سلام❤️💞
میشه لطفا بخونین خیلی ناراحتم.
فکر کنین ۶ سال منتظر چیزی باشین کلی براش برنامه ریزی کنین کلی ذوق داشته باشین به همه بگین
ولی کل برنامه هاتون بهم بخوره.
پریروز یعنی جمعه عروسی داداشم بود و همونطور که گفتم۶ساله که منتظر عروسی داداش بزرگمم. برای ظاهرم ذوق داشتم میخواستم حسابی خوش بگذرونم ولی انقدر کار داشتیم و همه چیز عجله ای شد حتی وقت نکردم برم نیم ست گوشواره و گردنبند بگیرم
مامانم بدوبدو اومد خونه گفت پاشو برو آرایشگاه دیر میشه.(یه نیم ستم برام کرفتن انقدر زشت بود براش 2 میلیونم پول دادن خدااااا) منم پاشدم رفتم، به آرایشگر گفتم یه آرایش دخترونه خیلیی ساده برام بکنه و مدل مویی که بهش نشون دادم خیلی قشنگ بود.
ولی یه رژلب بادمجونی برای زد کلی از خط لبم زده بود بیرون یه خط چشم تا موهام با یه رزگونه پرررنگ، اصلا وحشتناک. منم بار اولم بود حرفی نزدم موهامم اصلاا شبیه مدلی که بهش نشون دادم نشد خیلی افتضاح بود.
باهمون وضع رفتم خونه (بمامد چقدر گرفت) بغض گلومو گرفته بود اول که بابام تو ماشین بهم سرکوب زد که خودت آرایشتو قبول داری؟
بعد که اومدم خونه همرو پاک کردم خودمو تو آینه دیدیم حالم داشت بهم میخورد.
با همون وضع پاشدیم رفیتم تالار رفتم تو رختکن که لباسمو بپوشم دیدم اون چیه همهی سوت*ینم از لباس میزنه بیرون اصلا خشگل نشده بودم حتی آرایشم نکرده بودم تو اون وضعیتم هی فامیلامون میومدن باید باحاشون احوالپرسی میکردم.
آخرسرم یه رژکمرررنگگ زدم هیچی معلوم نبود.
بدش اینجاست که دوستامم دعوت بودم دوستامم خیلی بی جنبن آب که میخوردم میگفتن ببینین آب قرمز نشد و.. هی بهم متلک میگفتن از نوع تمسخر آمیزش انگار بهم میخندن هی ایراد میگرفتن تو هرررچیزی دخالت میکردن.
خلاصه اون شب که قرار بود بهترین شب این ایامم بشه همه چیز خراب شد اصلا نفهمیدم چیشد همه چی یهو تموم شد....
بدجور حس ناامیدی داشتم. نگفتم شب قبلشم خبر فوت شدن مامان دوستمو شنیده بودم اما به بقیه نگفتم دوستامم وسط مراسم فهمیدن همشون عزا گرفتن اگه دعوتشون نمیکردم بهتر بود روز بعد چون دیر وقت رفتیم خونه نرفتم مدرسه روز بعدش که رفتم مدرسه دیدم که کلی حرف برام دراوردنو تو کل کلاس پخش شده که اصلاا خوش نگذشتو ازین چرتو پرتا اصلانم محلم ندادن بهم. منم گفتم به دَّرک (از قدیم گفتن دوستاتو تو غمت بشناس)
عروسی داداشمو برای کوفت کردن...