا خیسی ؟‌

روبروش نشستم الکی لبخند میزدم‌...

_ چرا لباسهات خیسه ...

_ رفتم یسر به زنعموت زدم ...

_ من اینجام تو میری پیش اون ...

دستهاشو کنار پهلوهام گذاشت منو جلوتر کشید ...

_ چه دلبری شدی لباست به تنت چسبیده ...

موهامو بو کشید و اروم اروم موهامو بازی میداد ‌.‌

گردنمو تو شونه ام فرد کردم ...

_ قلقلکم‌میاد ...

_ چی شده دستپاچه بودی ...

گوشهام لبهاشو حس میکرد ...

گرمای نفس هاش تو گوشم مینشست ...

_ چی شده بگو ...

چیزی نبود که بتونم بگم ....اون پیر زن کابوس من بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد سرمو بالا گرفت ...

_ چی شده که تو کم صحبت شدی ؟‌

سرمو جلو بردم روی سینه اش گذاشتم‌ ...

_ دلم میخواد همینجا بمونم و همینجا هم بمیرم ...

_ زبونتو گاز بگیر تو قرار نیست منو تنها بزاری تو برای همیشه پیش من میمونی ...

تو صورتش نگاه کردم ...

دستمو کنار صورتش کشیدم ...

_ نمیدونم دلم شور میزنه ...

_ مگه اون دلت تنهاست که شور بزنه ...

من مگه میزارم دلت شور بزنه ...

بغض تو گلوم بود اون زن بالاخره دهن باز میکرد و نمیدونستم قراره چی پیش بیاد ...

_ دلم برات تنگ‌شده ...

_ من که همین جام ...

_ شاید یه روزی نباشم ...قول بده مراقب خودت باشی و مراقب پسرام ...

_ این حرفها چیه میزنی ...هزیون میگی ...بند لباسمو باز کرد و از تنم بیرون کشید ...

_ خیسه مریض میشی ...

اخمی کردم‌...

_ نگران مریضی منی یا دلت شطنت خودتو میخواد ..

بلند بلند خندید ...

_ دلم شیطنتی رو میخواد که نمکش تویی ...

بغضم ترکید و رفتم تو بغلش محکم میفشردمش...دردی داشتم که نمیشد حرفی زد ...کاش زودتر گفته بودم .‌‌کاش به وقتش گفته بودم ...

اون مدتها دنبال اون بود و حالا اگه میفهمید منم دلش بیشتر میشکست ...

صدای قلبشو میشنیدم ...

با گریه گفتم : دلم‌گرفته ...

_ قربون اون دلت بشم ...تو چرا اینجوری شدی ...

_ ....

چشم هامو بستم و تنشو بو کشیدم ...من عاشق اون بو بودم‌...

یاد اون روز افتادم که زدمش و یهو از خواب پریدم‌...

همه جا تاریک بود ...

قباد تو رختخواب خوابیده بود و ماه از پنجره پیدا بود ...

وسط اسمون پادشاهی میکرد...

نفس عمیقی کشیدم خواب بدی دیده بودم ...

لباسمو از زمین پیدا کردم تو تنم کردم ...

قباد دمر خواب بود و جای ناخن هام پشتشو خراشیده بود ....

شاید اون لحظات دیگه تکرار نمیشد ...

شاید اون جزای من بود ...

اهی کشیدم و به صورت خوابیده قبادم خیره بودم‌...

من نه میتونستم قاتل بشم نه میتونستم خودمو نجات بدم‌...

صدای گریه های نوزاد نازی گاهی میومد ..‌اون بچه چی میدونست که اونطور ناله میکرد ...

بی صدا به سمت اتاق پسرام رفتم‌...

خاله پای جانماز بود ..

همیشه زودتر از اذان بیدار میشد و نماز میخوند برای اون دنیای خودش میگفت اولاد براش خیرات نمیدن و خودش برای خودش میفرستاد ....

گلبهار خوابیده بود و پسرا اروم خواب بودن ...

خاله کنجکاو خیره بهم بود ...

به پسرا اشاره کردم‌...

_ خواب بد دیدم اومدم بهشون سر بزنم ...

_ خیر انشالله ...پسرا خوابیدن 

کنارشون دراز کشیدم ...خیلی شبیه قباد شده بودن ...انگشتمو روی موهای قشنگشون کشیدم و با بغضی که تو گلوم بود بوسیدمشون ...

ازشون چشم برنمیداشتم و به معصومیتشون خیره بودم ...

اگه برای ثانیه ای ازشون دور میشدم فقط خدا باید کمکم میکرد ...

جمشید بیدار میشد و روی پاهام گزاشتمش ..

گلبهار چشم هاشو باز کرد نگران خیره به من شد ...

_ چی شده خانم ؟‌

_ نترس چیزی نشده فقط اومدم پیششون نگاهشون کنم ...

لبخندی زد و گفت : بهشون وابسته شدم دوقلوهام عمرشون نبود اما این دوتا شدن همه چیز من ...

_ خداروشکر تو هستی اگه من روزی نبودم ازشون چشم بر ندار ...

دست تو امانتن ...

_ خدا سایه اتون رو کم نکنه ...اما به روی چشم اینا اولاد منم هستن ...

خیالم راحت بود ...خاله نگرانیمو حس میکرد ...

جانمارشو روی طاقچه گذاشت و کنارم نشست ...

بهم خیره بود و از نگاهش میخوندم توضیح میخواد ...

_ به چی خیره شدی خاله ؟

_ به حال و روزت خیره دم از رفتن میزنی ؟‌

گلبهار اونسمت به بچه ها شیر میداد ...

_ شاید رفتنی ام ...

_ کجا ؟‌

_ نمیدونم‌ اما تقدیر انگار انگشت گذاشته رو من و زندگیم ...

زنعمو میدونه من همون کسی ام که زدم تو سر قباد خان و کم مونده بود بمیره ...

خاله روی پاش کوبید ...

_ خدا مرگم بده ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله روی پاش کوبید ...

_ خدا مرگم‌بده ...اون از کجا بو برده ؟‌

_ یکی از اونایی که اونجا بوده بخاطر پول ما رو فروخته ...

میدونم زنعمو بخاطر من نه ...ولی بخاطر ارامش بهم ریختن قباد هم شده افتاب که بالا بیاد همه چیز رو میگه و منو رو سیاه میکنه ...

_ یه راهی پیدا میکنم ...

_ این طناب به پای من وصله خاله راه فرار نیست ...خودتم میدونی قباد ادمی نیست بگذره ...

_ یوقت بلایی سرت نیاره ‌..

_ هر چیزی که بگه به دیده منتم میزارم من بودم که اونو زدم ...

باید تقاصشم بدم ...

بوی نون تازه و خورشید اون روز منو خوشحال نمیکرد ...

سفره رو بالا میبردن و داشتن برای اربابشون میچیدن ...

شیر تازه رو دوشیده بودن و جوشونده و تو گالن های شیر برای صبحانه میبردن ...

مشتی اب به صورتم زدم و بالا رفتم ...

دستم روی قلاب درب بود که قباد از پشت سرم گفت ؛ سحر خیز شدی ...چشم باز کردم ترسیدم دیدم نیستی ...

با روی باز به سمتش چرخیدم ...

_ صبح بخیر ارباب ...

اخمی کرد ...

_ پس گفتی برای تو فقط قبادم‌...

یقه اشو مرتب کردم‌...

_ توهمیشه برای من قباد میمونی ...هیچ کسی نمیتونه اونطور که من عاشقت بودم عاشقت باشه ...

وارد اتاق شد و صورت نم دارشو با گوشه روسری من خشک کرد و پیش سفره نشست ...

سرشیر رو تو کاسه مربا هویج ریخت ک هم زد ...

عادت داشت به ترکیب کردن های اونطور ...

لقمه ای بزرگ گرفت و تو دهنش گذاشت ...به من اشاره کرد جلوتر برم و بنشیم ...

ترجیح دادم ‌کنارش باشم و اونجا بنشینم ...

خودشو جمع و جور کرد ...

_ مریض شدی مرجان رنگ‌به رو نداری ؟‌

_ نه خوبم ...

درب که باز شد قامت زنعمو تو درب پیدا شد ...

اب دهنمو با ترس قورت دادم و وارد که میشد انگار روی من پا میذاشت و رد میشد ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

زنعمو بالای سفره نشست ...

قباد نگاهش کرد و همونطور که لقمه اشو قورت میداد گفت ؛ چطور گذشت دیشب زنعمو ...

_ عمارت نشینی برای همه دلنشینه ...

_ شکر خدا پس اینبار همه چیز بر وقف شما بوده ...

بخاطر سن و سالتون نه میتونم تنبیهتون‌ کنم نه بیرونتون کنم ...

عمارت پایین ده خراب شده بود ....میگم یه دوتا اتاق گوشه اش براتون بسازن برید اونجا ...

_ فکر میکردم قراره همینجا بمونم ...

خانم بزرگ که تازه وارد میشد ...

_ همینم مونده مار رو تو لونه ام پناه بدم این بریز و بپاچم از صدقه سری قباد خان داری ...

اون دوتا ساخته شده بودن برای بحث کردن با هم ...

کسی از دل اشوب شده من با خبر نبود ...

تو صورت زنعمو نگاه نمیکردم و منتظر بودم هر لحظه دهن باز کنه ....اما سکوت کرده بود و اون سکوتش ترسناک تر از هر چیزی بود ...

قباد اروم گفت : من چند ساعتی خارج شهر باید برم ...برای سندهای این زمین ها ...

چشم ازش برندارین ...اون بیکار نمیشینه ...

تو چشم هاش خیره شدم و دلم میخواست بگم اون منو نشونه گرفته اون میخواد ازم بگیردت ..

رفتنش و نگاه میکردم و خانم بزرگ هم دنبالش بیرون رفت ..‌.دلشورها بهم حمله کردن .‌

خواستم بلند بشم‌...دستمو روی پام گذاشتم‌ که گفت : کجا ؟‌

_ میرم پیش پسرام ..

_ خبری ندادی چیکار میکنی اون پیر زن رو میکشی یا یه راه حل دیگه بدم ...

بهش خیره موندم ..

_ اونقباد اگه بفهمه میدونی چی میشه ...

_ من نمیتونم ادم بکشم ...

_ پس نازی رو برای قباد عقد کن ...اونطوری اون دختر بچه هم میشه وارث اون ...

_ چی ؟ 

گوش هام درست میشنیدن ...

_ نازی رو براش عقد کن منم ساکت میمونم ...

قبل از اینکه چیزی بگم خاله وارد اتاق شد ...

زنعمو زبون به دهن گرفت اما من نتونستم ...

_ شما چی از من میخوای که برای شوهر خودم دشمن عقد کنم ...

زنعمو من برای قباد حاضرم بمیرم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

صدامو صاف کردم و گفتم " زنعمو من برای قباد خان میمیرم ...برو بهش حقیقت رو بگو تا خودم نگفتم‌

..

بزار لااقل یه توف بندازه کف دستت ...

خاله دلنگرون بود و داشتم از درون منفجر میشدم ..

خودم داخل اتاقم انداختم ...

خاله شونه هامو که روی زمین ولو شده بودم و گریه میکردم رو ماساژ میداد و گفت : گریه برای چیه ؟‌

اون پیر زن کمر بسته برای بدبختی ...باید اون سم رو به خورد خودش بدم ...

_ خاله نه تو قاتلی نه من ..خسته شدم از این بار سنگین رو شونه هام ...

بزار قباد بیاد خودم بهش میگم ...

اگه قراره منو زنده به گورم بکنه خودم میگم ...

_ این که نشد راه و چاه ...

_ به رحمان بگو اسمی از اون نمیبرم اونم دخالت نکنه ...

خاله نگران حالم‌ سکوت کرد ...

ساعت انگار داشت فرار میکرد و غروب خورشید زنگی بود برای من ...

قباد وارد عمارت شده بود و همه تو ایوان نشسته بودن ...

زنعمو قلیان به دست خونسرد و اروم داشت خانساری که براش چاقیده بودن رو فوت میکرد ...

پاهام‌توان نداشتن نمیتونستم به زبون بیارم...

تا قبل اون فکر میکردم خیلی گفتنش راحته اما با اومدن قباد تازه فهمیدم خیلی هم سخته ...

تو ایوان نرده رو چسبیده بودم و بین مشتم میفشردم انگار اون اهن ها داشت ازم انتقام میگرفت ...

قباد با رحمان صحبت میکرد و خیره به اون هیکل درشتش بودم‌...با اون همه عضله خبری از شکم و پهلو نبود ...

با گرمی دستی رو شونه ام از جا پریدم ...

سلطان بود ‌کاسه اش رو به سمتم گرفت ...

_ ارباب صبح دستور دادن اش بلغور بپزم ...همه خوردن جز شما ...

نگاهی به اش انداختم و سرمو جلوتر بردم بو کشیدم اما یهو دلم جوشید از بوش و به سمت پایین پله هه دویدم‌...

خانم بزرگ با صدای بلند گفت " چی شد دختر مگه توش چی ریختی ؟‌

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دلم میجوشید و معده ام از بوش داشت بالا میومد ...

وارد توالت که شدم و هر چی هوق زدم چیزی بالا نیاوردم‌....حالم داشت از بوی اون اش بهم میخورد ...

صورتم خیس عرق شده بود ...

درب رو باز کردم و خودمو بیرون انداختم ...سلطان طفلک ترسیده زیر بغلم و گرفت لبه حوض نشوند ...

مشتی اب به صورتم زدم ...

_ خدا مرگم بده بخدا مثل همیشه درست کرده بودم ...بلغورشو از مادر خودتون خریدم ...خودش میگفت در اورده ...

قباد نگران روبروم رسید ...

_ چی شد ؟ نگران از بودن زنعمو بود ...

لبهامو از هم جدا کردم‌...

_ خوبم نگران نشو یهو بوی اش دلمو جوشوند ...الان خوبم ...ولی هنوز حالت تهوع داشتم و یاد اون اش دلمو بهم میریخت ‌...

زنعمو از بالای پله ها پشت چشم نازک کرد ...

_ انگار موتور این زن روشنه ...مژهات جفت شدن معلومه حامله ای ...

خودم بیشتر از بقیه شکه شدم ...به قباد چشم دوختم من بعد زایمانم اصلا ماهانه نشده بودم که بدونم کی حامله ام و کی نیستم...

قباد خجالت زده از بی پروایی زنعمو بالا رفت وخانم بزرگ پله هارو به زحمت اومد پایین ...

کنارم ایستاد اروم صحبت میکرد تا زنعمو نشنوه ...

_ حامله ای ؟‌

سرمو پایین انداختم ...

_ نمیدونم ...مگه میشه اخه ماهانه نمیشدم ..‌

_ نشد نداره تو بچه شیر نمیدی که بگی حامله نمیشی ...خبر میکنم بیان بیین حامله ای یا نه ...نزار این پیرزن بفهمه چشم هاش شوره .‌.

چشمی گفتم و کلا قباد از ذهنم بیرون رفت ...

چه خبر شوکه کننده ای بود درست بود و حامله بودم ...حتی نمیدونستم چند وقتمه ...

خبر خوش تو عمارت پیچیده بود و من روی تشک تو اتاقم زانوهامو بغل گرفته بودم ..‌

وسط اون همه استرس اون خبر حال همه رو خوش میکرد ...

خانم بزرگ دور سرم تخم مرغی چرخوند و از پنجره انداخت سمت اتاق زنعمو ‌..

_ بزار چشم هاش بترکه ....

اون زن نحسه ...

_ واقعا هم نحسه ...

نمیدونم چرا تکرار کردم اون زن نحسه ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خانم بزرگ‌لبخندی زد ...

_ نگران نباش پسرا بزرگ‌میشن اینبارم پسر بیار ...

رو شونه ام‌محکم زد ...

_ یادت باشه هشت تا پسر باید بیاری ...

خنده ام گرفت من حتما اینبار میمردم از درد زایمان به بعدی نمیرسیدم اما ته دلم یجوری حس قشنگی بود هر چند دائمی نبود اما خوب بود ...

خانم بزرگ به سینی شام اشاره کرد ...

_ دستور ارباب بوده فقط گوشت و مرغ برات اوردن ...بشین بخور که پسرم جون بگیره اون تو ...

دستی به شکم تختم کشید ...

_ معلومه تازه است که شکم نداری ‌

خوشحال بیرون رفت و من خیره به غذاها بودم که چقدر حس گرسنگی داشتم ...

پسرا رو تو بدترین شرایط حامله بودم بعضی روزها چیز زیادی برای خوردن نبود و یه کاسه اب دوغ میشد شام و ناهارم ...

تکه ای گوشت زیر دندونم گذاشتم‌ ...

درب که باز شد یه دسته گل از گلهای وحشی صحرا های پشت عمارت به چشمم‌خورد ...

قباد سرشو از پشت گلها بیرون اورد ...

_ به زنی که اینطوری سوپرایزت کنه باید جواهر بدی نه گل ...

به احترامش سرپا شدم ..‌دسته گلی که چیده بود رو بین دست گرفتم ...

گلهای زرد رنگ و سفید و قرمز بودن ...

خودمو جلو کشیدم ...

_ گونه اتو باید ببوسم ...

اخمی کرد ‌..

_ با همین کارها منو دیونه خودت کردی ...دستشو تو جیب شلوارش برد و گفت : از صبح رفته بودم شهر ...

اون زنجیری که اونشب بهت داده بودم کجاست ؟ 

از ترس لبمو گزیدم اون زنجیر رو اقام فروخت تا خرجی باشه برای اونجا موندن خانم بزرگ و ما ...

خیره بهش ماتم گرفتم نمیتونستم بگم کجاست ...

دستشو نزدیک موهامو اورد نوازشی کرد و گفت : چشم هات جادوگر زندگی منه ....اون گردنبند اندازه دهتا زمین و هزارتا دام برای من عزیزه ‌..

چون اونشب بهترین اتفاق بین ما افتاد و حاصلش دوتا جگرگوشه هام شدن ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد همونطور ادامه میداد ...

_ اون دوتا پسر برای یه عمر من کافی بودن ناشکر نیستم اما تصمیم داشتم دیگه بچه نیاریم برخلاف همه من میگم اولاد باید کم اما با ارزش باشه با تربیت و حساب شده بزرگ بشن ‌..

چطور میگفتم اون گردنبند رو فروختیم ....یهو جلو چشم هام همون زنجیر و پلاک رو از جیبش بیرون اورد با خنده گفت: فروختیش تا ابروی من بشی جلوی خانواده ام ...

برات لنگه اشو خریدم ...

چشم هام پر از اشک شدن ...دسته گل رو زمین گذاشتم‌ ...

موهامو کنار زد و دستهاشو دور گردنم برد ...قفلشو که بست دستشو روی گردنم کشید ..‌.

_ از ته ته روزهای سخت اومدی اما خوب اومدی ...

دستهاشو برام باز کرد و بین دست هاش رفتم ...بوسه ای به سرم زد و هزار بار توگوشم زمزمه کرد ممنونم ...

روی بالشت پر لم داد و دستمو گرفت نشستم .... آستین هاشو بالا زد ...

_ گفتم از امشب هر شب باید بهت گوشت و مرغ بپزن میخوام پسرم جون بگیره ...

ابروهامو تو هم گره کردم ...

_ چرا میگید پسر ....خانم بزرگم میگه پسر ...

_ اوندفعه هم گفتم اگه من باباشم میدونم بچه ام پسره ...

_ اما من دلم میخواد دختر باشه ...دخترای ده ما با حسرت بزرگ میشن...نه سواد دارن نه رخت و لباس درست و درمون...

اما اگه من دختر دار بشم اول براش یه اتاق درست میکنم ...

بعد صدها دست پیراهن و کفش قشنگ ...

یه جفت النگو اینه ای میندازم تو دست راستش ...یه دستبند پهن تو اونیکی دستش ....

لای پر بزرگش میکنم ...

قباد با چه عشقی نگاه میکرد و من میگفتم‌...

اخرم میفرستمش درس بخونه ...

دستشو نزدیک لبهام اورد با انگشت شستش لبمو لمس میکرد ..‌

_ کافی یه درصد به تو بکشه ...انقدر جذاب بشه و خواستنی ..‌.

دختر هم باشه من حرفی ندارم .‌.

یه دختر شکل و شمایل تو ...

نتونست تحمل کنه دستشو پشت سرم گذاشت و لبهامو بوسید ‌...

بوسه ای محکم و طولانی .‌‌.

دستش درست زیر لباسم بود و داشت بند لباس زیرم رو باز میکرد ...

چشم هاش برق خاصی داشت ..‌

سفره شام پهن بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دستشو محکم نگه داشتم .‌.

_ گرسنه ام نمیزاری اول غذا بخورم ؟‌

بی تفاووت به حرفم گردنمو بوسید و روی بالشت های نرم کمرمو زمین زد ....

_ دست خودم نیست تو اهن ربای منی ...

با یه شیطنتی به تن عریانم نگاه میکرد ...چشمش به پایین نافم افتاد و با ابروی بالا رفته گفت : همه جات میدرخشه ...زیر نور ماه ...

کمربندشو باز کرد و زیپ شلوارشو پایین میکشید که خواستم پاهامو جمع کنم ...

میخواستم یکم سر به سرش بزارم و شیطنت کنم ...

_ مگه نشنیدی قابله چی گفت ؟‌

نگران بهم چشم دوخت ...

_ چی گفت ؟

_ گفت که نباید تا بدنیا اومدنش پیش تو بخوابم ممکنه اتفاقی بیوفته و هر جور بودنم کنارت ممنوع برای بچه خطر داره ...

قباد اخمی کرد ...

_ غلط کرده اون قابله لابد میخواد من رو دق بده نه ماه ...

نتونستم جدی باشم و خندیدم ....

بینی اشو به بینی ام زد ..‌

_ نمیتونی خودتو ازم دریغ کنی من بخاطر تو چشم روی همه بستم‌...

تا تو رو فقط داشته باشم ...

از درد خشونت یهویش بازوشو گزیدم ....

دستهاشو کنار سرم ستون کرده بود و قدرتشو به رخم میکشید .‌.

موهامو از پشت سر بافت و بوسه ای به پشتم زد و دکمه های پیراهنمو بست ....

به شام اشاره کرد ...

_ بیا جلو امشب خیلی گرسنه ام ...

خسته بودم ولی جلو رفتم هنوز چند لقمه ای بیشتر نخورده بودم که درب زدن ..

سلطان بود و اجازه ورود میخواست ...

قباد شلوارشو تنش کرد و گفت : بیا داخل ...

سلطان یه دیس پلو و لاش مرغ داخل اورد همون پلوی معروف و گفت : خانم بزرگ گفت به مناسبت بارداری مرجان خانم پختم ...

به مردم ابادی هم پخش کردم ...

گوسفند رو صبح سر میبرن تا بدن به نیازمندا ...

قباد سر تکون داد و تشکر کرد ...

سلطان که رفت با خنده گفتم : حالا خوبه اولی نیست انقدر دارید لوسم میکنی ...

با محبت خیره بهم شد ....

_ میخوام جبران کنم اون روزها رو که نبودم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد با محبت بهم غذا میداد و من با اشتها میخوردم ..

سرمو روی بازوی قباد خان گذاشتم‌ و خوابیدم ...بی اهمیت به اون ترسی که داشتم ...

با صدای بسته شد ن درب از جا پریدم ...قباد بود رفته بود بیرون ...

خورشید بالا اومده بود ..‌

خورشید بی طلوع من بالا اومده بود ...

سینی پر ملات صبحانه رو خاله داخل اورد انگار از دیروز که فهمیده بودم حامله ام تنبل شده بودم ...

 خاله با اخم پنجره رو باز کرد و گفت : بلند شو لنگ‌ ظهر شده دختر حامله ای که وا رفتی ‌..

ارباب چشم ما رو در اورده ....

صبحانه مفصل ناهار مفصل شانس همینه دختر که تو داری ...

اهی کشیدم ..‌

_ خاله کدوم شانس استرس دارم ...نگرانم ...خودت میدونی چی میگم ...

یه لقمه کره و مربا کرد تو دهنم ...

_ اون پیرزن نمیگه اگه بگه دیگه چیزی نداره برای دفاع کردن ‌..

پس فقط میترسوندت ...

_ همین ترسش بده ...

_ میخوام یسر برم خونه پسرا اومدن فردا برمیگردم‌...

_ خوش اومدن چشمت روشن خاله ...همه چی بگو بار بزنن ماشین رحمان برات ببره .‌‌.

_ ارباب رو خدا نگه داره دستورشو داد ...اجازه گرفتم برم به رحمان سفارش کرد برام پر کنه ....

_ برو دیدنشون کاش میشد منم بیام ...

_ خانم عمارت اجازه نمیدن بیای ‌.‌.خاله با خنده مسخره ام کرد ...

خودمم خنده ام گرفت ...

_ مسخره نکن خاله خانم عمارت نگو ...

برو بگو حمام رو اماده کنن پسرا رو هم میبرم حمام ...

_ چشم خانم .‌.

هردو خندان کنار هم صبحانه خوردیم خاله یار و یاور من بود ...

برام لقمه میگرفت و هی منو میخندوند ..

پسرا رو گلبهار لای حوله پیچید و لباس تنشون کرد ...

موهای نم دارمو بالای سرم سنجاق زرم ...

گلبهار سرشو رو بوسید...

_ خانم شوهرم داره بد اخلاقی میکنه باهام ...میخوام طلاق بگیرم ..

اون روزها طلاق وجود نداشت حداقل نه تو اون ابادی جمع و جور ‌..طلاق برای ماها نبود ....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

زبونمو گاز گرفتم ..

_ چیمیگی گلبهار طلاق مگه شدنی ؟‌

_ من نمیخوام از پسرا جدا بشم ‌..منو به زور اقام داد به اون الانم چاره ای نیست ...میخواد برم خونش ...اما نمیخوام مگه همه باید شوهر داشته باشن که خوشبخت باشن من اینجا با خنده این دوتا پسر خوشحالم ...

بغض کرده بود و دلم داشت براش کباب میشد ...

_ شما میدونی مادر بودن چیه ....منم الان مادر این دوتا هستم ...شیر که میدم بهشون نمیتونم از چشم هاشون دل بکنم ...

نزارید منو بفرستن خونه اون مرد ...

کتکم میزد ... اذیتم میکرد من با این دوتا پسر خوشبختم‌...

خیره به صورت غم دارش بودم ...

_ من چیکار میتونم بکنم ...

_ اجازه بدید بمونم پرستار بچه هاتون باشم ...

_ باید با قباد خان صحبت کنم ....

خوشحال دستمو فشرد ...

ناهار پخته بودن و گوشت گوسفند رو قورمه میکردن تا پخش کنن بین اونایی که ندار بودن ...

یه سر دست و کله و پاچه هاشو دادم خاله برد ...

وقتی میرفت خیلی زود دلم براش تنگ میشد ..

گلهای قباد رو پارچ مسی گذاشتم‌ و زیرش اب ریختم ...

گلبهار پسرا رو خوابوند ...دیگه شش ماه بودن و بهشون غذاهای ابکی میداد ...

شکمشون سیر شده بود و خواب بودن ...

گاهی حالت تهوع تا زیر گلوم میومد و پایین میرفت اما بهش اهمیتی نمیدادم ...

سر سفره که نشستم خانم بزرگ به گردنبندم چشم دوخت ...

_ از کجا اوردیش ؟‌

خوشحال و پرهیجان جواب دادم .‌.

_ قباد برام خریده ...

زنعمو سرشو چندبار تکون داد ...

_ یادگاری نگهش دار چون قراره سالها تو حسرت اسمش بمونی ...

خانم بزرگ خیره بهش موند ..‌

_ از چی پیشگویی میکنی ؟‌

_ میفهمید ...دیشب پلو مرغی که خوردین امروز اروغشو میزنید ...

بزارید هوا تاریک بشه ....خبربارداری رو زهرتون میکنم ...

خانم بزرگ طاقت نیاورد موهای زنعمو رو بین انگشت هاش جنگ زد ...

_ درست بگو ببینم چه مرگته پیرزن ...

قباد برای چی به تو امان داده باید حلق اویزت کنیم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خانم بزرگ‌موهای زنعمو رو بین انگشت هاش پیجید و کفت : بگو چه مرگته پیر زن ...

زنعمو ناله کنان قباد رو صدا میزد ..‌

تهمینه خانم خانم بزرگ رو عقب کشید و گفت : مادر تو رو خدا کوتاه بیا اون زن اواره بوده که قباد بهش رحم کرده 

احمد ولشدکرده بود ‌‌‌...

_ احمد این مار رو میشناخته که ول کرده ..‌خانم بزرگ عقده هاش خالی شده بودن ‌‌‌....

زنعمو گریه کنان روی پاهاش میزد و روضه بدبختی میخوند ...

ناهار رو نزاشتن بخوریم و میرفتم سمت اتاق پسرا که قباد رسید ...

از دور با لبخند نگاهم میکرد ...

کسی نبود براش با لبهام بوسه فرستادم ...

اخمی کرد و دنباله صدای ناله های زنعمو وارد اتاق که شد ....

خودمو پشت درب که رسوندم ..‌

زنعمو تا قباد رو دید لب باز کرد ...

_ کجایی بیا بشین بسته هر جقدر ساکت موندم ....این مادربزرگ و زنت میدونی چیکار کردن ، 

قباد با شکایت به خانم بزرگ نگاه کرد ...

_ خواهش کردم دوماه تحملش کن تا بفرستمش بره ...

ولی زنعمو ادامه داد ..‌

اون روز زمستونی میدونی کی زد تو سرت ...

کسی که عزیز کردی نشوندی تو فرق سرت ...چطور هنوز نمیدونی ...

قباد گوش هاشو تیز کرد ...

قلبم داشت از سینه بیرون میرد ...

_ تو دنبال اون چشم رنگی هستی که تو رختخوابت برات دلبری میکنه ...مرجان بود اون زن زن خودت بوده ....

مادربزرگتم میدونه و سکوت کرده ...

بالاخره به زبون اورد ‌.‌..

کاش خاله بود و اونجا نجاتم میداد کاش میشد فرار کرد یا جایی رفت ...

قباد به عقب چرخید ....رنگ‌چشم‌هام شاهد حقیقی بود خواست و لطف خدا بود که تا اونروزم چیزی نفهمیده بوده ...

صدام میلرزید ...

قباد سرپا ایستاد جلوتر میومد و زنعمو پشت هم داشت میگفت ..‌.

_ خیلی هم زرنگ نیستی قباد خان ببین دشمنت کیه این زن و این مادربزرگت برای تو دام چیده بودن ‌‌‌.‌.

به خودت نگفتی این زن که هرکس رو برات نمیپسندید جطور شد رفت یه دختر دهاتی رو گرفت ؟

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز