2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

هادی کمک کرد ظرفهارو شستیم برعکس همایون خیلی خونگرم بود...رضا خان رفت کنار زنش تا چرت بعدازظهری رو ب ...

ممنون‌ که وقت میذاری و رمان‌ اینجا میذاری

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

مهری با مشت به در کوبید و گفت :قسم میخورم که به سال نکشیده بدبختی تو رو میبینم وقتی از چشم همایون افتادی وقتی ولت کرد اونروز میفهمی که من چرا تلاش کردم پسر من بهتر از تو رو میتونه داشته باشه نه یه دختر مطلقه نازا رو...پشت بهم کرد که بره که گفتم:مهری خانم شما هم زنی من چیزی رو کنار همایون تجربه کردم که سالها نتونستم حسش کنم...مهری که رفت مثل کوهی یخی فرو ریختم و اشک هام ریخت...نیم ساعتی گذشته بود که صدای همایون به گوشم رسید اسممو صدا میزد...اشکهامو پاک کردم و بیرون رفتم ابروشو بالا برد و گفت:چرا وقتی تنهایی چشم هات اینجور قرمز و غم زده میشه؟پابرهنه رفتم به سمتش و دستهاشو فشردم و گفتم:چون وقتی ازت دورم هزارتا درد دارم و وقتی کنارتم آروم آرومم..لپمو کشید و گفت:شام هادی میخواد ماکارانی بزاره..بریم عمارت اینجا نمون...

غروب بود که باقر اومد و وقتی بهش گفتم اونجا میمونم...خیلی خوشحال نشد ولی با وجود مهری خانم قبول کرد...سر میز شام دستپخت خوب هادی هممون رو خوشحال کرد...مهری خانم ازم چشم برنمیداشت و چپ چپ نگاهم میکرد از نگاهاش میترسیدم ولی همایون نمیزاشت از اونجا برم...بعد از یه چای و کیک شبانه همایون شب بخیر گفت و دستمو گرفت و مقابل چشم های مادرش با هم به اتاقش رفتیم...وای اگه بابا میفهمید..در رو که بست گفتم:این کار اشتباهه من خجالت میکشم فردا از این اتاق برم بیرون...

همونطور که دکمه های لباسشو باز میکرد چشم هاشو ریز کرد و گفت:خجالت واسه وقتی که کار غلطی بکنی نه الان...اونشب دومین شبی بود که یه خواب راحت داشتم یه خواب قشنگ و پر از ارامش یه اغوش گرم یه عشق بازی شیرین...همایون نمیزاشت لباسهامو تنم کنم و همونطور بغلم گرفت و خوابید...کاش همه اون استرس ها تمومی داشت.. صدای داد و بیداد بود که بیدارم کرد همایون دستپاچه از خواب پرید صدای مهری بود تو یه چشم به هم زدن لباسامو تنم کردم و دنبال همایون که لباس پوشید و به سمت در رفت راه افتادم.. با دیدن همایون صداشو بلندتر کرد و گفت:نه گردنبندم هست نه انگشترم...دزد اوردی تو خونه وای خدایا بگو چرا پسرمو ول نمیکنه که مالشو بدزده...همایون متعجب مادرشو نگاه کرد و گفت:اروم حرف بزن ببینم چی شده؟مهری روی مبل نشست و گفت:دیگه چی باید بشه زنت ،معشوقت ،عشقت دزده گردنبند و انگشترم از دیشب نیست کله سحری باباتو برداشتم و رفتم خونشون رو گشتیم چه دزد حرفه ای تو کفشاش قایم کرده بود...بابات با چشاش دید...حرف منو قبول نداری از بابات بپرس چه بدبختم من این دیگه چه مصیبتی بود توبه سرمون اوردی همایون؟

همایون عصبی بود و من که خشکم زده بود.همایون گفت:بس کن



🍃🍃❤️🍃🍃

همایون گفت:بس کن مامان خودتونم خوب میدونید که این تهمت ها به اختر نمیچسبه...

مهری سرپا ایستاد و گفت:پس پا در اورده رفته تو خونشون تو کفشاش؟جواب منو بده همایون دیگه باید از رو جنازه من رد بشی که این دزد رو تو خونت نگه داری باید بیرونشون کنی خانواده اشم لابد دزدن که این اینجور بار اومده ...

داشتم خفه میشدم یبار زنعمو و یکبار مهری خانم منو دزد کردن تا از چشم پسراشون بیوفتم..رضا خان دستشو رو شونه همایون گذاشت و گفت:حق با مادرته من خودم از تو کفشا بیرون اوردمش...اگه خودم نمیدیدم باور نمیکردم..تمام بدنم میلرزید این تهمت کمی نبود و چطور میتونستم ثابت کنم که بی گناهم در مقابل چشم های متعجب همایون چیزی برای گفتن نداشتم..همایون هم دسته کمی از من نداشت و گفت:سو تفاهم شده بابا من از چشمام بیشتر به اختر اعتماد دارم میدونم و باور دارم که اون این کار رو نکرده...مهری خانم چندبار به پاش زد و گفت:بازم نمیخوای باور کنی وقتی کلفت خونتو بیاری بکنی صاحب خونه توقعی بیشتری...همایون با چشم هایی که از عصبانیت سرخ شده بود حرفشو برید و گفت:اون زن منه مراقب حرفات باش اگه مادرم نبودی الان یه تار مو رو سرت نمیزاشتم بمونه...مراقب چرت و پرتهات باش گردنبندتو که پیدا کردی بسلامت مگه عازم ترکیه نیستی خوشحال شدم که اومدی دیدنم هروقت با من کار داشتی من میام لطفا ،خواهشا ،دیگه اینجا نیا بیشتر از این منو کوچیک نکن...به طرف پدرش چرخید و گفت:از شما بعید که بازیچه حقه های مادرم بشی سالهاست که شناختمش از همون روزی که یه دختر رو به حیله زن من کرد و سالها باعث شد از دنیا سیر بشم..اون باعث شد پسرم پاره تنم همیشه برام غریبه باشه...مثل روز برام روشنه که خودش طلاهاشو اونجا گذاشته...رضا خان میخواست چیزی بگه که هادی همونطور که از پله پایین میومد گفت:دیروز مهری سلطان رو دیدم که داشت تو خونه اخترینا باهاش صحبت میکرد اون لحظه دیدم موقع اومدن خم شد و یچیزی گذاشت تو کفشا اما اهمیت ندادم گفتم لابد داره مسخرشون میکنه...

هادی سری تکون داد و گفت:مهری سلطان امروز فهمیدم همه طایفه و اصالت و سواد تو به اندازه یه پشه هم ارزش نداره تو به این راحتی تهمت میزنی اونم به همچین دختری من به برادرم حسودی میکنم که همچین همسری پیدا کرده که اینطور کنار هم خوشبختن و اونوقت تو که نمیشه اسمتو مادر گذاشت به همین سادگی آبروی یه دختر رو میبری؟؟ همه سکوت کردیم اگه خدا بخواد هیچ وقت بنده اش بی ابرو نمیشه...رضا خان شرمنده هیچی نگفت و سوئیچ و کتشو برداشت و در حالی که پشت به ما میرفت گفت:حتی نمیتونم تو صورتت نگاه کنم اختر..حلالم کن...مهری خانم شروع



🍃🍃🍃❤️🍃🍃🍃

مهری خانم شروع کرد به گریه کردن و قسم و آیه خوندن که من تهمت نزدم و هادی اشتباه دیده...همایون دستمو گرفت و باخودش به اتاق برد در رو محکم به هم کوبید از چشم هاش میترسیدم انقدر عصبانی بود که رگ گردنش برجسته شده بود...چقدر دلم به حال خودم سوخت من تا عمر دارم مدیون هادی ام که میتونست سکوت کنه ولی آبرومو خرید و نذاشت بهم تهمت ناحق بخوره...محکم بودم اون لحظه خبری از گریه نبود...رو تخت رو مرتب کردم و موهامو بستم و میخواستم از اتاق بیرون برم که همایون بازومو گرفت و گفت:نمیتونم تو صورتت نگاه کنم انقدر شرمندتم انقدر خجالت میکشم که حتی نمیتونم بهت بگم بمون...

دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم:اینم از بخت بد منه اینم از بدشانسی منه تو چه گناهی داری؟همین که مثل یه مادر باور نکردی برام خیلی ارزش داره همایون من میخوام به این رابطه فکر کنم...نمیدونم فردا میخوام پیشت باشم یا میخوام برگردم دهمون و اونجا بمونم...ولی یچیز رو بدون این دو شب بهترین شبای زندگی من بود و تو تنها مردی بودی که تو زندگیم دیدم...

بازومو از بین دستش بیرون کشیدم که گفت:اختر نرو؟اینطوری نرو...خودتم دیدی من تقصیری نداشتم...

به چشم هاش خیره شدم وقتی نگاهش میکردم از عشقش آتیش میگرفتم...دستمو کنار صورتش گذاشتم و رو پنجه های پاهام ایستادم و لبهاشو بوسیدم و گفتم:شاید این کوچکترین مشکل ما بود حق با مادرته من همیشه کلفت و بی سواد دیده میشم کنار تو...تو همایون خانی ثروتمندی تحصیل کرده ای هزارتا برو بیا داری ولی من چی تمام زندگیم تو یه چرخ خیاطی خلاصه شده تا پارسال حتی نمیتونستم اعداد رو متر رو بخونم...بزرگترین ضعف من نازا بودنمه حق با مادرته هر روز من کنار تو عذاب میکشم چون نمیتونم بچه دار بشم چون همیشه یه نقص دارم...

دستشو روی دهنم گذاشت و گفت:بس کن اختر همه اینا چرت و پرته من همینطوری میخوامت و مردونه پات وایستادم، بچه دار نمیشی مگه تو خدایی که انقدر محکم میگی اگه تو قسمتت بچه باشه هست و اگه نباشه نیست،یکبار پسرم جلو چشمام مرد تونستم کاری کنم؟من کنار تو نفس کشیدن رو یاد گرفتم کنار تو آرامشو دیدم اره این دوشب لذت بخش ترین شبها بود..سالها پیش هم زن داشتم ولی انگار اولین باز بود تن عریان یه زن منو مغلوب میکرد...حتی بعدشم تو برام شیرین بودی بعدشم نمیتونستم ازت چشم بردارم تازه الان میخوای بری؟؟به چه قیمتی حالا که خوشبختیم؟

لبخندی زدم و گفتم:به قیمت آزاد شدنمون اگه قسمت هم باشیم باز همو پیدا میکنیم ولی اگه نباشیم و به غلط کنار هم باشیم دیگه هیچ وقت همو نمیبینیم...

منتظر جوابی نموندم و با عجله از اتاق بیرون اومدم هادی پشت در بود


🍃🍃💕🍃🍃

منتظر جوابی نموندم و با عجله از اتاق بیرون اومدم هادی پشت در بود و حرفهامون رو شنیده بود خواست چیزی بگه ولی منتظر نموندم و با عجله از عمارت بیرون زدم تا خونه سیل اشکهام و هق هق کردنم خفه ام کرد...رضا خان و مهری رفته بودن و باقر داشت در رو میبست با دیدنم دستپاچه گفت:اختر چه خبر شده؟مهری خانم هر چی از دهنش در اومد بهم گفت و رفت...رفتم داخل حالم از همه دنیا بهم میخورد اگه هادی ندیده بود معلوم نبود چی قراره بشه...چشمم به چرخ خیاطی ام افتاد و خونه ای که فکر میکردم توش خوشبختم...رو تخت بابا نشستم باقر تو چهارچوب در نشست و گفت:ناراحتت کردن مگه نه؟من و تو از روزی که چشم باز کردیم به بدبختی کشیدن محکوم شدیم...بزار باباینا بیان پس انداز دارم برمیگردیم ده اونجا کشاورزی میکنم توام خیاطی کن...

باقر چقدر با محبت بود...اون روز خیلی بهم سخت گذشت ساعتها نشستم و فکر کردم...ضربه محکمی خورده بودم صدای رفتن هادی رو شنیدم و طولی نکشید که همایون با ضربه ای به در منتظر تعارف نموند و اومد داخل...باقر فهمیده تر از اونی بود که بخواد بمونه و بیرون رفت...خواستم از رو تخت بابا بلند بشم که دستشو روی شونه ام گذاشت و کنارم نشست تو صورتم نگاه نمیکرد و گفت:اختر روم نمیشه تو صورتت نگاه کنم ولی انقدر دوستت دارم که نتونم بدون تو اونجا بمونم..اون حرفهات که میخوای برگردی ده و این چیزا بگو که حقیقت نداره چون اگه داشته باشه هم نمیزارم بری...ادم ها فقط تو اغوش کسی اروم میگیرن که از عطر تنشون نفس میکشن...دستهامو دور کمرش پیچیدم و محکم خودمو بهش چسبوندم نمیتونستم از مردی بگذرم که اونجور بهش وابسته ام...همایون سرمو بوسید و گفت:هیچ چیزی نمیتونه از من جدات کنه حتی خودت...لبخندی به روش زدم و گفتم:خواهش میکنم یه مدت میخوام تنها باشم اتفاقات امروز از ما جدا نمیشه مگه تو از خانواده ات جدا میشی؟اونا همیشه کنار تو هستن و این رو باید قبول کرد شاید هیچ وقت مادرت با من کنار نیاد و فرداها تهمت هایی بیشتری و نقشه های دیگه ای داشته باشه امروز هادی فرشته نجات من شد ولی فردا چی..خواهش میکنم همایون بزار یه مدت از هم فاصله بگیریم بزار مطمئن بشم که این عشقه نه عادت...که این علاقه و دوست داشتنه نه هوس..همایون تمایلی به رفتن نداشت ولی به ناچار بلند شد و گفت:اختر تو جایی نمیخواد بری من میرم یه کاغذ روی تخت گذاشت و گفت:شماره جایی که میرم منتظر زنگتم...تو چهارچوب بود که چرخید صورتش مملو از غم بود و گفت:من منتظرتم از طرف من همش عشق بود همش علاقه بود فکراتو بکن ببین تو دل خودت چی بود؟!! همایون که رفت بغض خفم کرد، کاش جلوشو میگرفتم..



🍃🍃❤️🍃🍃

همایون که رفت بغض خفه ام کرد کاش جلوشو میگرفتم خودم مجبورش کردم که بره داشتم دیوونه میشدم من بدون همایون نمیتونستم نفس بکشم تا عصر یجا نشستم و غصه خوردم...صدای ریحان به گوشم خورد و همراه باقر بیرون رفتیم برگشته بودن و زودتر از موعد...ته دلم بهشون نیاز داشتم مصی رو محکم بغل گرفتم که تازه متوجه بابا شدم راننده زیر بغلشو گرفت و پیاده اش کرد مصی اشکهاش میریخت و جلو چشم های متعجب ما گفت:حالش خوب نیست...

هیچ وقت اون روز رو فراموش نمیکنم رفتن همایون کم عذابی نبود و حالا بابا که از درد و بیماری چهره اش عوض شده بود...مصی رو تخت خوابوندش و گفت:اختر بس کن چرا انقدر گریه میکنی..؟بابا با زحمت گفت:دختر من هنوز نمردم خوب میشم غصه نخور..تنها من نبودم باقر هم گریه میکرد ترسیده بودیم ما کسی رو جز بابا نداشتیم و اون روز به طور عجیبی داشتیم وحشت میکردیم..بابا مسکن خورد و چشم هاش گرم خواب شد بچه ها هم خسته راه بودن و هر کدوم یه طرفش از خواب بی هوش شدن..مصی برنج خیس کرد خوب متوجه حال خراب من بود و با چشم اشاره کرد دنبالش برم بیرون..وسط ورودی عمارت وایستاد و گفت:اختر چی شده؟همایون خان نیست؟صورتت چرا اینطوری شده؟خداروشکر که مصی اومده بود بغضمو فرو خوردم و گفتم:وقتی برگشتم تهران همایون اینجا بود مامان اون واقعا بهترین مردی که تو دنیا هست جوری دوستش دارم و جوری عاشقشم که الان دارم خفه میشم...فرداش مادرش اینا اومدن و درست یه کار دوبار تو تقدیر من تکرار شد مهری خانم طلاهاشو تو کفشام گذاشت و منو دزد کرد ولی هادی دیده بود و همه چیز رو اعتراف کرد...مامان مشکلات بین من و همایون خیلی بزرگه هیچ وقت سایه خانواده اش ول کن من نیست هر بار منو میینه میگه با بچه دار نشدنم اینده همایونم خراب میکنم حق با مادرشه من انقدر خودخواه نیستم یه مدت که منو نبینه فراموشش میشم ولی هیچ وقت من نمیتونم فراموشش کنم بالاخره با یکی اشنا میشه و ازدواج میکنه و پدر میشه ولی من..گریه مانع ادامه صحبت هام شد...مصی محکم بغلم گرفت و گفت:اروم باش این حرفا چیه همایون همه جوره تو رو خواست...اختر اگه نمیتونی اینجا بمونی از اینجا میریم هرچقدرم سختی بکشیم نمیزارم تو اینجور عذاب بکشی...محکمتر فشارش دادم و گفتم:نه مامان همایون رفت تا من جایی نرم انقدر مرد بود که نخواست آواره بشم...

مصی منو از خودش جدا کرد و اشکهامو پاک کرد و گفت:همایون تهمت مادرش باورش شد؟

--نه.همینم منو ناراحت کرد همین که اون انقدر خوبه و منه خودخواه راضی ام تا آخر عمر تو حسرت بچه بزارمش ....

اون انقدر خوبه و من خودخواه راضی ام تا اخر عمر تو حسرت بچه بزارمش...



🍃🍃❤️🍃🍃

اختر تو مگه خدایی تو چه میدونی که بچه دار میشی یا نه...

-مامان دیدی که علی مشکلی نداشت و همه اون دکتر رفتنا دروغ بوده پس بعد سه سال چرا من بچه دار نشدم؟

--شاید چون قسمت این طور بود که بیای پیش همایون و اینطور پاک عاشق هم بشید! قرار نیست یه آدم همیشه بدبخت باشه...

به روش لبخندی زدم و گفتم:مامان من سپردم به خدا اگه همایون حق منو بهم برش گرد*ونه و اگه نیست خوشبختش کنه من از کودکی سختی کشیدم و اینا دیگه چیزی نیست من به بدبخت بودن عادت دارم...

-اختر من همه جوره کنارتم بزار بابات خوب بشه یه فکری میکنم که تو دیگه تو این حال نباشی...برو عمارت رو مرتب کن من کلی لباس برای شستن دارم..دستشو فشردم و رفتم به سمت عمارت وارد که شدم بغض گلومو میفشرد همه جای اون عمارت برام بوی همایون رو میداد،شمع ها روی کنسول بود و اون شب رو برام جلو چشمم اورد...عکس قاب گرفته همایون روی کنسول رو برداشتم و به سینه فشردم با سیلی از اشک اون خونه رو مرتب کردم تخت خواب همایون بوی عطر تنشو میداد چقدر دوری ازش سخت بود اون روز سختر از روی بود که زنعمو طلاقم داد سختر از روزی که کتکم زدن سختر از روزی که مادرم و بی بی مردن...اون روز خیلی سخت گذشت قاب عکس همایون رو بین لباسهام گذاشتم و با سینه پراز درد خوابیدم...بابا خیلی حالش بد بود و صبح مصی و باقر بردنش دکتر..بچه هارو فرستادم مدرسه و تو اون باغ بزرگ تک و تنها زیر درخت بید نشستم...چندبار از اونجا یواشکی همایون رو میدیدم چشم هاش خندهاش و حتی اخم تو چهره اش از جلو چشمهام کنار نمیرفت...کاش زنگ میزد، کاش میومد و مجبورم میکرد باهاش بمونم...

عصر شده بود و از صبح فقط خودمو با چرخ خیاطی سرگرم کرده بودم و لباس دوخته بودم که مصی اومد با تعجب پرسیدم:پس بابا و باقر کجان؟مصی چادرشو روی زمین پرت کرد و گفت یه استکان چایی بده من مردم از خستگی...باباتو بستری کردن بیمارستان باقر هم همراهش موند کمر دردش کم بود ریه هاش آب اورده عفونت کرده نفهمیدم چی گفتن..استکان چای رو به دستش دادم و گفتم:چرا نگهش داشتن بابام خوب میشه؟مصی نگاهی به صورت رشید و ریحان کرد که بدتر از من خشکشون زده بود و گفت :اره خوب میشه بستری کردن اونجا بهش دارو میدن..شبا باقر بمونه من صبح میرم اون بیاد دوباره غروب جامون رو عوض میکنیم...باز خداروشکر خدا آقا همایون رو خیر بده انقدر بهمون رسیده که دستمون هست خرجش کنیم اگه ده بودیم که یه قرون نداشتیم..با اومدن اسمش قلبم لرزید و دوباره ماتم گرفتم...

بابا بستری شد و هممون نگرانش بودیم...

روزها از پی هم میگذشت و دیگه بیست روز بیشتر بود که بابا بستری بود...جای خالی


🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

جای خالی همایون عذابم میداد ولی حال خراب بابا مهلت نمیداد به خودم فکر کنم با هر صدای در با هر زنگ تلفن دلم پر میکشید که همایونه ولی خبری ازش نبود، حتی حقوق باقر و بابا رو داده بود راننده اورد و بهمون داد...بیشتر از حق و حقوق یک ماه...کاش خودش میومد خیلی بهش نیاز داشتم...دکتر بابا رو مرخص کرد و با مصی صحبت کرده بود که موندنش بیهوده است و بهتره تو خونه بمونه..خیلی محترمانه گفت که عمر بابا تموم داره میشه...مصی سفارش کرد جلوش روحیمون رو نبازیم و بگیم و بخندیدم...بدتر از بابا باقر بود که یه تیکه استخون شده بود و با کسی صحبت نمیکرد، اگه غرزدنای مصی نبود نه چیزی میخورد نه میخوابید...شبها دور از چشم ما ساعت ها گریه میکرد...روزهای سختی بود جلو چشمهامون بابا هر روز بدتر از روز قبل میشد اخرین روزهای بهار بود و هوا رو به گرما بود کارگرا هر روز میومدن و میوه هارو میچیدن و عصر بار میزدن و میفرستادن میدون تره بار...باقر و مصی از صبح افتاب نزده زیر درختا بودن تا غروب افتاب منم غذا درست میکردم بیست تا کارگر و خودمون...لباسهام بهم تنگ شده بود و اصلا تنم نمیشد مصی برام پارچه خرید و شبها که بیکار میشدم لباس میدوختم...بابا خیلی وضعیت بدی داشت و حتی زیرش لگن میزاشتیم...

تنها دلخوشی من بوسیدن عکس همایون بود...میوهای اون فصل تموم شده بود و پول قابل توجه ای برامون مونده بود طبق قول همایون محصول اونسال همش برای ما بود و شکر خدا برکت و فراوونی توش افتاده بود...شماره ای که همایون بهم داده بود تو کمد بود بارها میخواستم بهش زنگ بزنم ولی نمیتونستم حتما بعد این همه مدت منو فراموش کرده بود...اونشب زود شام خوردیم...مصی داروهای بابا رو داد و گفت:اختر خیلی داری چاق میشیا به هفته نکشیده باز دکمه های لباست با زور بهم رسیده...باقر لبخندی زد و گفت :ماشا..از صبح میخوره و میخوابه یبار با ما ناهار میخوره یبار قبل ما یبار با کارگرا میخوره میخوای چاق نشه؟مصی خندید و گفت:ببین اختر چقدر میخوری که باقر هم فهمیده...بزار بخوره نوش جونش اتفاقا چاق شده خیلی خوشگلتر شده مثل عروسک خارجی ها شده...ریحان با عصبانیت گفت:مامان همه خوراکی های منم میخوره...باقر از خنده اشکش اومد و گفت 'یروز خودتم میخوره ریحان..بابا همونطور که روی تخت بود نگاهمون کرد و لبخندی زد قطره اشک از گوشه چشمش چکید و با زحمت بهمون شب بخیر گفت..بابا که میخوابید ما میرفتیم بیرون خونه پتو پهن میکردیم و اونجا چایی میخوردیم...

بابا که میخوابید ما میرفتیم بیرون خونه پتو پهن میکردیم و اونجا چایی میخوردیم تا مزاحم خوابش نشیم..شبها هم چهارتایی اونجا


🍃🍃💕🍃🍃

شبها هم چهارتایی اونجا میخوابیدیم...اونشب باقر و مصی خیلی سر به سر من گذاشتن و خندیدن و منم از حرصشون نه چایی خوردم نه میوه ولی ولکنم نبودم..حق داشتن روز به روز چاقتر میشدم دلیل چاقیم حرص و استرسی بود که از درون میخوردم..

اونشب مصی هم کنار ما خوابید انصافا نصفه شب بود که از گرسنگی خوابم نمیبرد چشمم به اسمون بود و یه بغض عجیب تو گلوم کاش خواب همایون رو میدیدم کاش حداقل میومد عمارت و میدیدمش...محرمیتمون خیلی وقت بود تموم شده بود ازش یه انگشتر بود که تسکین دردهای من شده بود...صبح بعد از نماز مصی خورشت قیمه بار گذاشت و گفت:به دلم افتاده مهمون میاد و دیگه نخوابید و خونه رو جمع و جور کرد و تمام حیاط رو اب و جارو زد...افتاب بالا اومده بود که مرغ هارو از توری بیرون اورد و با صداشون بیدار شدیم...باقر همیشه سحر خیز بود و برای خرید نون رفته بود مشتی آب به صورتم زدم و چایی میرختم که مصی گفت:باباتو صدا بزن بیدار بشه زیرشو جمع کنم بو گرفته...مشتی قند تو قندان چینی گلسرخی ریختم و چندبار بابا رو صدا زدم ولی بیدار نشد جلو رفتم و تکونش که دادم از دهنش کف بیرون زد...از ترس شروع به جیغ زدن کردم و فریاد میزدم اصلا متوجه نبودم چیکار میکنم ریحان و رشید از حالت من وحشت کرده بودن..تکون های مصی هم نتونست بیدارش کنه...اونم جیغ میزد نونها از دست باقر روی زمین افتاد و تو چهارچوب در خشکش زد اون حقیقت زندگی ما بود بابا ترکمون کرده بود.....

جیغ و فریاد ما هم بیدارش نکرد آروم خوابیده بود آرومتر و مظلومتر از یه بچه، چقدر سعی کرد پدر خوبی باشه تا جایی که تونست برای ما تلاش کرد اما رسم روزگار این بود...منو باقر به معنای واقعی یتیم شدیم همو بغل گرفته بودیم و گریه میکردیم ریحان و رشید شوکه شده بودن و مصی از بس خودشو میزد بچه ها وحشت کردن، تو غربت تو یه شهر غریب تک و تنها کسی نبود که بخواد لباس مشکی تنمون کنه...خداروشکر مصی رو داشتیم باقر و مصی رفتن دنبال دکتر و من یه گوشه نشسته بودم احساس سرگیجه و ضعف داشت بهم فشار میاورد از بس گریه کرده بودم حالت تهوع داشتم و سرگیجه..دکتر که اومد معاینه کرد و گواهی فوتش رو امضا زد دیگه فهمیدیم خواب نیستیم و واقعیته...از طرفی ترسیده بودیم و از طرفی غم بزرگی بود مخصوصا برای من..مصی شماره همایون رو ازم گرفت و گفت:باید ازش اجازه بگیرم زنگ بزنم ده خبر بدم بیان، جا واسه خواب و مراسم میخوایم اگه همایون خان بزاره تو عمارت مردا باشن و اینجا زنا..اختر من دست تنها چیکار کنم؟!

شماره رو گرفتم و بوق خورد بعد از چندتا بوق صداش تو گوشی پیچید -بله؟ تلفنو به طرف مصی گرفتم با روسریش


🌿🌿❤️🌿🌿

شبها هم چهارتایی اونجا میخوابیدیم...اونشب باقر و مصی خیلی سر به سر من گذاشتن و خندیدن و منم از حرصشو ...

چقدر تلخه از دست دادن پدر

به نظرم اختر،بارداره

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

شبها هم چهارتایی اونجا میخوابیدیم...اونشب باقر و مصی خیلی سر به سر من گذاشتن و خندیدن و منم از حرصشو ...

چزا بیشتر نمیزارین اینجوری همه نصفه ول میکنن

خدایا توروخدا کمکم کن 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز