2789
عنوان

حالم بده

| مشاهده متن کامل بحث + 1227 بازدید | 62 پست
باشه. چشم.  اما چقد آدما میتونن شبیه هم باشن

عزیزم

منم یه آدم بی اعتماد بنفس بودمو هستم ۱۵ ساله کنارشونم میدونم چندسال دیگه راهی تیمارستان میشم

از ته دل دلم برات میسوزه کسی نبود به من بگه جای گریه و حرص کار درستو انجام بدم ولی شما نکن راه درستو انتخاب کن کاری به شوخر و مادرشوخرت نداشته باش اوناکه دلشون نمیسوزه هسچ وقت

همشم میگن عروس ناز میکنه پس ناز کن دلت نسوزه

دست از سرویس دادن بردار که نادان گمان بد کند و وظیفه میشه

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من الان ۱۵ ساله چه شبایی که تا خود صبح گریه کردم و خدا رو صدا زدم

معجزه ای برای رفتن از اینجا نشد برام فقط مریض شدم معده درد سوزش روده نمیدونم چز بگم که حال الان منو بفهمی

الهی خدا درای رحمتشو باز کنه و هقلت بکار بیفته خودتو نجات بدی و بخودت برسی که بعدا ۵بار دکتر که بری واسه دردایی که خودشون بجونت انداختن سرکوفت میشه که وای هنوز خوب نشدی و خوبم نمیشی که نمیشی نمیدونی چه حالی دارم خدا کمکت کنه

محکوم هستند به فنا.  اما این روزا چ بد میگذره.

نمی دونم این سال ها شش سال اخیر فضای دنیای من عوض شده نمی‌دونم به خاطر بیماریه یا افزایش سن یا خیال های بد. همه آدم ها همه کار ها در نظرم حرکت های بی احساس شدن . مثل اینکه مغزم در توده ابری تاریک فرو رفته. مرگ ها پشت سر هم . احساس می کنم زمین چنگالشو به سمتم دراز کرده . نمی‌دونم قبلا کی بودم . نمی‌دونم همه اینطورین یا من

من به حدی رسیدم که بچه اولمو میخاستم بکشم. 

و یکبار از گنجره ماشین داشتم پرتش میکردم بیرون. 

و همش فکر میکردم از طبقه چهارم بندازمش پایین و بعدش خودم و بندازم پایین. 


همش بخاطر رفتارهای خانواده شوهرم. 

و حمایت شوهرم از اونها. 


بله رفتم.  چند دوره دارو استفاده کردم.

فققط مواظب باش داروها رو قر و قاطی نکنید و دایم پزشک عوض نکنید . تاثیر داروهای ضد افسردگی زمان بره و مخصوصا اوایلش تاثیر منفی هم میزاره . اصلا ناراحت نباش خیلی ها اینطورین. به خودت هم نگو چرا اینجوریم کی خوب میشم . اصلا مگه قراره مثل آدم های دیگه بشی !؟!  می‌دونم الان اطرافیانت چی میگن بهت . خودتو اصلا سرزنش نکن . هیچ چیزی تقصیر تو نیست . فعلا سعی کن زیاد فکر نکنی . تنها نباش و با دوستان صمیمیت درد دل کن . عذاب وجدان هم نگیر واسه کارهایی که شاید بعداً پشیمون شدی . خدا هم خودش می‌دونه . دنیا کوچیکه . تونستی ببین چی برات لذت بخشه . سرت رو با یه چیزی گرم کن حتی اگه اسباب بازی کودک باشه یا دوختن لباس افسردگی این مدلی بازه زمانی داره . محیط های بد که توش حالت بد میشه نرو‌ و لباس آبی بپوش و موسیقی مدیتیشن اگه تونستی گوش بده .

فققط مواظب باش داروها رو قر و قاطی نکنید و دایم پزشک عوض نکنید . تاثیر داروهای ضد افسردگی زمان بره و ...

متاسفانه شوهرم. و خانوادش که باهم یک جاهستن. 

من حالم بدتر میشه. 


وقتی خودمون تنها هستیم. بهترم. 

وقتی من میرم خونه اونا. 

یا اونا میان خونه من که باهم هستن من شدیدا بهم میریزم. 


بیشترش هم برمیگرده به حاملگی اولم. 

سر بچه اولم. 

من اینطوری شدم. 


وقتی عروسی کردیم و آمدیم سرخونه زندگی خودمون من خیلی بچه میخاستم. و یک دختر بسیار شاد و اجتماعی بودم. 

اما

شوهرم بچه نمی‌خواست میگفت 5سال دیگه بچه میاریم منم میگفتم سنمون میره بالا و آدم حال و حوصله بچه داری نداره دیگه... الان من33سالمه. 

خلاصه که من انقد باهاش صحبت کردم. این راضی شد و من بعد از 6ماه خانه داری حامله شدم. خیلی ذوق داشتم. انتظار داشتم اونم ذوق کنه و مثل توی فیلم ها و خیلی آدمای دیگه یک جعبه شیرینی بگیره و به خانواده ها اعلام کنه. 

منکه خودم به خانوادم گفتم. 

اما اون مخالف بود ک خانوادش متوجش نشن من حامله ام. 

من سه ماهه شدم دست و پا شکسته مامانش فهمید ک حامله ام. 

و مامانشم از حاملگی من خوشحال نشد. 

با اینکه بچه من نوه اول میشد. 

و پدرشوهرم فوق العاده بچه دوسته. و تا5ماهگی بارداری من نفهمید ک حامله ام. 

تا الان متوجه نشدم چرا بچه منو قائم کردن و نگفتن. 

5ماهه ک شدم از شکمم فهمید ک حامله ام........... 

خلاصه ک من توی این 5ماه خیلی بار روانی تو مخم بود ک خدایا این بچه خودمه و من زن بدی نیستم و خدای ناکرده با کس دیگه ایی هم نبودم چرا بچه منو مخفی میکنن. 

یکسره گریه میکردم. 

شوهرمم محل نمیذاشت.................. 

حالم از خودشو مامانش بهم می‌خورد. 

وقتی هم زایمان کردم. 

اصلا همسرم حمایتم نکرد. 

حتی یادمه روز هفتم ک بچم بدنیا آمده آمد انقد ک بی‌محلی می‌کرد بمن. 

و منم گریه میکردم با مامانم بحثش شد. 

از توی حاملگی من افسرده شدم. 

و حالم بدتر میشد. 

هرچی میگفتم منو دکتر ببرین هیچ کس صدای منو نمیشنید. 

به مامانمم میگفتم. 

من افسرده ام اونم منو دعوا می‌کرد که افسردگی=با دیوانگی. 


عوض اینکه ببرن دکتر راهنمایی های اشتباه میکردن. 

مامانم فک میکنه کسی ک میره دکتر و بهش دارو میدن دیگه کارش تمومه. و عوض اینکه بهتر کنه بدترش کرد. 

میگفت بری، دکتر شوهرت بچتو میگیره ازت و میره داماد میشه. 

من با فوبیای از دست دادن بچم روبه رو شدم. 


برای همین چون نمیخام دست خانواده شوهرم به بچم برسه. 

همش میخاستم بکشمش 

الانم اگه اتفاقی بیفته. 

خودمو و دوتا بچهامو باهم. خلاص میکنم. 


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز