قباد تو چشمهام خیره بود ...
_ تو بودی درسته اونشب تو تو سر من زدی ...تو ازپشت زدی ...
تمام تنم میلرزید و نمیتونستم پلک بزنم ...
چه روزی بود چه تلخی بدی بود ...
زنعمو هم که ساکت نمیشد و مدام میگفت ...
_ تو رو زد و امروز اگه غیرت داری توام پرتش کن بره ...
این پیرزن که میگیم
مادربزرگته هم خبر داشته ...
خواستم سرمو پایین بندازم که فریاد زد ...
_ به من نگاه کن ازم چشم برندار ...تو صورتم نگاه کن ...جرئت داشته باش ...
از شدت دلهره و ترس زبونم که هیج نفس هامم بالا نمیومد ...
یه لحظه انگار همه جا تاریک شد و افتادم ...
صدای افتادن خودمو خوب شنیدم و دیگه چیزی رو حس نکردم و نفهمیدم...
سلطان به صورتم میزد و گریه کنان میگفت : تو رو خدا بیدار شو خانم ...
کاش خاله ات بود ...چه خاکی بریزم تو سرم ...
خانم بزرگ پشت دستش زد ...
_ خداروشکر قش کرده وگرنه قباد میکشتش ...
چشم هامو باز کرده بودم اما رمقی برای حرف زدن نداشتم ...نای صحبت تو تنم نبود ...
صدای ناله های خانم بزرگ رو خوب میشنیدم ...
_ اخه این چه کاری بود مرجان ...
چرا به من نگفتی ...اتیش قباد رو کی میتونه خاموش کنه ..
لبهامو از هم میخواستم جدا کنم ...
خشک شده بودن و بهم چسبیده بودن ...
_ خانم بزرگ ...چی شده ...
خانم بزرگ کنارم دیوار رو چسبید تا تونست بنشینه و نالید ...
_ بدبخت شدیم ...مرجان تو واقعا زده بودیش ...
تو میدونستی اون درب به درب دنبالته و تو عمارتش بودی ...
چرا قبلش به من نگفتی تا یه راه و چاهی پیدا کنم ...
ضربان قلبم شدت گرفته بود و دم زدم ...
_ قباد کجااست ؟
_ به فکر قباد نباش به این فکر کن که اگه بخواد بفرستت خونه اقات چی میشه ...
خودمو تو جا بالا کشیدم ...
💜💜💜💜💜