2777
2789

قباد آهی کشید و گفت : ادم ها هم خوب دارن هم بد ... 

من میخوام‌خوب باشم‌ میخوام به نیکی ازم یاد بشه ...

اگه بزارن ... 

 من فقط یکبار از پشت سر خوردم ...اون یکبارم از پشت بود ...

خجالت کشیدم و گفتم‌: خداروشکر از پشت بود ...وگرنه میـ.ـ...کـ.ـ...شتیش ...خدا به اون بنده خدا رحـ...ـم کرده ...

_ پیداش میکنم دونه دونه انگشت هاشو خورد میکنم ...

دستشورو دستم که رو شونه اش بود گذاشت و گفت: نمیـ.ـ..ـکـ.ـ...شتمش ولی خوب شد که منو با واقعیت روبرو کردن ...

که فهمیدم سختی مردم چیه ...من خبر از مردمم نداشتم از نداریشون از بدبختی هاشون ...

نفس راحتی کشیدم و ‌گفتم : میرم برات حوله اماده کنم ...

یکم دیگه بمون اب گرم هست ....

تشکر کرد و داشتم فـ...ـرار میکردم اون خاطرات همیشه از.._ارم‌ میداد ...میرفتم که مچ دستمو گرفت ...

به سمتش چرخیدم و گفت : ممنونتم مرجان ...

لبخندی ز...دم و بیرون رفتم ...روی پله ها نفس تازه ای گرفتم‌...

طولی نکشید که رحمان اومد براش چند دست لباس گرفته بود و خداروشکر نفریه خوب میدونست چی با_ید بده ...لباسهارو دستم داد ...

_ خر._یدیشون یا دز._دیدی ؟‌

با اخم‌ نگاهم کرد ...

_ از تو بعیده بخاطر رفاه شوهرت همه کار میکنم و میگی دز._د ...

خندیدم 

اسباب اصلاح صورتشم گرفته بود ...اینبار تشکر کردم ...

_ مطمئن باش تو عروسیت سنگ‌ تموم میزارم ...

_ من نمیخوام فعلا کم تیکه بارم‌ کن ...

برو اون ار._بابتو از حموم در بیار ...

همه صبحانه میخوان گرسنه ان ...

_ خوب شماها بخورین ... 

_ کی جرئت داره قبل اون چیزی د_هنش بزاره ...

گوش رحمان رو پیچوندم ...

_کم شیـ.ـ..ـطنت کن برو بگو گو_سفند سـ...ـر ببـ.ـ..._ره گو._شتشو بده به در و همسایه ...

_ چشم‌...امری نیست بانو ؟‌

اخمی کردم بهش ...

ولی پشتم بهش گرم بود ...

دوباره برگشتم پایین ...

داشت خودشو با حوله خشک میکرد ...

بیرون اومده بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دوباره برگشتم پایین ...

داشت خودشو با حوله خشک میکرد ...

چشم هامو ریز کردم و گفتم " برات لباس اوردم ...

جا خورد و گفتم " اینا رو خودم اماده کردم ...

با چه شوقی تنش کردم ...مثل قبل شد ...صورتشو که اصلاح میکرد دست به سینه فقط نگاهش میکردم ...

شد همون قبادی که دلبری میکرد برام ...

همون قباد قبل پر از مردونگی و قشنگی ...همونی که دوستش داشتم ...

دستهاشو بین دست گرفتم فشردم و گفتم : یچیزی هست باید بگم ...

_ جانم ...بگو ...چی شده که اینطوری داری میکنی ؟‌

این همه زحمت رو دوشت انداختم ...

نمیدونستم چطور بگم و با من و من گفتم : نمیدونم واکنشت چیه ...

من هنوز مطمئن نیستم ...

ولی ...

نگران شد و گفت : چی شده مرجان ؟‌

جلوتر رفتم ...سرمو به سینه اش فشردم و گفتم : قباد من از اون شب به بعد دیگه ماهانه نشدم ...

همونطور که متعجب بود گفت : خوب یعنی مریض شدی ؟ 

اونشب اون اتفاق واسه همه عروس و داما ها میوفته ...تو اولین نفر نبودی ...همه زنها با شوهرشون ...

بین حرفش پریدم ...

_ نه ...مریض نشدم ...

میخواست تو صورتم نگاه کنه و گفتم " نه خجالت میکشم ...نمیتونم نگاهت کنم ...

_ خوب بگو چی شده ،؟ داری سکتم میدی ...من الانشم با ترس اینجام ...

دستی به پشتش کشیدم اغوشش چقدر دلنشین بود ...

نفس عمیقی کشید و گفتم " قباد من فکر کنم حامله ام ...

بازوهامو چسبید منو از خودش جدا کرد و گفت " چی ؟ 

جا خوردم و گفتم " مطمئن نیستم ....

فقط شک کردم‌...نمیخوام ناراحت بشی ..شاید هم توهم شاید بخاطر استرس و این چیزاست ...

نمیخوام عجله کنم اما شاید باشه ...

خندید و گفت : مگه میشه ...یعنی شدنی ؟‌ فقط اونشب بوده ....یعنی میشه خدا انقدر بزرگ باشه ....

دلم سبک شد و گفتم ، فکر کردم ناراحت شدی ...


قباد سرمو بالا گرفت تو چشم هام خیره شد ...

_ یکبار دیگه تکرار کن ؟

_ فکر کنم‌حامله ام ...انگار اونشب ....ولی زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم‌...

انگار تو شوک رفتم‌...

قباد با خنده گفت : یعنی بچه داری ؟‌

دستمو جلو دهنش گزاشتم 

_ کسی نمیدونه فقط تو ...

_ به مادرم بگو اون میدونه هستی یا نه ...

جدی ازش پرسیدم اگه باشم خوشحال میشی ؟‌

اخمی کرد و گفت : تو این شرایط تنها چیزی که حالمو خوش میکنه یه پسر بچه است ...

جا خوردم و گفتم: اگه دختر شد چی ؟ 

_ اگه بچه منه میدونم پسره ...

_ از کجا انقدر مطمئنی اصلا شاید حامله نباشم‌...

_ پس بگو جرا انقدر گرد و قلمبه شدی ...اگه من‌قباد خانم میدونم کجا بزر بپاچم ..

لبمو از خجالت گزیدم ..

چرخید حوله رو روی اویز بندازه که بوسه ای به پشتش جای زخم ها زدم ...

بغض گلومو میفشرد ...

چه دردی داشت موقع اون شلاق ها ...

برجستگی گوشت اضافه روش عذابم میداد ...

_ بمیرم برای این درد کشیدنت ...

خوشحالی ما هرچند کوچیک اما قشنگ بود ...

خاله یه سفره رنگی پهن کرده بود ...همه جا پیچیده بود قباد برگشته و مردم برای دیدنش میومدن ...

از خوراکی تا لباس و پتو و هرجیزی که فکرشو میشد کرد برای قباد اورده بودن ...

انگار روزی قباد بیشتر از ما بود ...

از ده و ابادی دیکه کدخدا براش گوسفند و گوساله فرستاده بودن و همه دوستش داشتن ...

اون ثابت کرده بود که میتونه خوب باشه ...

با انبار کردن گندم برای همه دل همه قرص بود از سرمای زمستون ...

اونسال مردم سختی نداشتن ...

کسی از گرسنگی لابه لای یخ ها نمیمرد ...

اون تونسته بود ارامش به مردم هدیه بده ...

چخبر شده بود همه چیز میاوردن ...

خونه خاله پرمیشد و خالی ....


مادر و پدرمم مهمان اون سفره بودن ...

ممد اقا و رحمانم بودن ...

میدونستم قباد حساسه چادر سر کردم و دور سفره نشستم ....قباد نمیتونست چیزی بخوره مشخص بود افکارش بهم ریخته و فقط چند قاشق خورد ...

اما ما بجای اون من یه دل سیر غذا خوردم...

قباد به خوردن من نگاه کرد و تازه متوجه شدم که خیلی غذا خوردم ولی هنوز گرسنه بودم‌...

دوتا کاسه کوچیک ماست خوردم و چقدر ماست دوست داشتم ...

دقیقا کنار قباد نشسته بودم‌...

اروم به پام زد و زمزمه کرد ...

_ مبارکمون باشه ...

_ انگار راستی راستی سیر مونی ندارم‌...

چادرمو درست روی سرم‌نگه داشتم ...

خانم‌بزرگ زیر لب چیزی خوند فوت کرد سمتمون و گفت : از چشم بد دور بمونید ....

قباد با محبت دستشو روی دستم که روی پام بود گزاشت ...

_ این زن بهم انرزی میده ...

همه متعجب بودن از جملاتش ...

_ تو زندان خیلی چیزا برام مشخص شد ..

بی خبری از شماها بی خبری از خانواده ام ...

عذاب بزرگی بود ...

سفره رو جمع کردیم و قباد رو به ممد اقا گفت : نمیتونم مال و اموالمو پس بگیرم ...

ممد اقا یکم مکث کرد و گفت : بوی انقلاب میاد قباد خان ....اگه درست گفته باشن و تو تهران انقلاب بشه امثال زنعمو شما و پسرش دیگه پشتوانه ای ندارن ..

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

_ نمیدونم چی پیش میاد ...ما فقط اخبارو دنبال میکنیم ...

_ به زور تنها شما نیستی خیلی ها هستن که اموالشون رو گرفتن ...

اونا به زور به همه چیز دست درازی کردن ...

به ناموس مردم تا اموالشون ...

_ زنعموم دنیا دیده است ...

من چشمم دنیال اون مال و زمین هایی که هست نیست ...

نگران مردمم اونا مبخوان خودشون فقط خوش باشن ...

_ برادر زنعمورو میشناسم ادم با نفوذی بود ...اون برادر تونسته همه چیز رو جلو ببره ...

میخواستم‌خم‌بشم پارج رو بردارم که با دست مانع ام شد و پارچ روبالا گرفت ...

جلو چشم‌همه داشت بهم‌محبت میکرد ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد ظرفهارو بالا گرفت و خیلی واضع گفت : خم نشو سنگینم بر ندار ...

گوشه چادرمو به دندون گرفتم و بهش اخم کردم‌...

بحث بین ممد اقا و قباد طولانی شد و دیگه دیر وقت بود ...

خاله برای قباد و من تو اتاق بغلی رختخواب پهن کرده بود وهنوز تو شوک اومدنش بودیم باورمون نمیشد ...

قباد پشت پنجره سیگار میکشید و من موهای بافته شده امو باز میکردم ...

سیگارشو خاموس کرد و گفت " هنوز نخوابیدم از اون روز به بعد یه خواب درست نداشتم ...

نمیتونم جلوشون بایستم ...

ترس از خودم و مرگم‌ندارم الان ترسم اون بجه است که اگه نباشم چی به سرش میارن ...

میترسم از نبود شماها ...

از پشت سر بغل گرفتمش ...

هنوز نمیدونست چی تو تنمه ...یه لباس خواب گیپور خاله برام گرفته بود تا در عوض پولش برای زن نفریه لیف و لباس ببافه ...

سرمو به پشتش چسبوندم و گفتم : بوی خوبی میدی قباد خان ...

از خنده تکون خورد وگفت : تو فقط حالمو خوب میکنی ...

دستشو پشت اورد و منو جلو کشید ...

با دیدنم چشم هاش برقی زد و گفت : دلبری میکنی ؟ 

موهامو پشت گوشم زدم ...

_ برای تو میخوام‌دلبری کنم ... نبودت ازارم میداد ...من دلباخته تو شدم‌...

تو شوهرمی ...مردی که دوستش دارم ...

بغلم گرفت و گفت : توام خانم منی ...سرشو تو گردنم فرو برد بوسه هاش خیلی خوب بود ...مجال تکون خوردن بهم‌نمیداد و تمام‌تنمو میبوسید ...

روی تشک دراز کشیدم‌...مشخص بود مدتهاست تو حسرت اون لحظه است ....

سنگینی اش داشت خفه ام میکرد...

لبهامو نزدیک گوشش بردم‌..

_ داری به شکمم فشار میاریا ...

یکم‌خودشو بالا کشید ...

_ توقع نداری بعد این همه وقت به بهونه بچه قصر در بری ...

دستهامو دور گردنش حلقه کردم و همونطور که ریز ریز بوسه میزدم ...

_ نمیزارم از اینجا تکون بخوری ‌...

چنگی به لباس خوابم زد و با بی رحمی تمام پاره اش کرد ...

تکه هاشو کنار پرت کرد و خیره به تنم بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اونشب اعتماد بین ما بود ...عشق ...محبت ...

قباد پ🌱اهامو از هم جدا کرد و بین پاهام جا گرفت تو گوشم زمزمه میکرد ...

_ هیج کسی به اندازه تو نمیتونه به من حس قدرت بده ...حس مرد بودن ...

لبمو به دندون گرفت و با خش🌱ونت تمام بهم ضر🌱به زد ...

اون لحطات درد رو حس نمیکردم ..دوست داشتنش نمیزاشت چیزی رو حس کنم ...

بی جون تو بغلم افتاد و من تن داغشو میفشردم‌....انگشت هامو بین موهاش بردم و همونطور اروم اروم نوارش میکردم‌...

صدای خر و پفش میومد ...

باور کردنی نبود اما تو اغوشم خوابیده بود با ارامش خوابیده بود ...

به موهای تمیزش بوسه زدم‌...

قباد با همه بزرگا صحبت میکرد ...

میدیدم که روش نمیشه سر سفره خاله چیزی بخوره و نمیتونستم کمکش کنم بیشتر درد میکشیدم ...

اون عادت داشت به خوش خوراک بودن اما الان یه لقمه غذا سیرش میکرد ...اون مردی بود که یه دیس پلو هر وعده سیرش میکرد اما الان یه لقمه از نون کفافش بود ...

غصه مارو میخورد ...غصه خانم بزرگ رو که اونجا راحت نبود ...غصه مادرشو و منو ...

حالت تهوع های دم صبح شد تضمین حاملگی من ...

مهربان تازه اومده بود و ممد اقا برای خدمت به قباد همه جوره اماده بود ...

مهربان لباسهای پسرشو میشست که گفتم: مهربان ؟‌

سرشو بلند نکرد و گفت " بله ؟

یه دست لباس نداره همه رو کثیف کرده ...

از دست این پسر داره پیرم میکنه ...

_ یادته گفتی ویار داری و این چیزا ؟‌

دستهاشو باچادرش خشک کرد نگاهم کرد و گفت : اره ...

چشم هاش برقی زد و گفتم : فکر کنم اره حامله ام‌...خیلی وقته ماهانه نداشتم ...

از طرفی هم هر روز حالت تهوع دارم ...هر روز دلم میجوشه دم صبح ...

خوشحال بغلم‌گرفت و گفت " مبارکه ....دیدی گفتم ...

مبارک باشه ...

وای خدایا الان واقعا به این خبر نیاز داشتم به اینکه خبر بدی و خوشحالمون کنی ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مهربان دستهاشو بهم فشرد و با صدای بلند خاله رو صدا میزد ...

دیگه نمیشد حلوشو گرفت و هر چی گفتم : اروم باش ولی صبر نمیکرد ...

خانم بزرگ عصا به دست بیرون اومد ...

_ چخبرتون خوابیدیم‌...

اینجا در و پیکر نداره ...

ممد اقا و قباد رفته بودن برای مذاکره ده بالا ...

از صبح خبری ازشون نبود ...

مهربان جلو رفت ...

_ خانم بزرگ‌اگه بدونی جی شده شما هم داد و بیداد راه میندازی ...

_ چی شده اموال و عمارتم برگشته ؟‌

مهربان خندید ...

_نخیر بهترش ...مرجان حامله است اون داره براتون نوه میاره ... 

خانم‌ بزرگ به صورت خندون من که چشم دوخت ...

عصا رو به هواپرتاب کرد و دستهاشو بالای سرش برد بشکن زنان میرقصبد و شعر میخوند ...

همه بعد از مدتها خوشحال شدن و میگفتن و میخندیدن ...

روزهای سختمون اونجا تبدیل به روزهای خوب شده بود به روزهایی که خیلی قشنک‌بودن ...

شبها بازوی قباد خان شده بود ارامکده من ...

شکمم رو میبوسید و زیر بوسه هاش مست میشدم ...

تنم خیس عرق از شیطنت هاش میشد و با روی باز به رختخوابش میرفتم تا خستگی هاش کنار میرفت .

بارداری من درست بود و همه خوشحال شدن ...

خیلی روزهای سختی برای قباد بود و ما میدیدم که شب بیداری هاش ...غصه خوردن هاش داره میگذره ...

بهار رسیده بود و من شکمم به بزرگی یه توپ بود ...

قباد دستی به شکمم کشید نافم بیرون زده بود و گفت : زود بدنیا بیا پسر بابایی ...

بیا که پاقدمت خوب باشه ...

دستشو فشردم و گفتم " قباد چرا انقدر از تو داری خودتو اذیت میکنی ...چرا انقدر ناراحتی ...نشد هم فدای سرت .خودمون کشاورزی میکنیم خونه میسازیم ...

لبخندی زد و گفت : کاش همه چی همین بود ...من یه مردم ولی یه قرون پول تو جیبم نیست .‌..دلم برای اون چشم های پر از غمش کباب میشد و گفتم : خدابزرکه قباد ...

_ نه کار دارم نه یه متر زمین ...

نه حتی یه زیر انداز ...

من چطور شوهری هستم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با محبت دست قباد فشردم و گفتم " قباد چرا انقدر از تو داری خودتو اذیت میکنی ...چرا انقدر ناراحتی ...نشد هم فدای سرت .خودمون کشاورزی میکنیم خونه میسازیم ...

لبخندی زد و گقت : کاش همه چی همین بود ...من یه مردم ولی یه قرون پول تو جیبم نیست .‌..دلم برای اون چشم های پر از غمش کباب میشد و گفتم : خدابزرکه قباد ...

_ اه مردم که دامن ما رو گرفت ...مرجان من به اینجا بودن سربار بودن عادت ندارم ...

نتونستم ارومش کنم ...قباد جلوی چشم هام اب میشد ...ار غصه ها 

ی که داشت ...

دور عمارت نگهبان گزاشته بودن و قباد رو نمیزاشتیم نزدیکش بشه ..‌میترسیدم یوقت بلایی سرش بیارن ...

قباد اون روزا با کسی صحبت نمیکرد ...

سربار خونه خاله و خرجی رحمان و ممد اقا بودیم ...

شکوفه ها ریخته بودن و برگها و نوبرانه ها پر شده بود ....

زیر درخت های الو بین پاهاش نشستم ...

سرمو به سینه اش تکیه دادم و نفس کشیدم ...

حسابی سنگین شده بودم و نفس کشیدنم برام سخت بود ...

گاهی حتی توالت نمبتونستم برم ..

میگفتم پسرم مثل پدرش درشته که اونطور شکمم بزرگه ...

به بزرگی یه دیگ بزرگ شده بود ...

نسیم خنکی میوزدید ...

قباد سرشو تو موهام فرو برد به دامن کوتاهم خیره شد ...

_ میدونی روت حساسم باز از اینا میپوشی ...

سرمو بالا گرفتم چپ‌چپ نگاهش کروم ...

_ دوست ندارم بداخلاق بشیا ....من قباد مهربونمو دوست دارم ...

قباد بوسه ای به سرم زد ...

_ زبون چریت دیونم گرده ...

سرشونه امو پایین کشید و شونه سفیدمو اروم بوسید ...

_ دلم هر لحطه هوست میکنه مزه انارهای کبود باغ رو میدی ...

اب دار و ترش ‌...

دستهاشو روی شککمم کشید ...

تو ثانیه اتفاق افتاد و پسرمون تکون خورد ...انگار داشت با خودش میجنگید و لگد میزد ...

یهو درد زو تو کمرم حس کردم اما زود گذر بود و تموم‌شد ...

قباد با دلهزه نگام کرو ...

_ هنوز وقتش نشده ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

شکوفه ها ریخته بودن و برگها و نوبرانه ها پر شده بود ....

میدونستم درد دارم ولی به دوی خودم نمیاوردم ...

ارباب هم پیش خودمون بود...

چندماهی از انقلاب بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت گذشته بود ...

اردیبهشت ماه بهشتی ها ...

خاله میدونست موقع اش رسیده ...

دردهام بیشتر میشد و قباد یک هفته بود با ممد اقا رفته بودن شهر ...

میگفتن حالا که انقلاب شده میتونه حق وحقوقشو پس بگیره ‌...

خاله اتیش روشن کرد و گفت : بزارید ذعال بشه بزاریم زیر پاهاش راحت بزاد ...

من که عادت به درد نداشتم و تحملش برام سخت بود ...

دندونامو از درد بهم میفشردم ...

زمین رو چنگ‌میردم ...

تنم خیس عرق شده بود ...

خانم بزرگ بالا سرم بود ..

_ زور بزن دختر داری بچه قباد خان رو بدنیا میاری ...زور بده بزار خلاص بشی ...

_ قباد ...قباد ...

جیغ هام تمومی نداشت ..

_ بسته جیغ نزن ...قباد نیست ...

_ خانم بزرگ‌مردم از درد ...

خاله نگران به خانم بزرگ جشم دوخت ...

_ زبونم لال بلایی سرش نیاد ...

_ خدا بزرگه...یکی رو بفرست اون بالا اذان بگه ...

دستمو بین دست گرفته بود میگفتن حالم خوب نیست ...گاهی کبود میشدم و گاهی نفسم بند میشد ...

صدای رحمان میومد میخواست بیاد داخل اما نمیزاشتن ...نگرانم بود و فریاد میزد ...

_ مرجان من اینجا پشت درم قوی باش ...مرجان ..

برای ثانیه ای جشم هام سیاهی رفت و ندیدم‌...

سیلی داغ خاله بهوشم اورد ...

بالاخره بدنیا اومد هوا رو به تاریکی بود که صدای گریه اش اومد ...

من مرگ رو حس کردم ...اون لحظه ...اون لحظه مردم‌...

بدنیا که اومد همه چشم به راه بودن ...

خانم بزرگ بچه رو لای دستمال پیجید و گفت " ماشالله پسره ...

ببین بخاطر چی داشتی ناله میکردی اندازه یه کف دسته ...

با خودم گفتم رستم داری میزایی ...

پسرم رو به سینه فشرد و تحویل تهمینه خانم داد تا تمیزش کنه ...تمام صورتش خونی بود ...پلک هام پشت اون قطره های عرق سنگین شده بودن ...

دستمو به سمت خانم بزرگ‌ دراز کردم ...🥲

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دستمو به سمت خانم بزرگ دراز کردم‌...

درد هام تمومی نداشتن ...

من از درد جیغ میکشیدم و خانم بزرگ با اخم گفت : دیگه درد نداره بچه گه میاد انگار خودتم تازه متولد شدی ...

ولی من درد داشتم و جیع میردم ...

خاله میگفت جفتش هم اومده نمیدونم چرا درد داره ...

اشکهام تموم نمیشد و حتی صورت بچه رو ندیدم ....

یعنی داشتم میمردم ...

خاله دستی به موهام کشید و نگران گفت : مرجان ...دورت بگردم چشم هاتو باز نگه دار ...

دخترم نگاهم کن ...

بین جیغ و داد های من بود که خاله یه پسر دیگه بیرون اورد ...

کی باور میکرد من دو قلو حامله بودم ...

دوتا پسر شبیه هم ...دوتا پسر خوشگل و پر از مو روی سرهاشون ...

چشم هاشون درست مثل چشم های من بود ..روشن روشن ...

بچه های قباد خان تو یه خونه کاه گلی بدنیا اومدن ...ریشه های ارباب تو فقر و نداری پدرشون پا تو این دنیا گزاشتن ...

دوتا پسر از جنس هم ...مثل قباد نگاهاشون شبیه اون اما چشم هاشون مثل من بود ...

قنداقشون کهنه بود و لباس نو نداشتن ...

مادرم لباسهای برادرامو کوچیک میکرد و براشون میدوخت ‌...

نفهمیدم چطور خوابم برده بود ...

با صدای زمزمه های قباد بیدار شدم ...

کنارم نشسته بود و گفت : مرجان خوبی ؟ 

چشم هامو باز کردم خوب بودم و گفتم : خوبم ...اومدی قباد؟ دیدی پسرارو ...

لبخندی زد و گفت : تو منو شگفت زده کردی دوتا پسر تو یه شب ...فقط چشم هاشون به توورفته وگرنه حتی اون اخم هاشون هم به خورم رفته...

رمقی برای خنده نداشتم ...

خم شد سرمو بوسید و گفت : مرجان دارم همه چیمو پس میگیرم ...

هرچیری که ازم گرفتن ...همه اون بلاهارو تلافی میکنم ...

ملک و املاکم اسم و رسمو پس میگیرم ...

برادر زنعمو از ایران فرار کرده ...اون بیشرف فرار کرده 

انقدر از مردم زورگیری کرده انقدر دخترهاشون رو به زور اسیر خودش کرده بود که اگه میموند میکشتنش ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد صورت پسرا رو بوسید ...

یجوری نگاهشون میکرد که من حسادت میکردم ...

من سرگرم دوقلوهایی بودم که جون و دنیای من شده بودن ....

اون دوتا پسر همه تلخی هارو داشتن از یادم میبردن ...

قباد انقدر لاغر شده بود که استخون هاشو به چشم میدیدم ...

مرد قدی هیکلی مثل اون حالا لاغر شده بود ...روش نمیشد سر سفره غدا بخوره و یه لقمه نون کفافش بود ..

اون روزها برای اون خیلی دشوار بود ...

بخاطر اصرار خانم بزرگ تا حموم دهم من و بچه ها صبر کرد...

خان ابادی بالا اومده بود و با هم میخواستن برن عمارت ...مبخواست حالا که زنعموش حامی نداره بیرون بندازنش ...

دلم میخواست کنارش بودم باهاش میرفتم اما نمیشد و اجازه هم نمیداد...

اونا که رفتن من و زنهای خونه فقط دعا میکردیم ...

اون روز هر چی سینه امو فشار میدادم شیری نمیومد و از بس فکر و خیال کرده بودم شیرم خشک شده بود ...

فقط یازده روز به پسرام شیر دادم‌...

مجلس حموم دهمشون خیلی ساده بود و یه ابگوشت مرغ شد شام اونا ...

قباد اسم هاشون رو حمید و جمشید گزاشت ...

اونا وارثای اصلی اون اموال بودن ...

حمید و جمشید تو اوج سختی ها اومده بودن ...

میترسیدم به زبون بیارم و بجه ها مدام گریه میکردن ...شیرم از استرس خشک شده بود ...

با ترس اب دهنمو قورت دادم ...خبری از قباد نبود صبح با یه تعدا از اهالی و بزرگای ابادی های دیگه رفته بودن برای پس گرفتن عمارتش ...

دل تو دلم‌نبود اگه اتفاقی براش میوفتاد من و پسرام بی پناه میشدیم ...

اما خبر نداشتم که مشکلات من تمونی ندارن ...قرار بود روزهامو با بدترین حالتش جلو ببرم ...

سینه هام بیکباره انگار خاموش شده بودن ...

با هر صدای گوچیکی از جا میپریدم و دلم میلرزید ...

با خودم میگفتم نکنه برای قباد اتفاقی افتاده که نمیاد ..‌.نکنه گرفتن و بلایی سزش اوردن ...

تنم خیس عرق بود ...

بچه ها اروم نمیگرفتن و مدام گریه میکردن اونا گرسنه بودن ....هرچی روی پا انداخام هرچی تکونشون دادم ساکت نمیشدن ...

دیگه خودمم داشتم پا به پای اونا گریه میکردم ...

دلم میلرزید و اشک هام میریخت ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خانم بزرگ کلافه از صداهاشون وارد اتاق شد ...عصبی شده بود و گریه هاشون تو سر ما بود ...

یه دقیقه هم اروم‌نمیگرفتن ...

خاله جلوتر اومده بود و بسته بودشون به پشتش تا اروم بگیرن ...

اما اروم نمیشدن ...

خانم بزرگ نگاهی به پسرام انداخت و گفت : چرا شیر نمیدی بهشون ؟‌

اشکهام میریخت و گفتم " خانم بزرگ شیرم نمیاد ...

به صورتش چنگی زد و گفت " خاک به سرم‌...شیرت خشک شد ...

جلو اومد سینه امو فشرد ولی شیری نبود و گفت : تقاص تک تک این رو پس میدن ...

بزار پام برسه عمارت من ملک السلطه نیستم اگه گیس هاشونچینم ...

خاله اقدس همه جا مصیبت کش من بود ...در به در دنبال شیر تازه گاو گشت و برای پسرام جوشوند و با هزار بدبختی به خوردشون دادیم ...

اروم شدن و خوابیدن ...

یه دل سیر شیر گاو خوردن و انقدر سیرشون کرده بود که انگار بیهوش شده بودن ...

قنداقشون و محکم بستم و گزاشتمشون لای پتو ...

خانم بزرگ با افسوس نگاهشون کرد ...

_ حق این دوتا نیست اینجا بمونن ...خون ارباب تو رگ هاشون و باید خانزاده بزرگ بشن ...

اما موندن اینجا ...طفلکی ها شیر هم ندارن ...

تهمینه خانم روشون رو کنار زد با عشق نگاهشون کرد ...

_ چقدر شبیه بچگی های قباد شدن ..‌وقتی اندازه اینا بود دوتا دایه براش گرفتیم شیر من سیرش تمیکرد .... 

استرس بدی تو وجودم بود ....مدام خورمو اروم میکردم ...

دستهام میلرزید و با صدای باز شدن درب چشم هام به بیرون خیره شد ...

رحمان فریاد میزد مرجان مرجان کجایی..مرجان کجایی ، ؟ 

پا برهنه بیرون دویدم و خاله گفت : چله داری یواش برو ...

به رحمان خیره شدم ...گره روسری امو درست و حسابی نزده بودم پاهام میلرزید روبروش که رسید خیره به موهای موج دارم جلوی سرم انداخت ....نفس عمیقی کشید ...

_ چقدر خوشگل شدی ...

صبح خانم بزرگ چشم هامو سرمه کشیده بود و حق داشت واقعا بهم میومد .‌‌.

سرشو پایین انداخت انگار از چشم هام خجالت کشید ..

تمام وجودم میلرزید ...

_ چی شده چی به سر قباد اومد؟ 

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دلم داشت میجوشید چ بلایی

به سرش اوروه بودن ...

رحمان با خنده گفت "مرجان عمارت خالی بود خودشون دو روزه فرار کردن ...خدمتکارا رو تو زیرزمین زندانی کرده بودن ...

نفس راحتی کشیدم اون نفس کشیدن انقدر دلچسب بود ...

خانم بزرگ و خاله تهمینه گریه میکردن و بالاخره تموم شده بود ‌...

رحمان به ماشینش اشاره کرد و گفت " قباد خان گفتن ببرمتون ...

خانم بزرگ دستپاچه گقت " بریم و حتی وای نستاد خداحافظی کنه ...

خاله تهمینه رو به من گفت " اماده کن پسرا رو ...

خاله جوابشو جای من داد ...اخه بچه ها چله دارن ‌.‌.

خانم بزرگ تو چهارچوب در چرخید و گفت : راست میگه نمیشه بیان که ...

همه به هم نگاه کردن و گفتم : بعد از چله امون میایم شما برید قباد رو تنها نزارین ...

خاله من و من کرد و ادامه دادم ...من اینجام پیش خاله ..‌

میایم زود ...

برخلاف علاقه اش پسرا رو بوسید و گفت : برمیگردم بزار یسر برم زود میام‌....

خاله و خانم بزرگ راهی که شدن ...من دلم خیلی گرفت ...شیرمم که خشک شده بود ..‌خاله پهلوم زد و گفت : بغض کردی ؟‌

_ اره ...دلم میخواست اونجا بودم ...

_ میری چشم رو هم بزاری میریم ...

بغلش گرفتم و گفتم : اره میریم ...

حق با خاله بود چشم رو هم گزاشتم حموم و غسل چله امون رو ریختیم و راهی شدیم ...

هر روز قباد میومد و بهمون سر میزد ...زنعمو و پسرش مشخص نبود کجا فرار کزدن ولی هرجی طلا و وسایل قیمتی بود با خودشون برده بورن ...

قباد خودش نیومده بود دنبالم و اصلا خوشم‌نیومد ...

برام ماشین فرستاده بود ...رحمان شده بود راننده عمارت ...

رحمان از ایینه نگاهم کرد و گفت " چرا اخمویی مرجان ؟ 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم " دوباره برگشت عمارتش شد بد اخلاق ...چرا خودش نیومد دنبالم خان هست که هست ارباب هست که هست یادش رفته من و این بچه هاشیم ...

رحمان و خاله اقدس که جلو نشسته بود ریز ریز خندیدن ...

دلم تنگ شده بود برای اون عمارت ...

از دور چراغ هارو جلوی درب دیدم‌...

ماشین وارد عمارت شد .

همه دست به سینه صف بسته منتطر ما بودن ...

قباد بالای همه ایستاده بود ...

با وقار و با عزت ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اون روزهای انتظار خیلی سخت جلو رفت سی روز بود شوهر بی معرفتم رو ندیده بودم ...

رحمان میگفت خیلی گرفتار کارهاش بوده و وقت برای استحمامم پیدا نمیکرده ...دوست داشتنم که دروغ نبود ..

از ماشین که پیاده شدم ...

اهالی عمارت با روی باز برای دیدن دو قلوهام میومدن ...

گوسفندی رو عبدی جلو پاهامون زمین زد و قربونی کرد ....خانم بزرگ دوباره با لباسهای سنگ‌دوزی شده و ساتنش بالای ایوان روی صندلیش نشسته بود ...

چنان با وقار و با ابوهت بود که همه از ترسش نفس نمیکشیدن ...

بدرستی که قباد هم مثل اون بود ...

قباد جلوتر اومد بهش اخم کرده بودم ...

ارباب بی احساس که بدرد نمیخورد ...

لبخند کوچکش اکتفا میکرد و فقط سلاممو جواب داد ...

نگاهی به صورت پسراانداخت و گفت : حمید و جمشید این دوتا وارث های منن ...

صدای کل کشیدن میومد و راهی داخل شدیم‌...سفره ناهار رو تند تند پهن میکردن ...

خاله تو گوشم گفت : اخمهاتو باز کن ...

خانم بزرگ کنارم نشست حمید رو روی پاهاش گذاشت و گفت : چقدرم بزرگ شدن پدر سوخته ها ...

با دلخوری نگاهش کردم‌...

_ چرا بهمون سر نزدی خانم بزرگ ما اونجا چشم به راهتون بودیم‌...

_ حق داری اون خدا بیخبر همه چا رو بهم ریخته بود ...

باور نمیکنی چه بلایی سر عمارتمون اورده بود ...تا لحاف و تشکم برده بودن ...

از نو ساختبم ...

من اینجا خیلی چیزها مخفی داشتم ...فقط صدتا سکه داشتم اونا رو پیدا نکرده بود ...

همونا برای روز مبادا بود و قسمت خودمونم شد ...

لبخند زدم و جمشید رو به خاله سپردم ...

_ ناراحت نباش بجاش برای پسرات یه اتاقی رو به راه کردیم ...

دایه براشون میگیریم ...

یه زنی هست زاییده ده روزه بچه اش طفلی تلف شده ...خبرش کردم بیاد هم شیر بده به اینا هم خودش دلش باز بشه ...

چقدر خوب خیالم از دوتا پسرام راحت بود ...

قباد خان که داخل اومد به احترامش سرپا شدم ....

حس غریبگی بینمون بود ...

تا عصر فقط با پسرا سرگرم بودن و دایه اشون که رسید ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

روسری امو روی سرم انداختم خاله رو کنار زدم و به ایوان رفتم ....خانم بزرگ‌بالای ایوان نشسته بود ...

بشکن میزد و گاهی کل میکشید ‌..

یهو نگاهش به من که افتاد لبهتد رو لبهاش ماسید ...

انگار کسی رو میدید که برای جون به لب کردنش اومده بود ...

جلوتر رفتم‌...دایره زنها میزدن و ساز و دوئل نمیزاشت صدا به صدا برسه ...

بهش خیره موندم ...

دسته صندلی رو گرفت سرپا شد ‌..

_ دیروز هر چی خواستم بهت بگم نشد ...

برای اینکه ملک هامون رو پس بگیریم جلال خان خیلی کمک کرده بود ...از من قول گرفت یه دخترشو برای قباد بگیرم‌...

جلال خان هجده تا دختر داره و تو انتطار پسر بوده و هست ...

میخواد قباد حداقل پسر براش باشه ...

اون لحظات حال من توصیفی نداشت ...من برای مصیبت ها جلو میرفتم ...

اشک تو چشم هام حلقه زد ...

خنده ام گرفته بود ...

_ شما برای قباد زن گرفتین ‌؟

_ غصه نخوز تو زن بزرگشی تو مادر وارث هاشی ...اونم یه گوشه عمارت میمونه ...کنیزت میشه ...

گوش هام درست نمیشنید ‌..

_ قباد کجاست ؟‌

_ نازه رسیده دیشب عقد خوندن صبح با زنش اومده ...نازی همون دختره است که داره میاد بالا ...

یهو اتگار اسمون خدا روی سرم خراب شده بود ...

به عقب رفتم‌...تعادل نداشتم و پاهام یاری نمیکرد ...

روبروی پله ها ایستادم‌...گوش هام از سر و صدا کر میشد ...خاله دلنگرون نگاهم میکرو ...

نازی هزاربار اسمشو تو سرم هجی کردم ...

نازی ...درست روبروم بود ...همسن و سال خودم بود با دیدن من روی پله موند ....انگار ازم ترسید ...

بین جمعیت نبود پس اون قباد کجا رفته بود ...

جوری نفس میکشیدم که انگار یه شیر زخمی داره میکشه ...

من تحمل اون همه درد رو یجا نداشتم ‌....

کلمه هوو اسونه اما برای من که اونطور قباد رو دوست داشتم سخت بود ...

گرمای دستی رو کنار دستم حس کردم‌...

سرمو که بالا گرفتم زیر نور خورشید و انعکاسش قباد رو دیدم ..

سرمو که بالا گرفتم زیر نور خورشید و انعکاسش قباد رو دیدم‌...

لبخند نمیزد ...

بغض داشت لبهامو میلرزوند ...به چشم‌هام خیره بود وای از اون بلایی که به سر یه زن بیاد ‌..

اروم انگشت های دستمو بین دست گرفت و گفت : اونجور که فکر میکنی نیست ...

دستمو از دستش بیرون کشیدم ...جوری میگفتم که صدام رو همه بشنون ....

عصبانیت داشت کورم میکرد ...

_ تو بعد از سی روز اومدم ولم کردی رفتی یه زن بگیری عقدش کنی ‌...

تو اون روزی که هیچی نبودی بازم برای من محترم بودی ...

تو الان لباس دامادی تنته توقع داری تا دم حجله راهنماییت هم کنم ...

دستشو روی دهنم گزاشت ...

_ اروم باش ...

خودمو عقب کشیدم ....دیگه کسی نه ساز میزد نه دوئل ...

اشکهام میریختن و داشتن خفه ام میکردن ...

_ چطور اروم باشم ...

قباد دستشو جلو اورد زیر بازومو گرفت محکم و پر وقار گفت : بهت میگم داد نزن ...

انگار گلوم داشت پاره میشد ...

_ داد میزنم ...من مگه مرده ام که زن گرفتی ...چی میخوای از یه زن ...عشق ...محبت ...پسر اوردن ...من که همه رو بهت دادم‌...

_ زبون به دهن بگیر مرجان ...

رحمان پایین پله ها نگران نگاهم میکرد ...

دلش میخواست بالا بیاد اما نمیتونست و همون پایین فقط نگاهم میکرد ...

خاله با ترس جلوتر اومد ...

_ مرجان بیا برو تو اتاقت ...

دستشو از خودم کندم و گفتم : هیج جا نمیرم ...

باید به من جواب بدی ...تو اون روزها که قباد معمولی بودی مثل کوه کنارت وایستادم ‌..

مثل کوه هواتو داشتم .‌تو الان اون دختر رو اوردی که بشه زنت ....

دستمو جلو بردم از قلاف کمر خودش چاقوشو بیرون کشیدم ...

صدای جیغ ها میومد ...

چاقو رو محکم تو دستم نگه داشتم ...

کسی نمیتونست نفس بکشه ...

همه از ترس میلرزیدن فکر میکردن میخوام قباد خان رو بکشم‌...

ولی چاقو رو روی قلب خودم نگه داشتم‌...

_ حسرت به دلتون میزارم من مرجانم ....

جیغ کشیدم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد عصبی جلو اومد ...دستهام میلرزید اما من اگه میمردم بهتر بود ...

نگهبانا میخواستن جلو بیان که قباد مانع شد ...

_ مرجان اون چاقو تیزه بزارش زمین ...

_ باید خون من ریخته بشه تا بفهمن برای عاشق بودنت چیا کشیدم ...

من زنای دیگه نیستم بشینن کنج اتاق و شوهرشون رو با کسی تقسیم بشن ...

نازی صدای هق هق هاش میومد ...

قباد رنگ‌به رو نداشت ...

_ به جون پسرا قسم اونطور که فکر میکنی نیست ...من مگه میتونم تو رو ازار بدم ...

یه قطره اشک تو اسمون منو سیاه میکنه ...من برای بودنته که نفس میکشم ...برای دیدنته ...

_ پس این دختر اینجا چیکار داره ؟‌

_ گفتم میگم‌بهت ...اون چاقو رو از رو قلبت بردار ...

دستم سست شد و یهو مچ دستمو گرفت بالا برد ...

تنمو محکم‌ تو بغلش فشرد تا خطایی نکنم سرم به سینه اش خورد وسفت کمرمو چسبیده بود ‌.‌

_ تکون نخور نمیزارم بلایی سر خودت بیاری ...

مچ دستم درد گرفته بود و چاقو رو ول کردم ...

روی زمین که افتاد ...سرمو محکمتر به سیته اش فشردم و گفتم : تو منو کشتی ...همین الانش مرده ام ...

به بقیه اشاره کرد کسی دخالت نکنه ...

محکم از رو زمین بلندم کرد و درب رو با پاش هل داد ...

وارد اتاق که شدیم اروم به موهام بوسه زد و گفت : بمیرم برای اون همه دلیری تو برای اون همه شجاعتت ...

تو واقعا لایق منی ‌...ندیدم مثلت زنی زبل و زرنگ ...امروز یکبار دیگه عاشقت شدم‌...

ازش فاصله گرفتم ...

_ اون زن رو چرا اوردی ؟‌ بیاد بالا یا من میمیرم یا اون ...

_ به جون تو اون زن من نیست ...

به چی قسم بخورم که باور کنی اون زن من نیست ...

اون دختر رو پسر زنعمو بهش تجاوز کرده بوده ...اون‌دختر حامله است ....پدرش التماسم کرد به پام افتاد ابروشون رو بخرم‌...

اون دختر بی گناه بوده ...دعوت شدن عمارت ما و اینجا به عنوان مهمان بودن اما اون بی شرف بهش تجاوز کرده ...

تو توالت بهش تجاوز کرده ...

اون حامله است ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز