الان دارم جدا میشم از شوهر دومم با این حتی رابطه هم نداشتیم فقط دوسه ماه اول اونم هر۱۰_۱۵روز یبار
چندروز پیش رئیس کلانتری هم بهم گفت ک شوهرت فقط واس کندن اومده بود سراغت ک ی پولی ب جیب بزنه دربره
مامانم خواستگار خوب خانواده دار پولدارم رد میکرد از حسادت منو میداد ب همچی آدمهایی بعدم میگ این خودش عرضه زندکی نداره ب وکیلم ب دروغ گفت این خودش عاشق این آس و پاس شد گفتم تو مجبورم کردی گفتی تا فلان تاریخ یا میری باهمین یا پرتت میکنم تو کوچه
حتی دوستم گفت مامانت انگار هووته
مامانم مریضه خسوده چشم دیدن هیشکی بالاتر از خودش نداره همه پزها باید مال ایشون باشه همه افتخارات
مثلا پارسال ارشد روانشناسی قبول شدم زیرگروه علوم پزشکی چون بالینی هستم طرحم دارم
بعد زنگ زده ب فامیل گفته دخترم پزشکی قبول شده منو مجبور کرده تایید کنم وگرن باز میندازه تو خیابون
بعد اونروز اومده میگ داییت(داییم بزرگ فامیله خ پولدارن آدم خوبیه قبلا منو واس پسرش میخاست من و بابام دوسشون داشتیم مامانم ازم پنهون کرد بزور منو داد ب نوه خاله معتادم)
گفت داییت واسم چایی آورده تا کمر جلوم خم شده تعطیم کرده (بخاطر همون قبولی پزشکی
جرات داره همینو بره ب داییم بگه 🙁)عقده همه وجودشو گرفته ب همه گفته همسایه ها و سوپر محل همه چکارکنم بگم دروغ میگ خودم کلید ندارم پرتم میکنه بیرون
دارم خرد خرد کارامو میکنم ازش مستقل بشم بعد حقیقت میگم ب همه
اگ آدم بود منک ۱۵سالم بود گفتم میخام برم تجربی چرا نذاشت گفت دخترداییت رفته ریاصی توهم باید بری ریاضی چرا پسرداییم دوسداشتم لج کرد نذاشت چرا خواستم طلاق بگیرم ب اون شوهرسابقم میگفت اینو بزن بکشش رضایت باباشو میارم واست چرا وقتی حامله ۸ماهه بودم شوهرم کتکم میزد رفتم ی شب حرم موندم صبح زنگ زدم خونه بابام گفت بیل اینجا صبحانه بخور بچت گناه داره بخدا همینجوری گفت فریبم داد نگو بابامو پر کرده آماده تا رفتم ت خونه دربست صداش زد اونم زیرمشت لگدم گرفت گفت بکشش خرابه تو پدری اعدام نمیشی خودم جمع کردم ب شکمم نخوره یادش اومد حامله ام گفت بچش بمیره باباش شکایت میکنه بزار دنیا بیاد بعد بکشش
دیگ بعدا از ترس از ۱۰۰کیلومتری خونه بابامم رد نمیشدم
هرچی شوهرم کتکم زد خیانت کرد هرکاری کرد موندم همونجا ازترسم
الان صورتم خیس اشکه
این شوهرم غریبه است مال شهر دیگ ۷ساعت فاصله بازم مامانم زنگ میزد شوهرمو مینداخت ب جونم از سرسفره بلندش کرد اومد تو اتاق باهام دعوا راه انداخت شهر غریب
مامانم میخاد قدرت و سلطه خودشو ب رخم بکشه منک دیگ چیزی ازم نمونده داغون شدم فقط همین نفسم بگیره بمیرم مث بابام ک دق کرد از دستش
باز بگین بهشت زیرپای مادراست این جهنم هم کمه ک زیرپاش باشه