منم تو شهر غریب رفتم بعد عروسیم
تازه حتی خانواده شوهرم هم نبودن ، عملا فقط خودمون دوتا بودیم
و من همش در حال گریه کردن بودم تا اینکه تصمیم گرفتم برم سر کار ، حقوقش برام مهم نبود فقط میخواستم دوست پیدا کنم و چندین ساعت تو یه محیط دیگه باشم اخه اگر میرفتم کلاس فقط ۱ ساعت بود ولی سر کار چندین ساعت مشغول بودم 😬
خیلی دوستای خوبی پیدا کردم و کلی سرگرم شدم و الان که ۱۱ سال ازون روزا میگذره میگم چقدر خوب که جایی بودیم هیچ خانواده ای نبود اینجوری بیشتر وابسته و مونس هم شدیم
راستش الان که اومدم شهری که خانواده ام هستن و زندگی میکنم میگم کاش نمیومدم و ازشون دور بودم