متاسفانه شوهرم. و خانوادش که باهم یک جاهستن.
من حالم بدتر میشه.
وقتی خودمون تنها هستیم. بهترم.
وقتی من میرم خونه اونا.
یا اونا میان خونه من که باهم هستن من شدیدا بهم میریزم.
بیشترش هم برمیگرده به حاملگی اولم.
سر بچه اولم.
من اینطوری شدم.
وقتی عروسی کردیم و آمدیم سرخونه زندگی خودمون من خیلی بچه میخاستم. و یک دختر بسیار شاد و اجتماعی بودم.
اما
شوهرم بچه نمیخواست میگفت 5سال دیگه بچه میاریم منم میگفتم سنمون میره بالا و آدم حال و حوصله بچه داری نداره دیگه... الان من33سالمه.
خلاصه که من انقد باهاش صحبت کردم. این راضی شد و من بعد از 6ماه خانه داری حامله شدم. خیلی ذوق داشتم. انتظار داشتم اونم ذوق کنه و مثل توی فیلم ها و خیلی آدمای دیگه یک جعبه شیرینی بگیره و به خانواده ها اعلام کنه.
منکه خودم به خانوادم گفتم.
اما اون مخالف بود ک خانوادش متوجش نشن من حامله ام.
من سه ماهه شدم دست و پا شکسته مامانش فهمید ک حامله ام.
و مامانشم از حاملگی من خوشحال نشد.
با اینکه بچه من نوه اول میشد.
و پدرشوهرم فوق العاده بچه دوسته. و تا5ماهگی بارداری من نفهمید ک حامله ام.
تا الان متوجه نشدم چرا بچه منو قائم کردن و نگفتن.
5ماهه ک شدم از شکمم فهمید ک حامله ام...........
خلاصه ک من توی این 5ماه خیلی بار روانی تو مخم بود ک خدایا این بچه خودمه و من زن بدی نیستم و خدای ناکرده با کس دیگه ایی هم نبودم چرا بچه منو مخفی میکنن.
یکسره گریه میکردم.
شوهرمم محل نمیذاشت..................
حالم از خودشو مامانش بهم میخورد.
وقتی هم زایمان کردم.
اصلا همسرم حمایتم نکرد.
حتی یادمه روز هفتم ک بچم بدنیا آمده آمد انقد ک بیمحلی میکرد بمن.
و منم گریه میکردم با مامانم بحثش شد.
از توی حاملگی من افسرده شدم.
و حالم بدتر میشد.
هرچی میگفتم منو دکتر ببرین هیچ کس صدای منو نمیشنید.
به مامانمم میگفتم.
من افسرده ام اونم منو دعوا میکرد که افسردگی=با دیوانگی.
عوض اینکه ببرن دکتر راهنمایی های اشتباه میکردن.
مامانم فک میکنه کسی ک میره دکتر و بهش دارو میدن دیگه کارش تمومه. و عوض اینکه بهتر کنه بدترش کرد.
میگفت بری، دکتر شوهرت بچتو میگیره ازت و میره داماد میشه.
من با فوبیای از دست دادن بچم روبه رو شدم.
برای همین چون نمیخام دست خانواده شوهرم به بچم برسه.
همش میخاستم بکشمش
الانم اگه اتفاقی بیفته.
خودمو و دوتا بچهامو باهم. خلاص میکنم.