نمیدونم این سختی زندگی من کی قراره تموم بشه فک نمیکنم بدشانس تروبابخت اقبال پایینترمنم وجودداشته باشه...ازاولش که ازخونواده شانس نیوردم دوتاعفریتیه که نمیشه جزدخترای پدرمادرم بهشون اسم داد( اسم خواهرمقدسه) شدن بلای جونم همچی ازشون کشیدم وزندگیمونابودکردن من واسه فرارکردن ازاون وضع توخونه پدری وشرایطی که درست کرده بودن برام تن به ازدواج دادم وراه نجات رودرازدواج ودوری ازاون خونه دیدم توخونه ای که پدرومادراجازه ی هیچ پیشرفتی رونمیدادن حتی کوچیکترین چیزاکه رفتن خونه دوست ورفیق باشه و وو ویعنی رسماخیری ندیدم جزیه دانشگاه فرستادنم اونم اززرنگی خودم وپافشاریام... خواستم زندگی تازه ای شروع کنم چون حق خودم میدیدم عجله وبازشرایط باعث شد فقط بخوام فرارکنم که شایددری بازبشه راحتی تجربه کنم افتادم پیش ادمی که هیچجوره مناسب من نیس اینم ازانتخاب اشتباه وزندگی منی که نابودشد....داستان زندگیم یه رمانه بخدایه رمان غمگین پرسختی اخرش فک کنم بامرگ من تموم میشه من که هیچ امیدوچاره ای جزبچم وبچه های ایندم نمیبینم نمیدونم بازچه چاله های تومسیرم هس هرچندحدس میزنم مگه اینکه بازاین شرایط فرارکنم .....دوسدارم بنویسم هرچی تواین سالاکشیدم رو...