ما چون دانشگاهمون شهرستان بود ازاین کارا زیاد داشتیم
یه اکیپ هفت تایی بودیم با دو تا پسر آشنا شدیم
گفتن بیاید بریم سفره خونه
دو تا ماشین آوردم ما نشستیم تو ماشین هممونم اسمامونو دروغ گفته بودیم بهشون
بماند که تا دهن باز میکردیم اسم واقعی یکیمونو لو میدادم
رفتیم نشستیم تو سفره خونه پسرا گفتن نهار سفارش بدید ماها گیییییر دادیم که نه بابا ما غذا دااااریم
از خونه نهار میبردیم تو کیفمون ظرف غذا داشتیم
خلاصه که از اونا اصرار و از ما انکار
آخرشم دوتا یکی غذا سفارش دادیم که اونا خیلی تو خرج نیوفتن