عید که شد ناهار خونه مامانم بودیم بدو بدو اومدیم خونه مادرشوهر که اونا هم ناهار درست کرده بودن رفتم داخل به همه تبریک گفتم .به خواهرشوهرها رسیدم همه پاشدن روبوسی کردیم و تبریک گفتیم رسیدم به اون خواهرشوهر افریته عین خرس قطبی نشسته بود از جاش تکونم نمیخورد با حالت گوشه کنایه گفتم عید شما هم مبارک گفت ممنون و هم چنین با حالت خیلی بد که حالا مجبورم تو هم جز نخودیا حساب کنم نمیدونم چی کار کنم رابطمو با این افریطه بهم بزنم خونش نرم