مهری خانم شروع کرد به گریه کردن و قسم و آیه خوندن که من تهمت نزدم و هادی اشتباه دیده...همایون دستمو گرفت و باخودش به اتاق برد در رو محکم به هم کوبید از چشم هاش میترسیدم انقدر عصبانی بود که رگ گردنش برجسته شده بود...چقدر دلم به حال خودم سوخت من تا عمر دارم مدیون هادی ام که میتونست سکوت کنه ولی آبرومو خرید و نذاشت بهم تهمت ناحق بخوره...محکم بودم اون لحظه خبری از گریه نبود...رو تخت رو مرتب کردم و موهامو بستم و میخواستم از اتاق بیرون برم که همایون بازومو گرفت و گفت:نمیتونم تو صورتت نگاه کنم انقدر شرمندتم انقدر خجالت میکشم که حتی نمیتونم بهت بگم بمون...
دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم:اینم از بخت بد منه اینم از بدشانسی منه تو چه گناهی داری؟همین که مثل یه مادر باور نکردی برام خیلی ارزش داره همایون من میخوام به این رابطه فکر کنم...نمیدونم فردا میخوام پیشت باشم یا میخوام برگردم دهمون و اونجا بمونم...ولی یچیز رو بدون این دو شب بهترین شبای زندگی من بود و تو تنها مردی بودی که تو زندگیم دیدم...
بازومو از بین دستش بیرون کشیدم که گفت:اختر نرو؟اینطوری نرو...خودتم دیدی من تقصیری نداشتم...
به چشم هاش خیره شدم وقتی نگاهش میکردم از عشقش آتیش میگرفتم...دستمو کنار صورتش گذاشتم و رو پنجه های پاهام ایستادم و لبهاشو بوسیدم و گفتم:شاید این کوچکترین مشکل ما بود حق با مادرته من همیشه کلفت و بی سواد دیده میشم کنار تو...تو همایون خانی ثروتمندی تحصیل کرده ای هزارتا برو بیا داری ولی من چی تمام زندگیم تو یه چرخ خیاطی خلاصه شده تا پارسال حتی نمیتونستم اعداد رو متر رو بخونم...بزرگترین ضعف من نازا بودنمه حق با مادرته هر روز من کنار تو عذاب میکشم چون نمیتونم بچه دار بشم چون همیشه یه نقص دارم...
دستشو روی دهنم گذاشت و گفت:بس کن اختر همه اینا چرت و پرته من همینطوری میخوامت و مردونه پات وایستادم، بچه دار نمیشی مگه تو خدایی که انقدر محکم میگی اگه تو قسمتت بچه باشه هست و اگه نباشه نیست،یکبار پسرم جلو چشمام مرد تونستم کاری کنم؟من کنار تو نفس کشیدن رو یاد گرفتم کنار تو آرامشو دیدم اره این دوشب لذت بخش ترین شبها بود..سالها پیش هم زن داشتم ولی انگار اولین باز بود تن عریان یه زن منو مغلوب میکرد...حتی بعدشم تو برام شیرین بودی بعدشم نمیتونستم ازت چشم بردارم تازه الان میخوای بری؟؟به چه قیمتی حالا که خوشبختیم؟
لبخندی زدم و گفتم:به قیمت آزاد شدنمون اگه قسمت هم باشیم باز همو پیدا میکنیم ولی اگه نباشیم و به غلط کنار هم باشیم دیگه هیچ وقت همو نمیبینیم...
منتظر جوابی نموندم و با عجله از اتاق بیرون اومدم هادی پشت در بود
🍃🍃💕🍃🍃