دوباره برگشتم پایین ...
داشت خودشو با حوله خشک میکرد ...
چشم هامو ریز کردم و گفتم " برات لباس اوردم ...
جا خورد و گفتم " اینا رو خودم اماده کردم ...
با چه شوقی تنش کردم ...مثل قبل شد ...صورتشو که اصلاح میکرد دست به سینه فقط نگاهش میکردم ...
شد همون قبادی که دلبری میکرد برام ...
همون قباد قبل پر از مردونگی و قشنگی ...همونی که دوستش داشتم ...
دستهاشو بین دست گرفتم فشردم و گفتم : یچیزی هست باید بگم ...
_ جانم ...بگو ...چی شده که اینطوری داری میکنی ؟
این همه زحمت رو دوشت انداختم ...
نمیدونستم چطور بگم و با من و من گفتم : نمیدونم واکنشت چیه ...
من هنوز مطمئن نیستم ...
ولی ...
نگران شد و گفت : چی شده مرجان ؟
جلوتر رفتم ...سرمو به سینه اش فشردم و گفتم : قباد من از اون شب به بعد دیگه ماهانه نشدم ...
همونطور که متعجب بود گفت : خوب یعنی مریض شدی ؟
اونشب اون اتفاق واسه همه عروس و داما ها میوفته ...تو اولین نفر نبودی ...همه زنها با شوهرشون ...
بین حرفش پریدم ...
_ نه ...مریض نشدم ...
میخواست تو صورتم نگاه کنه و گفتم " نه خجالت میکشم ...نمیتونم نگاهت کنم ...
_ خوب بگو چی شده ،؟ داری سکتم میدی ...من الانشم با ترس اینجام ...
دستی به پشتش کشیدم اغوشش چقدر دلنشین بود ...
نفس عمیقی کشید و گفتم " قباد من فکر کنم حامله ام ...
بازوهامو چسبید منو از خودش جدا کرد و گفت " چی ؟
جا خوردم و گفتم " مطمئن نیستم ....
فقط شک کردم...نمیخوام ناراحت بشی ..شاید هم توهم شاید بخاطر استرس و این چیزاست ...
نمیخوام عجله کنم اما شاید باشه ...
خندید و گفت : مگه میشه ...یعنی شدنی ؟ فقط اونشب بوده ....یعنی میشه خدا انقدر بزرگ باشه ....
دلم سبک شد و گفتم ، فکر کردم ناراحت شدی ...
قباد سرمو بالا گرفت تو چشم هام خیره شد ...
_ یکبار دیگه تکرار کن ؟
_ فکر کنمحامله ام ...انگار اونشب ....ولی زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم...
انگار تو شوک رفتم...
قباد با خنده گفت : یعنی بچه داری ؟
دستمو جلو دهنش گزاشتم
_ کسی نمیدونه فقط تو ...
_ به مادرم بگو اون میدونه هستی یا نه ...
جدی ازش پرسیدم اگه باشم خوشحال میشی ؟
اخمی کرد و گفت : تو این شرایط تنها چیزی که حالمو خوش میکنه یه پسر بچه است ...
جا خوردم و گفتم: اگه دختر شد چی ؟
_ اگه بچه منه میدونم پسره ...
_ از کجا انقدر مطمئنی اصلا شاید حامله نباشم...
_ پس بگو جرا انقدر گرد و قلمبه شدی ...اگه منقباد خانم میدونم کجا بزر بپاچم ..
لبمو از خجالت گزیدم ..
چرخید حوله رو روی اویز بندازه که بوسه ای به پشتش جای زخم ها زدم ...
بغض گلومو میفشرد ...
چه دردی داشت موقع اون شلاق ها ...
برجستگی گوشت اضافه روش عذابم میداد ...
_ بمیرم برای این درد کشیدنت ...
خوشحالی ما هرچند کوچیک اما قشنگ بود ...
خاله یه سفره رنگی پهن کرده بود ...همه جا پیچیده بود قباد برگشته و مردم برای دیدنش میومدن ...
از خوراکی تا لباس و پتو و هرجیزی که فکرشو میشد کرد برای قباد اورده بودن ...
انگار روزی قباد بیشتر از ما بود ...
از ده و ابادی دیکه کدخدا براش گوسفند و گوساله فرستاده بودن و همه دوستش داشتن ...
اون ثابت کرده بود که میتونه خوب باشه ...
با انبار کردن گندم برای همه دل همه قرص بود از سرمای زمستون ...
اونسال مردم سختی نداشتن ...
کسی از گرسنگی لابه لای یخ ها نمیمرد ...
اون تونسته بود ارامش به مردم هدیه بده ...
چخبر شده بود همه چیز میاوردن ...
خونه خاله پرمیشد و خالی ....
مادر و پدرمم مهمان اون سفره بودن ...
ممد اقا و رحمانم بودن ...
میدونستم قباد حساسه چادر سر کردم و دور سفره نشستم ....قباد نمیتونست چیزی بخوره مشخص بود افکارش بهم ریخته و فقط چند قاشق خورد ...
اما ما بجای اون من یه دل سیر غذا خوردم...
قباد به خوردن من نگاه کرد و تازه متوجه شدم که خیلی غذا خوردم ولی هنوز گرسنه بودم...
دوتا کاسه کوچیک ماست خوردم و چقدر ماست دوست داشتم ...
دقیقا کنار قباد نشسته بودم...
اروم به پام زد و زمزمه کرد ...
_ مبارکمون باشه ...
_ انگار راستی راستی سیر مونی ندارم...
چادرمو درست روی سرمنگه داشتم ...
خانمبزرگ زیر لب چیزی خوند فوت کرد سمتمون و گفت : از چشم بد دور بمونید ....
قباد با محبت دستشو روی دستم که روی پام بود گزاشت ...
_ این زن بهم انرزی میده ...
همه متعجب بودن از جملاتش ...
_ تو زندان خیلی چیزا برام مشخص شد ..
بی خبری از شماها بی خبری از خانواده ام ...
عذاب بزرگی بود ...
سفره رو جمع کردیم و قباد رو به ممد اقا گفت : نمیتونم مال و اموالمو پس بگیرم ...
ممد اقا یکم مکث کرد و گفت : بوی انقلاب میاد قباد خان ....اگه درست گفته باشن و تو تهران انقلاب بشه امثال زنعمو شما و پسرش دیگه پشتوانه ای ندارن ..
💜💜💜💜💜