نگاهی به آیینه انداختم این منِ دیروز حالا بزرگ تر شده است
نمیداند زمان بر او گذشته یا او بر قطار زمانه سوار است و عبور میکند و هرچه که بود و هست را راهی سیرِ زمان میکند ... اما هرچه که هست سخت، در عین حال سریع میگذرد ... قطره ای اشک از چشمانش جاری میشود و آن اشک سیل خاطرات گذشته را تداعی میکند همان هایی که درد را در وجودش کاشت ! و همان دردهایی که هنوز هم در جای جایِ کالبدِ مادی اش جای گرفته و قصد رفتن ندارد که ندارد ! یعنی وقتی روحِ در طلبِ رهایی اش، این کالبد را ترک کند چه احساسی دارد ؟ ایا بار حسرت هایی را به دوش میکشد یا بار سنگین درد و رنجی که جسمش ، کشان کشان با خود حمل میکرد ؟ نمیداند! فقط میداند میرود یک روزی ... و کاش آن روز باری ک بر دوش دارد دستِ کم سنگین نباشد ! ...
Ft#