وقتی تو اوج مشکلاتم یادم میوفته ک سر جهیزیه خریدن چیا کشیدم کلا مشکلاتم یادم میره
بابام دستش تنگ بود هیچکسو نداشتم خواهرام و برادرام هرکدوم گرفتاری خودشونو داشتن ....شوهرمم اون سالا پولدار نبود زیاد هرشب گریه میکردم قشنگ موهام سفید شد چون پولمون در حد یه وسایل اشپز خونه خریدن بود...همه میگفتن چرا جهازتو نمیخری؟دخترای فامیل از جهیزیه ای ک باباهاشون براشون خریدن جلوم میگفتن و من میخواستم دق کنم حسرت به درک پای ابروم وسط بود
حتی به شوهرم گفتم بیخیالم شو برو پی زندگیت اما نمیدونم چی شد بعد ۳سال کم کم وسایلم تکمیل شد مبل و پرده و تخت و همه رو شوهرم قسطی خرید برام اوایل نمیگم همه چی داشتیم اما باهمون چهار قلم خونمون تکمیل شده بود بعد کم کم مابقی وسایلو خریدم تو این سالها
نمیدونم چندنفرتون جای منید ،خواستم بگم میگذره بخدا ااااصلا غصه نخورین اینکه چجوری خدا دستتو میگیره خودمم هنوز نفهمیدم اما میگذره