اومدن زنعمو برای من چرا دلشوره به همراه داشت ...
زنعمو رو اورده بودن تو اتاق مهمان بود ...دستپاچه به اونجا رفتم ...حال روزش مثل روزی بود که ما داشتیم وقتی اونا بیرونمون انداخته بودن ...
زنعمو با دیدن من خیره بهم موند ...
من سلام کردم ولی جواب نداد ..
قباد دستشو روی زانوش انداخته بود ...کلافه بود و گفت : احمد کجاست ؟
_ چطور منو پیدا کردی ؟
_ برای من کاری نداره ...اون بیشرفم پیدا میکنم ...اون زن خودشو ول کرده ...بچه اش داره بدنیا میاد ...
لبهامو از هم جدا کردم ...
_ بچه اش بدنیا اومد یه دختره ...
زنعمو پوزخندی زد ...
_ همون بهتر که دختر باشه ...احمد از ایران رفته ...برنمیگرده برادرم بردش توام بودنت اینجا طولانی نمیشه ...
انقلاب شده همه شماها رو میگیرن ...
سرتون رو میکنن زیر اب ...
_ اگه من مال مردم خور باشم یا زور گو حرف شما درسته ....اما الانم جونم بنده به مردم ...
زنعمو پوزخندی زد ..
_ همون مردمی که زدن تو سرت تا بمیری ...؟
دلم باز با یا اوری اون روز لرزید ...
زنعمو به من خیره بود ...
بهش نگاه کردم...ابروشو بالا داد ...
_ به قباد خان گفتی اونی که زد تو سرش کیه ؟
چه سوالی از من میپرسید منظورش چی بود ...
اب دهنمو با ترس قورت دادم...
خانم بزرگ نیمه حرفشو برید ...
_ اون دختر از کجا بدونه ...
_ اخه تو همسایگی اونا اتفاق افتاده بوده ...ولی انگار میدونه و نمیگه ...
جملاتش برای جرقه تو سر قباد کافی بود ...
از زیر نگاهاشون میخواستم فرار کنم اون زنعمو یچیزی میدونست که میگفت ...
خواستم بیرون برم که گفت : چی میدی بهم قباد خان دست اون ادمو بزارم کف دستت ...
پاهام به زمین چسبیدن و نمیتونستم قدم بردارم ...
قباد بی معطلی گفت : عمارت پایین و دهتا خدمتکار و هزارمتر زمین کشاورزی ...
کیلو کیلو طلا و سکه ...
_ پس خیلی برات مهمه اون کیه ...
_ مهمتر از هر چیزی تو این دنیا ...
گوش هام انگار سوت میکشیدن ...
سرمو اروم چرخوندم نیم نگاهی به زنعمو انداختم ...
تو نگاهش لبخند موج میزد ...
زنعمو به رخت و لباسش نگاهی انداخت ...
_ اجازه میدید برم حمام خسته راهم با گاری منو اوردن ...تو عمرم پشت خر سوار نشده بودم...
قباد به سلطان که اماده جلو درب بود اشاره کرد ...
_ ببریدش حموم جلو درب میمونی تا بیرون بیاد ..
خانم بزرگ با گله گفت : نمیخوای عروس و نوه اتو ببینی؟
_ پیشکش خودتون اون نوه من نیست ...احمد دور از چشم من اون رو گرفته بود ...
باز با کنایه به من گفت : هر زنی لایق هر چیزی نیست ...
پرده از اصرارشون که برداشته بشه هزارتا رسوایی داره ...
دیگه مطمئن شدم اون یچیزی میدونه صدام میلرزید اگه حرفی میزدم...
نفهمیدم چطور به ماشین رسیدم ...
رحمان داشت شیشه ماشین رو دستمال میکشید ...
با دیدنم دستمال رو تو سطل اب انداخت ...
_ بدنیا اومد بچه ؟
_ زنعمو قباد رو اوردن ...
_ خوب چرا انقدر دستپاچه ای ؟
_ داشت به من تیکه مینداخت میگفت میدونه کی قباد رو با چوب زده ....
رحمان ابروشو بالا داد به ماشین تکیه داد اونم به اندازه من شوکه شده بود ...
_ مگه میشه بدونه بجز من و چند نفر کسی نمیدونه ...
_ همون چند نفر اگه برای شیرین نشون خورشون حرفی زده باشن ...رحمان اون قباد خان نگاه به عشق و عاشقی نمیکنه ....
_ فعلا که چیزی نشده چرا انقدر خودتو باختی ...
حق با رحمان بود هنوز که اتفاقی نیوفتاده بود ...
ولی دلم طاقت نمیاورد ...وارد حمام شدم...زنعمو گیس هاش بلند بود و داشت شونه اشون میزد ...
همیشه همونطور نم دار میبافت و پشتش مینداخت ...
با دیدنم لبخندی زد ...
_ مبارکا دوتا دوتا پسر اوردنت مبارکه ...
لبخند تلخی زدم ...
_ ممنونم ...زیر سایه پدرشون بزرگ بشن...
چیزی خواستین به من بگین براتون میارم...اگه وقت کردین بیاین به نازی سر بزنین ...هر چی باشه بچه شماست ...
_ خوشگلتر شدی ...
چشم هات قشنگتر شدن ...
💜💜💜💜💜