2777
2789

دهنم‌باز مونده بود ...

_ من ابروی اون دختر رو خریدم‌...

قراره طبل پدر ش رومن زده بشه و همه بگن بچه منه ...

پدر بزرگ اون بچه یه مرد ثروتمند و با ابروست اونا به خیال اینکه اینجا من هستم و قراره دختر بده به قوم و طایفه من اومده ...

اما شبونه به ناموسش دست درازی شده اون دختر الان سه ماه حامله است ...

اون دختر سیاه بخت بوده و هست ....

زبونم‌به زور چرخید ...

_ طلاقش بده ...

_ باشه ...باشه بزار دو ماه بگذره بزار بگن‌تو اتاق من‌بوده ...

_ فقط طلاقش بده من این حرفها حالیم نیست ...

یهو عصبی صداشو بالاتر برد ...

_ تو مگه به من شک داری ...من چه خطایی کردم که نمیتوتی بهم اعتماد کنی ...

_ تو نه تو خطا نداری اما دل منه که طاقت نداره منم که نمیتوتم قبول کنم ...

_ فقط دو ماه صبوری کن ...

_ نمیتونم ...چشم هام داشت از حدقه بیرون میزد ...اگه بمونه من میرم‌...

دستشو تو کمرم پیجید و تنمو جلو کشید ...بی توجه به اصرارم برای کنار زدنش ...

گردنمو بوسید و دستشو تو کمرم فشرد ...

میخواستم پسش بزنم‌ اما مجال نمیداد و قدرتش نمیراشت ....دوباره ساز و دوئل میزدن روی پشتی های ابری هلم داد و زیپ شالو از دور کمرش کنار پرت کرد ...

دستهامو محکم چسبید و روم افتاد ...

لبهاش گرم بودن و نفس هاش سوزان ...

نزدیک گوشم دم زد ...

_ هیج کسی نمیتونه با تو برابری کنه ...تو هوایی برای نفس کشیدن من‌...

از درد پشتشوچنگ‌زدم اما توجه ای نمیکرد ...قطره عرق هاش از پیشونیش روی صورتم میریخت و مثل یه درنده وحشی شده بود ...

زیر چونه امو اروم‌بوسید و خسته از اون همه تقلا سرشو روی سینه هام که از یقه پاره شده ام بیرون زده بود گزاشت ...

نمیخواست کنار بره و بغلم گرفته بود ...

_ به اون دختر کمک کن ‌...پدرش بهم گفت : فکر کن‌خواهرته فکر کن مادرته بهش کمک کن ...

تو بزرگتر از این حرفهایی بهش پناه بده

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دستمو تو موهاش بردم‌...

_ حرف من یه کلمه است طلاقش بده همین الان‌...

سرشو بالا گرفت نگاهم کرد اخمی کرد ...

_ نمیخوای به حرفهام گوش بدی ؟‌

_ تو حرفی نمیزنی که من بخوام گوش بدم ...

لبهاشو روی صورتم کشید ...

_ دیونه این حسادتتم اما اون مثل خواهر منه ...

به اسم تو قسم اون خواهر من هست و میمونه ...

تو چشم هام خیره بود ... دلمو میلرزوند اون نگاها ...

دستشو روی بینی ام گزاشت و صورتمو به دو نیمه تقسیم کرد ...

_ چقدر این چشم ها برام اشناست ...

انگار یجایی جا گزاشته بودمشون ...

ترسیدم مبادا یادش بیاد ...

دستشو کنار زدم و از زیرش کنار رفتم ...

لباسمو پاره کرده بود ...

با عجله گفتم : بزار بگم برام لباس بیارن ...

از پشت سر کمرمو چسبید و منو عقب کشید ...

به سینه اش چسبیدم‌...پشت بهش بین پاهاش بودم‌...بوسه ای به موهام زد و گفت : عروس من تا ابد تویی ...

قشنگترین روز روزی بود که تو رو دیدم‌...

اون روز انگار تولد منه ...

لبخند زنان دستهامو روی دستهاش گزاشتم ...

_ دلم برات تنگ شده بود ...

نتونستم‌بیام چون خجالت کشیدم مزاحم خونه خاله ات باشم‌...

همین الانشم به اندازه یه دنیا بهش بدهکارم ...

_ تو به کسی بدهکار نیستی ...

_ دلم میخواد فقط با تو دیونگی کنم ...

به یقه پاره شده ام اشاره کردم‌...

_ معلومه دیونه شدی ...این چه وضعی برای لباسم درست کردی ...

 _ میخواستی انقدر خوشگل نباشی ...

ریز ریز خندیدم ...سرمو بوسید و اروم گفت : چقدر تو بهم ارامش میدی ...

چشم هامو میبستم که به درب زدن ...

خانم بزرگ‌بود ...

خجالت کشیدم با اون یقه و پشت درب ایستادم تا درب باز نشه ...

_ بله ...

_ مرجان خوبی ؟‌

در رو باز کن ...

قباد نشسته بود و با خنده به اون همه دستپاچگیم خیره بود ‌..

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

خانم بزرگ نگران بود و گفت : دختر یه بلا سر قباد نیاری ...

قباد روبروم سبز شد لبهاشو روی گوشهام میکشید و تو گوشم گفت : من بلا سرش اوردم‌...

به بازوش زدم ‌..

_ خوبیم خانم بزرگ داریم صحبت میکنیم میایم شما برو ..

_ بیاین مردم منتظرن ...

به دیوار چسبیده بودم و باز داشت شیطنت میکرد ...پیشونیشو به سرم تکیه داد ...

_ بوی تو ...دلم برای بودنت تنگ‌شده بود ...صدای گریه پسرا میومد ...دلم طاقت نمیاوره ...

_ دارن گریه میکنن ...

_ برو ...

_ میدونی نمیتونم برم ...

_ کنار من بیا دیده نمیشی ...

پشت سرش تا جلو اتاق رفتم ...

وارد اتاق که شدم نفس راحتی کشیدم ...

با عجله پیراهن دیگه ای تنم کردم ...چشم هام سیاهی میرفتن و ضعف کرده بودم ...

از صبح چیزی نخورده بودم ...

قباد کنارم ایستاد ...

_ چی شد ؟ 

_ سرم گیج رفت چیزی نخوردم هنوز ...

میخواست به سمت بیرون بره و گفت : میگم‌برات صبحانه بیارن ...

هنوز نرفته بود که چرخید و یکبار دیکه صورتمو بوسید .‌‌

_ نمیدونی چقدر دلم برات تنگ‌ بود ...

_ برو دیگه بیرون منتظرتن ...

تو چهارجوب به سمتم نچرخید و پشت بهم گفت : تو نیمه منی ...

حرفهاش پر از عشق بود اما اتشی که میومد دودش جلوتر خبر میداد ...

با عجله اماده شدم ...

یه پیراهن زرق و برق دار تنم کردم و موهامو از پشت روسری بیرون ریختم ...

سرمه به چشم هام کشیدم و بیرون رفتم ....تو اتاق مهمان جمع بودن ...

پدر نازی هم همراهشون یود ...

خاله سر وقتم رسید ...

_ خاک بر سرم شده مگه نه ،؟

خدمتکارا چشم دوخته بودن به من ...

به بهونه بغل گرفتن خاله تو گوشش گفتم : هیچی نیست ...

من مرجانم نمیزارم کسی هووم بشه ...برات میگم چیا شده ....خاله یار و یاور من بود ...

وارد اتاق که شدم با غرور و سر به بالا بودم ...

نازی با چشم های خیس خیره به من بود ...

از مقابل چشم همه گذشتم و درست کنار قباد جای گرفتم ...

دامن پیراهن رو روی زمین پهن کردم ‌‌....

خانم بزرگ دقیق نگاهم میکرد ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بالاخره شب از راه رسید ...

قباد بیرون بود و شام خوردیم ....دایه پسرا گلبهار یه دختر جون بود ...

شاید چهارده سال هم نداشت ...طفلک پسرش مرده بود و بخاطر اینکه افسرده نشه اورده بودنش عمارت ...شوهرش از کارگرای باغ بود و برای قباد کار میکرد ...زنش که مرده بود تو اون سن و سال این دختر رو گرفته بود ...

چه تقدیری داشت دلم لرزید وقتی دیدمش بخاطر یه سوختگی کوچیک روی دستش شوهرش داده بودن به یه زن مرده همسن و سال پدرش ...

بازم جای شکرش باقی بود که اون مرد بچه هاش همه ازدواج کرده بودن‌...

با یه اهی برای پسرا لالایی میخوند و گریه میکرد که جیگرم خون میشد ....اونم دوقلو بدنیا اورده بود اونم دوتا پسر ...

اما بخاطر اینکه خیلی صعیف بود هر دو تلف شده بودن ...

خدا چقدر منو روست داشت که هر دوشون رو برام‌نگه داشته بود ....

موهامو شونه زدم ...اتاقمون چیده شده و مرتب بود ...

لحاف وتشک رو پهن کردم و بعد از مدتها دوتا بالشت کنار هم گزاشتم‌...

قباد نیومده بود ولی من چشم به راهش بودم‌....هرچند باهاش قهر بودم ...

رو تشک دراز کشیدم و با خودم حرف میزدم که خوابم برده بود ...

با صدای خاله از جا پریدم ...

خاله دستپاچه پشت دستش زد و گفت : بیدار شو مادر مرده تو خوابیدی ...؟‌

با ترس تو جا نشستم چی شده ؟‌

قباد نیومده بود و جاش خالی بود ....دستی به جاش کشیدم ...

_ قباد شب نیومده خونه ؟.

_ درد بگیره اون قباد خانت ...اقا زیر سرش بلند شده بیا ببین چخبره ...

از حرفهاش چیزی نمیفهمیدم ...

به پنجره اشار ه کرد ...

پرده رو که کنار زدم ...طاقه های عروس بود ...

خاله لبشو گزید ...

_ عروس اوردن دختر نمیدونم کدوم از خدا بی خبره ...

یه دختر لاب لای تور روی سرش بین طبخ ها بود ...

چشم هام درست نمیدید و جلوتر رفتم‌...اب دهنم رو با زور قورت دادپ‌...

_ اون چه دخلی به قباد من داره ؟‌

_ برای قباد خانته ...عروس اورده دیشب رفته بوده دنبالش ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

روسری امو روی سرم انداختم خاله رو کنار زدم و به ایوان رفتم ....خانم بزرگ‌بالای ایوان نشسته بود ...

بشکن میزد و گاهی کل میکشید ‌..

یهو نگاهش به من که افتاد لبهتد رو لبهاش ماسید ...

انگار کسی رو میدید که برای جون به لب کردنش اومده بود ...

جلوتر رفتم‌...دایره زنها میزدن و ساز و دوئل نمیزاشت صدا به صدا برسه ...

بهش خیره موندم ...

دسته صندلی رو گرفت سرپا شد ‌..

_ دیروز هر چی خواستم بهت بگم نشد ...

برای اینکه ملک هامون رو پس بگیریم جلال خان خیلی کمک کرده بود ...از من قول گرفت یه دخترشو برای قباد بگیرم‌...

جلال خان هجده تا دختر داره و تو انتطار پسر بوده و هست ...

میخواد قباد حداقل پسر براش باشه ...

اون لحظات حال من توصیفی نداشت ...من برای مصیبت ها جلو میرفتم ...

اشک تو چشم هام حلقه زد ...

خنده ام گرفته بود ...

_ شما برای قباد زن گرفتین ‌؟

_ غصه نخوز تو زن بزرگشی تو مادر وارث هاشی ...اونم یه گوشه عمارت میمونه ...کنیزت میشه ...

گوش هام درست نمیشنید ‌..

_ قباد کجاست ؟‌

_ نازه رسیده دیشب عقد خوندن صبح با زنش اومده ...نازی همون دختره است که داره میاد بالا ...

یهو اتگار اسمون خدا روی سرم خراب شده بود ...

به عقب رفتم‌...تعادل نداشتم و پاهام یاری نمیکرد ...

روبروی پله ها ایستادم‌...گوش هام از سر و صدا کر میشد ...خاله دلنگرون نگاهم میکرو ...

نازی هزاربار اسمشو تو سرم هجی کردم ...

نازی ...درست روبروم بود ...همسن و سال خودم بود با دیدن من روی پله موند ....انگار ازم ترسید ...

بین جمعیت نبود پس اون قباد کجا رفته بود ...

جوری نفس میکشیدم که انگار یه شیر زخمی داره میکشه ...

من تحمل اون همه درد رو یجا نداشتم ‌....

کلمه هوو اسونه اما برای من که اونطور قباد رو دوست داشتم سخت بود ...

گرمای دستی رو کنار دستم حس کردم‌...

سرمو که بالا گرفتم زیر نور خورشید و انعکاسش قباد رو دیدم 

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نازی اروم شده بود و چادر سفید روی سرش خونی بود از خون قربونی کردن گوسفند ...

قباد دستمو بین دست گرفته بود ...

خودمم باورم نمیشد ادمی نبود که جلو اون همه ادم راحت باشه ...

گلبهار از لای در صدام میزد و به ناچار به بیرون رفتم ...

_ خانم پسرا خوابیدن اجازه میدید برم یسر خونه امون بزنم و برگردم ...

_ اره برو خاله ام هست ...

بهشون شیر گاو میدم ...

_ نه تو رو خدا شیر گاو ندید زود میام ...بزارید شیر منو بخورن ...

یجوری اه میکشید که دلم میگرفت ...

_ پس زود بیا ...

خواست بره که گفتم : راستی شوهرت کجا میمونه تو وقتی همش اینجایی ؟‌

سرشو پایین انداخت ...

_ فعلا که تا چهل روز نمیتونم برم پیشش ...خانم بزرگ هم گفته اگه بچه هارو خوب شیر بدم بهمون زمین میده ...گفته به نام خودم میده ...

_ خانم بزرگ‌درست میگه ..

منم به موقعش براتون همه چیز ردیف میکنم‌...

لبخند رضایت مندی زد و رفت ‌..

نسبت بهش حس خوبی داشتم اما وقتی به پسرهام خیره میشد دلم یجوری میشد ...

مادر بودم و حق داشتم نگران باشم ...

صدای قباد میومد درست پشت سرم بود ...

_ چرا اومدی بیرون خانم جدید عمارت ؟‌

داشت مسخره ام میکرد ..

با اخم به سمتش چرخیدم دستهامو تو نرده های پشت سرم قلاب کردم ...

_ مگه نیستم ...

ابروشو بالا داد و تک خنده ای کرد ...

_ خانم بزرگ ازت ترسید چه برسه به اون نازی و پدرش ...

جلوتر رفتم رو پنجه پا خودمو بالا کشیدم و گفتم : اسمشو دیگه به زبونت نیار قباد خان ...

_ درست نگاه کن کی جلوت ایستاده بعد چشم و ابرو بیا ...

_ توام منو ببین ...من هر زنی نیستم ....اشتباه کردم میخواستم خودمو بکشم باید تو رو نشونه میگرفتم ...

زیر بازومو گرفت بالاتر منو برد ...

_ بلبل زبون من ...زبونتو کوتاه میکنما ...

_ برای هر چیزی از سمتت با دل و جون اماده ام ....دید حریفم نمیشه به عقب رفت ...

نازی رو تو اتاق پشت اسکان دادن ...پدرش دستهای قباد رو بوسید و گفت : به شما سپردمش ...

دور تر که میشد خانم بزرگ کنار قباد ایستاد ...

_ میدونی اون بچه اگه بدنیا بیاد میشه وارث تو ....اگه پسر باشه میتونه ادعا کنه که تو پدرشی ...

چرا بدون مشورت من اینکار رو کردی ...ابروی مردم به تو چه دخلی داره ...

خوشحال شدم گفتم بازم عروس اوردی ....یهو نگاهش به چشم های من که داشتم چپ چپ نگاهش میکر‌ دم افتاد ...

اب دهنشو با ترس قورت داد ....

_ تو زن داری شکر خدا مرجان هست زنو میخوای چیکار ....

قباد میدونست پشتش ایستادم ....دستشو برام دراز کرد ....کنارش ایستادم ...

بدون اینکه نگاهم کنه گفت : کسی کار به کار اون دختر نداره زیاد مهمون ما نیست ...

من و خانم بزرگ بهم خیره بودیم و یهو با صدای خش دارش گفت : نشنیدم بگید چشم ...

همزمان چشم‌گفتیم ...

تا گلبهار بیاد خودم پیش پسرا بودم‌...خانم بزرگ هم‌با محبت بغلشون میگرفت ...

خاله لباسهاشون رو تو صندوق میچید و گفت : خانم بزرگ امر کنید برای پسرا لباس بیاره زن نفریه ...لباسهاشون کوچیک شدن ...ماشالله به قباد خان رفتن هر روز رشد میکنن ...

خانم بزرگ بدجور بهش برخورده بود ...

ابروشو بالا داد ...

_ به خانمت بگو دستور بده من دیگه تو این عمارت بود و نبودم مهم نیست ...

گوشه لبمو گزیدم ...

_ خانم بزرگ‌زبونم لال این چه حرفیه ...من بخاطر نازی اون جملات رو گفتم‌...

_ نباید میگفتی مگه من مرده بودم که تو خانم بشی ...

دلم نمیومد دلخور باشه ...جمشید رو زمین گزاشتم و چهار دست و پا رفتم سمت خانم بزرگ‌...

گوشه چارقدشو بوسیدم‌...

_ قربون این همه محبتت شما بزرگ منی ...شما تاج سر مایی ...

فوتی کرد ...

دو دل بود اما اون انگشتر رو از انگشتش بیرون اورد ...

برای مادرشوهر خدابیامرز منه ...

دستمو بین دست گرفت ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خانم بزرگ دستمو بین دست گرفت و انگشتر رو تو انگشتم کرد ...

_ پیر شدم دیگه از کت و کول افتادم ...تو باید بجنگی و بفهمی عمارت داشتن چقدر سخته ...

لبخند رضایت مندی زدم ...

اونشب قباد خسته بود و کنارم ‌زود خوابید ...

موهام نم داشتن از حمومی که رفته بودم‌...

حوله رو دور سرم محکم بستم و سرمو کنار قباد گزاشتم‌...

گاه گاهی صدای گریه پسرا میومد ولی زود اروم میشدن ...

چندبار میخواستم برم پیششون اما زود خوابیدن ...

با صدای الله اکبر اذان از مسجد چشم هامو باز کردم ...

یه لحظه از ترس جیغ کشیدم ...

یه نفر از پشت پنجره داشت داخل رو نگاه میکرد ...

من مطمئن بودم اون لحظه یکی اونجا بود ...

اون یه زن بود چون موقع رفتن باد موهاشو به رقص در اورده بود ....قباد از ترس تو جا نشست و به من چشم دوخت ...

زبونم بند اومده بود و خیره بهش به پنجره اشاره کردم‌...

_ یکی اونجا بود ...

_ کسی نیست ...

پرده رو کنار زد داشتن نون میپختن و تنور رو روشن کرده بودن ....عطر و بوی نون تو تنور میومد ...

_ ولی من یکی رو دیدم‌...

قباد به بیرون رفت ...وضو میگرفت و با سلطان که تو حیاط بود مختصر 

صحبت کرد ....دلم میلرزید یعنی اون کی بود پشت پنجره ...

دلم طاقت نیاورد و رفتم تو حیاط ....برام تو سینی نون تازه اوردن ...

یه تکه دهنم گزاشتم و نگران رفتم‌ سمت اتاق پسرا ...

گلبهار و پسرا خوابیده بودن و خاله پای جانمازش بود ....چقدر صورتش نورانی میشد زیر اون چادر قشنگ سفیدش ...

خیالم راحت شد و با ارامش برمیگشتم بالا که رحمان پس پس کرد بهم ...

خبری از قباد نبود ...

اروم رفتم پایین پله ها ...

رحمان تا بهش رسیدم ...

_ قباد خان زن گرفته ؟‌ 

_ نه اون زنش نیست ...پسر زنعمو رو یادته ...

_ اره احمد رو میگی ؟‌

_ اره همون از خدا بی خبر ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اون احمد به این دختره دست درازی کرده ...

حالا بخاطر ابروش اوردنش اینجا ...

یکی دو ماه دیگه میفرستنش بره ...

رحمان یکم مکث کرد ولی تردید داشت ...

_ یکم پیش پشت پنجره اتاق شما بود ...

یهو جا خوردم‌پس اون پشت پنجره بود ...دست و پامو گم کردم ...

_ دیدمش..مطمئن‌نبودم اما خودمم دیدم یکی اون پشت بود ...

_ حواسم بهش هست ...اقات گفت اگه تونستی بهشون سر بزن ...

_ الان نمیتونم برم میبینی که معلوم نیست اون دختر چطور ادمیه ...

_ مراقبتم‌من ...

نگاه معنا داری بهم انداخت ...گاهی حس میکردم که واقعا دوستم داره اون پسر با محبتی بود اما قلب من پر بود از قباد خان ...

قباد جوراب هاشو میپوشید ....پشتش نشستم وهمونطور که سر شونه هاشو ماساژ میدادم‌...

_ قباد خان این دختره نازی رو چقدر میشناسی ؟‌

یقه اشو مرتب کرد ...

_ کله سحری باز شروع نکن مرجان ... اون دختر رو اصلا سعی کن نبینی ...

_ اون پشت پنجره بود خودم با چشم هام دیدم چرا داشت یواشکی نگاه میکرد ...

قباد به سمتم چرخید ...

_ کی گفته اون اینجا رو دید میزد ...از سلطان پرسیدم داشته از توالت میومده ...

کلافه از من به بیرون رفت ...اون حرف تو کله اش نمیرفت یه دنده بود ...

تا عصر سرگرم پسرا بودم حمامشون دادیم و خوابیده بودن‌...

تهمینه خانم لباسهاشون رو نگاه میکرد و با محبت میبوسید ...

دلشوره هام‌تازه شروع شده بود ...

خاله اش رشته پخته بود و دلم نمیبرد بخورم ...

تقه ای به درب خورد و نازی وارد شد ...

لباس راحتی تنش بود و بدون چارقد اومده بود ...

سلامی که کرد جلوتر اومد ...

خانم بزرگ دعوتش کرد بیاد بنشینه و اونم نزدیک درب جای گرفت ...

شکمش برجسته نبود و مشخص بود تازه است ....

یکم سرش رو بالا گرفت ...

_ خیلی گرسنه بودم‌ بخاطر شرایطم ضعف میکنم‌...میشه یه لقمه نون بهم‌ بدین ...

هوا دیگه داشت تاریک میشد ...

قبل از اینکه ما کلمه ای بگیم قباد که تازه رسیده بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قبل از ما قباد گفت " مگه از صبح برات غذا نیاوردن ؟‌

نازی با عجله سرپا ایستاد اما سرش پایین بود ...

جلو قباد استرس داشت و گفت : روم سیاه درخواستم زیاده ...اما دیگه چشم هام سیاهی میرن ...

نه چیزی نخوردم ...

قباد مشتش رو توی درب کوبید و سلطان رو صدا زد ...

سلطان نفسش بریده بالا اومد ...

_ بله ارباب ...

قباد خشمگین نگاهش کرد ...

_ چرا برای این دختر غذا نبردین ...شب شده اون هنوز گرسنه است ...

سلطان به ما خیره گفت " ارباب اخه کسی امر نکردن من که خبر نداشتم خانم کوچیکتون سر سفره نبودن ...

مغزم سوت کشید با گفتن خانم کوچیک ...

قباد ارومتر شد ..

_ بگو براش همه چیز بزارن تو اتاقش ...وقت ناهار و شامم ببرین براش ...

سلطانی چشمی گفت و اروم زمزمه کرد ...

_ ارباب صندوق لباس خانم کوچیک رو از خونه پدرش فرستادن اجازه هست بزارم اتاقش ...

قباد دیگه با احتیاط جلو میرفت ...

_ توش رو نگاه کن بعد ببر براش ...

قباد بالای اتاق رفت اول نگاهی به پسرا انداخت ...لبخند رو لبهاش مینشست و بعد نشست ...

خانم بزرگ‌قل قل قلیونشو راه انداخت ....

_ خبری از زنعمو پیرت و احمد نیست ؟

_ نه معلوم‌نیست کجا فرار کردن اما پیداشون میشه واسه همه جا بپا گزاشتم‌...

_ اون پسره نمک نشناسه ...

نازی اشک تو چشم هاش جمع شد ...

_ احمد میگفت میخواد برام عروسی بگیره...

شرمنده بود و ادامه داد ...

بهم گفت میخواد حلقه ازدواجمو نشونم بده ...وقتی همه خوابیدن بیام تو حیاط ...

تو حیاط بودم که یهو از پشت یکی دهنمو چسبید ....نتونستم جیغ بکشم‌...

شال رو روی دهنم گره زد و ...

اشک هاش میریخت نتونست ادامه بده ...

قباد شلنگ‌قلیون رو از خانم بزرگ‌گرفت و پشت اون دود ها خشمشو مخفی کرد ...

 ولی نمیتونستم حرفشو باور کنم ...

شاید داشت دروغ میگفت ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد نبود و سفره شام رو پهن میکردن ...

سراغشو از سلطان گرفتم‌...

_ قباد خان ‌کجاست ؟‌

_ همراه شام خانم کوچیک رفت گفت شام شما رو بیارم ...

دستهام‌سست شدن و درب رو چسبیدم‌...

_ کجا رفت ؟‌

_ اتاق نازی خانم .‌..عصبانیتمو سر سلطان خالی کردم ‌..

_ نازی خانم و خانم کوچیک نداریم بگو نازی همین کافیه ...

_ چشم ...

دمپایی هارو لنگه به لنگه پام کردم و به سمت پشت عمارت راه افتادم‌...

خون جلو چشم هامو گرفته بود ...

پشت درب که رسیدم صدای گریه نازی میومد همانجا میخ کوب شدم ...

_ قباد خان هر چی شما بگین اما من میترسم ...

_ ترس نداره باید بچه ات بمیره اون حلال نیست تا عمر داره بهش میگن حرومزاده با شیخ مشورت کردم اونم میگه و فتواش مرگ اون بچه است که هنوز نفس نمیکشه ..‌.

فردا صبح قابله میاد دکتر هم میاد بالا سرت ... باهاشون همکاری کن ...

_ امر شماست روی چشم‌هام ...

_گریه نکن ...من نمیزارم بهت سخت بگذره ...

از کنار پنجره دید زدم ...

صورتشو بین دست هاش گرفته بود و گریه میکرد چقدر دلم براش سوخت اون چطور میتونست تحمل کنه ..‌درد سقط و ترسش وحشتناک بود ...

با صدای خاله به پشت چرخیدم ...پاورچین اومد نزدیکم و گفت : فا،ل گوش وایستادی ؟‌

_ دارم میام خاله ...

قبل از اینکه از جام تکون بخورم درب باز شد و قباد بیرون اومد ...حتی نگاهمم‌نکرد شرمنده بودم از ف، ا،ل گوش وایستادن و به سمت عمارت راه افتاد .‌.

پشت سرش وارد اتاق شدم ..

سفره شام پهن بود ...سر سفره نشست و همونطور که میخورد گفت : صبح میان بچه رو سقط کنن من دلشو ندارم نمیمونم عمارت ...

خانم‌بزرگ‌خودت بالا سرشون باش ....اون بچه حلالزاده نیست و مردنش بهتره هنوزم که کوچیکه ...

گناهش گردن من نیست گردن پدر نازی اون خواسته ...

خانم بزرگ‌ چشمی گفت ...

خواستم بنشینم که نگاهم کرد با خشم ...

_ قوانین عمارت با بدنیا اوردن دوتا پسر عوض نمیشه تو مادر پسرهامی تو زن منی اما دلیل نمیشه از کارهات چشم پوشی کنم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد عصبی بود و گفت : دلیل نمیشه از کارهات چشم پوشی کنم‌...

اونجا پشت در زاغ منو میزدی ...

من هر کاری هم بخوام میتونم بکنم پس بیشتر منو نرنجون ...

زبونم کوتاه شده بود و فقط سرموپایین انداختم ...

باهام کلمه ای حرف نمیزد ...

رختخواب رو پهن کرده بودم ..روش دراز کشید و پشتشو بهم کرد ...

اروم با نوک انگشتم پشتشو لمس کردم ...

_ ببخشید نباید میومدم اما دست خودم نیست که دوستت دارم ...دلم طاقت نمیاره ...

چطور نمیومدم مگه میتونستم ...باهام‌قهر نکن ...

_ شب بخیر مرجان ...

همون یه جمله برای شیطنت مرجان دیونه کافی بود ...

از روش خودمو اونسمت پرتاب کردم‌...

با تعجب نگاهم کرد ...

لبهامو جلو بردم و بی معطلی روی لبهاش گذاشتم‌ ..

بوسه ای شیرین بود و گفتم : اخیش دلم اینجوری میخواست ببوسمت ...

_ خوابم میاد ...میشه اروم بگیری ؟‌

گوشه لبمو گزیدم و خودمو زیر لحافش بردم ...

پامو بین پاهاش گذاشتم‌ و همونطور که خودمو بهش میجسبوندم گفتم : نمیزارم بخوابی ...

از صبح اربابی و قباد خان اما تو رختخواب من فقط قبادی ...

سرمو جلو بردم گردنشو بوسیدم ...دستهامو زیر تن پوش نازکش بردم و همونطور که شکمشو لمس میکردم‌...

_ تو مرد محبوب منی ...

چشم هاشو ریز کرد و گفت : تو چی هستی یه بچه گربه طلایی ...

لبخند میزدم ...دستشو تو کمرم فرو برد و منو جلو کشید ...

چشم هاش مملو از شهوت شده بود و اتاق برام تبدیل به یک جای رویایی ...

هنوز لبهاش به گردنم نرسیده بود که درب اتاق رو میزدن ...

_ ارباب ....ارباب ...

صدای سلطان بود ...پیراهنشو تنش انداخت و بیرون رفت ...

_ چخبره نصفه شبی ؟‌

روز رو ازت گرفتن سلطان یه سر راحت نمیتونم رو بالشت بزارم‌...

_ ببخشید ارباب اما واجبه باید خودتون بیاید ...

قباد نگران پشت سرش راه افتاد و منم دلم طاقت نمیاورد ...

پیراهنمو از سر تنم کردم و دویدم ...

نکنه برای بچه هام اتفاقی میوفتاد ‌...وارد ایوان که شدم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

وارد ایوان که شدم ...

نازی روی زمین زانو زده بود و دستهاشو بسته بودن ...

رحمان بالا سرش بود ...

قباد جلوتر از من بود و بهشون که رسید متعجب به اونا چشم دوخت ....رحمان هراسان بود ...

_ قباد خان داشت فرار میکرد تو جاده گرفتمش ...

نازی گریه میکرد و سرشو بالا نمیاورد ...

 قباد جلو رفت ...

_ کجا فرار میکردی ؟‌

اشک ها و گریه هاش مجال نمیداد و بین گریه هاش گفت : نمیخوام بمونم ...از فردا میترسم ...

پدرم دروغ گفت بهتون من و احمد صیغه بودیم این بچه حلال زاده است ...

من نمیخوام ازم بگیریدش ...

من از اینجا میرم من نمیزارم بکشینش ...احمد فرار کرده اما من نمیزارم بچه امو بکشین .‌.

قباد نگران به من چشم دوخت ...جلوتر رفتم ..‌بازوشو لمس کردم دلش به درد اومده بود از حیله پدر نازی ...

نازی با گریه وارد اتاق شد و ادامه داد ...

احمد خان شده بود پدرم بخاطر ثروت منو پیش کش احمد خان کرد موعد صیغه امون که شد اون فرار کرد و من موندم و یه بچه تو شکمم ...

بخدا به شما کاری ندارم فقط بزارین برم‌...خودم کارگری میکنم اما بچه امو نگه میدارم‌...

اون چهارماهشه الان دست و پا داره ..

به سمت من اومد روی پاهام افتاد ...

_ شما بهم رحم کن شما خودت مادری دوتا بچه داری ...به بچه من رحم کنید ...

دلم به درد اومد از اینکه چقدر در حق زنها نامردی میشد ...

شونه هاشو گرفت بالا کشوندمش ...

گره طناب های دستشو باز کردم ...

قباد فقط نگاه میکرد ..

_ برو تو اتاقت بمون‌...کجا رو داری فرار کنی کی به یه زن تنها اونم جون و بر و رو دار مثل تو رحم میکنه ...

همینجا بمون بچه اتو بدنیا بیار ....اون عقد بین تو و قباد خان باطل چون تو بارداری از کسی دیگه...

نازی چشم هاشو از هیجان درشت کرد و گفت : میزارید بدنیا بیارمش ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اومدن زنعمو برای من چرا دلشوره به همراه داشت ...

زنعمو رو اورده بودن تو اتاق مهمان بود ...دستپاچه به اونجا رفتم ...حال روزش مثل روزی بود که ما داشتیم وقتی اونا بیرونمون انداخته بودن ...

زنعمو با دیدن من خیره بهم موند ...

من سلام کردم ولی جواب نداد ..

قباد دستشو روی زانوش انداخته بود ...کلافه بود و گفت : احمد کجاست ؟

_ چطور منو پیدا کردی ؟‌

_ برای من کاری نداره ...اون بیشرفم پیدا میکنم ...اون زن خودشو ول کرده ...بچه اش داره بدنیا میاد ...

لبهامو از هم جدا کردم ...

_ بچه اش بدنیا اومد یه دختره ...

زنعمو پوزخندی زد ...

_ همون بهتر که دختر باشه ...احمد از ایران رفته ...برنمیگرده برادرم بردش توام بودنت اینجا طولانی نمیشه ...

انقلاب شده همه شماها رو میگیرن ...

سرتون رو میکنن زیر اب ...

_ اگه من مال مردم خور باشم یا زور گو حرف شما درسته ....اما الانم جونم بنده به مردم ...

زنعمو پوزخندی زد ..

_ همون مردمی که زدن تو سرت تا بمیری ...؟‌

دلم باز با یا اوری اون روز لرزید ...

زنعمو به من خیره بود ...

بهش نگاه کردم‌...ابروشو بالا داد ...

_ به قباد خان گفتی اونی که زد تو سرش کیه ؟‌

چه سوالی از من میپرسید منظورش چی بود ...

اب دهنمو با ترس قورت دادم‌...

خانم بزرگ نیمه حرفشو برید ...

_ اون دختر از کجا بدونه ...

_ اخه تو همسایگی اونا اتفاق افتاده بوده ...ولی انگار میدونه و نمیگه ...

جملاتش برای جرقه تو سر قباد کافی بود ...

از زیر نگاهاشون میخواستم فرار کنم اون زنعمو یچیزی میدونست که میگفت ...

خواستم بیرون برم که گفت : چی میدی بهم قباد خان دست اون ادمو بزارم کف دستت ...

پاهام به زمین چسبیدن و نمیتونستم قدم بردارم ...

قباد بی معطلی گفت : عمارت پایین و دهتا خدمتکار و هزارمتر زمین کشاورزی ...

کیلو کیلو طلا و سکه ...

_ پس خیلی برات مهمه اون کیه ...

_ مهمتر از هر چیزی تو این دنیا ...

گوش هام انگار سوت میکشیدن ...

سرمو اروم چرخوندم نیم نگاهی به زنعمو انداختم ...

تو نگاهش لبخند موج میزد ...

زنعمو به رخت و لباسش نگاهی انداخت ...

_ اجازه میدید برم حمام خسته راهم با گاری منو اوردن ...تو عمرم پشت خر سوار نشده بودم‌...

قباد به سلطان که اماده جلو درب بود اشاره کرد ...

_ ببریدش حموم جلو درب میمونی تا بیرون بیاد ‌..

خانم بزرگ با گله گفت : نمیخوای عروس و نوه اتو ببینی؟‌

_ پیشکش خودتون اون نوه من نیست ...احمد دور از چشم من اون رو گرفته بود ...

باز با کنایه به من گفت : هر زنی لایق هر چیزی نیست ...

پرده از اصرارشون که برداشته بشه هزارتا رسوایی داره ...

دیگه مطمئن شدم اون یچیزی میدونه صدام میلرزید اگه حرفی میزدم‌...

نفهمیدم چطور به ماشین رسیدم ...

رحمان داشت شیشه ماشین رو دستمال میکشید ...

با دیدنم دستمال رو تو سطل اب انداخت ...

_ بدنیا اومد بچه ؟‌

_ زنعمو قباد رو اوردن ...

_ خوب چرا انقدر دستپاچه ای ؟‌

_ داشت به من تیکه مینداخت میگفت میدونه کی قباد رو با چوب زده ....

رحمان ابروشو بالا داد به ماشین تکیه داد اونم به اندازه من شوکه شده بود ...

_ مگه میشه بدونه بجز من و چند نفر کسی نمیدونه ...

_ همون چند نفر اگه برای شیرین نشون خورشون حرفی زده باشن ...رحمان اون قباد خان نگاه به عشق و عاشقی نمیکنه ....

_ فعلا که چیزی نشده چرا انقدر خودتو باختی ...

حق با رحمان بود هنوز که اتفاقی نیوفتاده بود ...

ولی دلم طاقت نمیاورد ...وارد حمام شدم‌...زنعمو گیس هاش بلند بود و داشت شونه اشون میزد ...

همیشه همونطور نم دار میبافت و پشتش مینداخت ...

با دیدنم لبخندی زد ...

_ مبارکا دوتا دوتا پسر اوردنت مبارکه ...

لبخند تلخی زدم ...

_ ممنونم ...زیر سایه پدرشون بزرگ بشن...

چیزی خواستین به من بگین براتون میارم‌...اگه وقت کردین بیاین به نازی سر بزنین ...هر چی باشه بچه شماست ...

_ خوشگلتر شدی ...

چشم هات قشنگتر شدن ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز