چند روز پیش لگن درد شدیدم که شروع شد. به مامانم که 46 سالشه و دو تا کوچه باهام فاصله داره
زنگ زدم التماس کردم.. دو ساعت دخترمو نگه داره
که 5 سالشه..
بعد از کلی سکوت گفت میخواد بره خونه مادرش
.
منم گریم گرفت.. گفتم تو کل 9 ماه بارداریم منو رها کردی.. ولم کردی.. الانم که دارم میزام.. بازم من برات مهم نیستم
.
بخدا تو این 9 ماه. هر غذایی که هوس کردم و بهش گفتم برام نپخت.. روزایی که از درد و خونریزی زجه میزدم نیومد خونمون.. حمایت عاطفی ام نکرد.. وقتی باردار شدم. همش ملامتم کرد.
.
الانم به شدت استرس دارم برای زایمانم
حتی زنگ نمیزنه از شوهرم حالمو بپرسه.
یه روزای خیلی زیادی واقعا گشنه روزمو شب کردم
شبم گشنه خوابیدم.
چون حالم بد بود و بد ویار
ولی مامانم هر روز با دوستاش بیرون بود
و تفریح
خودشو با جلسه و روضه خفه کرده
ولی بخدا من هیچ وقت حلالش نمیکنم
من تک دخترم.. بدون دوست و خواهر و کس و کار