.
منِ عزیزم!
کاش میتونستم دستات رو بگیرم و ببرمت به یکی از کافه های خلوت شهر که با عطر زیاد قهوه و بوی خاک بارون خورده نقاشی شده و با ریسه های رنگی ریز تزئین!
زیر نور ریسه ها به چشمات خیره بشم و بگم: تو تا همینجا هم مسیر طولانی رو اومدی...
وقتی بارون به صورت آدمکای شهر زد و لبخندشونو پاک کرد، یک آبرنگ برداشتی و با رنگ قرمز پررنگ دوباره یک لبخند عریض سرتا سر صورتشون کشیدی.
مهم نیست اگه دستت به آسمون نرسید تا ابرای سیاهشو پاک کنی، به جاش با رنگ سبز برای خودت یک چتر کشیدی و گرفتی روی سرت و ادامه دادی...
وقتشه این کوله سنگینی که با خودت حمل می کنی رو از پشتت بذاری زمین و به خودت اجازه بدی حرکت کنه! سبک تر و حتی بی خیال تر از همیشه...
(((: