من ۲۹ سالمه تو یه خانواده ۷ نفره بزرگ شدم و همه خانواده بجز مادرم و دوتا خواهرام معلم هستن و ۲ تا بچه دارمو به طلاق گرفتم که دخترم پیش پدرش و پسرم با من زندگی میکنه .زندگی به شدت سخت و پرخیانتی دوشتم کهواخرش تونستمحق طلاق و بگیرم و بتونم باهزار داستان جدا بشم.این میون درگیری هام وکیلم عاشقم شد و بهم ابراز علاقه کرد پابه پام تموم مراحل و پیشرفت و ثانیه ای تنهامنزاشت البته بگم تا حکم طلاق و جاری شدن حکمهیچ واکنشی نشون نداد و حرفی نزده بود منم اینقدر درگیر بودم متوجه رفتارهاش نشده بودم.ایشون ۲۷ سالشونه و نظامی هم هستن تک پسر هستن و یه خواهر ۱۲ ساله دارن پدرشون هم نظامی هستن و کلا ادم غیر منطقی هستن اصلا به هیچی جز افگار خودشون توجه ندارند.ایشون وقتی طلاق من تمومشد خودشون بهم اطلاع دادن و همون روز اذم خواستگاری کردن و موبه مو تعریف کردن که عاشقم شدن و... منمبعداز چند روز جواب مثبت دادمبهشون و گفتیم ۳ماه عده تموم بشه و محرم بشیمو خانواده هارو مطلع کنیم.شاید بگیر خیلی زود تصمیم به ازدواج مجدد گرفتی کلی من ۳ سال هر روز و هر لحظه این اقا رو تو شرایط سخت و اسون محکزده بودم و امتحان پس داده بودن تا روز طلاق حتی دستشون بهم نخورده بود حتی به اشتباه و غیر عمد خیلی ادم مقیدی هستن روزی که صیغه طلاق جاری شد شاهدم بودمتو دفتر خونه وقتی تموم شد به بهانه دادن مدارک غروب رفتم دفترش اونجا برای اولین بار بغلم کرد و ابراز محبت کرد.۳ ماه سختی داشتیم چون همون ماه اول به خانوادش گفته بود من رو میخواد و با مخالفت خیلی خیلی شدید خانوادش مواجه شدیم جوری که همه اختیارات و اذش گرفتن و مثل یه یچه نوزاد باهاش رفتار میکردند اما چون اونا هیچ راهی برای پیدا کردن من نداشتن نتونستن منو پیدا کنن و اذیتم کنن این رفتار هاشون باعث شد ایشون بیشتر تلاش کنه برای من خانواده منم هیچی نمیدونن یدونن شهیدم🤦♀️گذشت و ۳ ماه تموم شد و محرم شدیم خونه اجاره کردیم و گاهی کنارهم چندین ساعت و تو خونه خودمون زندگی میکنیم خانوادش اینقدر براش دنبال دختر هستن که اصلا دلش نمیخواد بره خونه و هربار عصبی و کلافه میشه خودشو تو کار خفه کرده یا پیش منه یا سرکار حرفشون اینه چرا نشناخته دارن تو رو قضاوت میکنن هیچ قدمی برای شناخت تو خانوادم بر نداشتن درجا گفتن نه و منو تنها گداشتن ایشون حتی وقت باشگاه رفتن هم نداره میگه اینقدر تلاشمیکنم تا به هم برسیم دختر دوست پدرش و براش انتخواب کردن رفته بود تو جلسه خواستگاری به دختر گفته بود اگه میخوای زن دوم باشی بسم ا... من زن دارم شمارو هم اگه بخواید برای خانوادم میگیرم اما حسی بهتون ندارم که یعدش جنگ شد و خاتوادش بیخیالش شدن.خودایشون از نظر مالی مشگلی ندارن خونه و ماشین دارن که همه رو روز صیغه مهریه من کردن و درجا سند زدن اما خانوادش نمیدونن🤦♀️سر این موضوع من اصلا راضی نبودماما چون حتی کارت های بانکی ایشون و اوایل گرفته بودن اذشون دیگه از دست خانوادش خسته شده بودن گفتن میزنم به نامت که خیالم راحت باشه دیگه جاشون امن هست
بچه ها به نظرتون کار ما اشتباه 😞چون طلاق گرفتم یعنی حق زندگی ندارم.بخدا خیلی تلاش کردم بره دنبال زندگیش اما نرفت .ما عاشق همیم ۱ ساله محرمیم همه جوره کنارش بودم اونم بوده بی پولی شدید داشتیم یه مدت مریض شد اصلا خونه نمیرفت پرستاریشو نمیکردن می اومد خونه خودنون اذش نگهداری میکردن سوپ میدادم بهش.اینم بگم ایشون یه نظامی هستن سرکار کاملا تخس و تلخ و... هستن حتی همکارهاشون باهاشون شوخی نمیکنن اما پیش من از بچه نرم تره همیشه میگه اگه همکارام بفهمن من ظرف میشورم جارو میکنم یا یه دونه از پیام های مارو اشتباه بخونن دیگه روزگار منو سیاه میکنن.تو جمع دوستانه هرگز از ابرار علاقه کردن به من ترسی نداره و بدون توجه به دیگران منو پیشخودش نگه میداره. اما نمیدونماینده چی میشه...خیلی شد ببخشید دلم حرف زدن میخوادست۰۰🤷♀️🤦♀️