ما کلا دو تا جاری هستیم و هر دومون از خانواده هامون دوریم شهرای دیگه هستن
جاریم با خانواده شوهرم زندگی میکنه شغل همسرش مث شوهر خودم رانندس شبایی ک پدر شوهرم خونس غذا میپزه جا میذاره براشون میاد خونه من میگع اینجا راحتمو دخترشو و دخترم هم بازی هستن ولی دختر اون بزرگتره یه سال
چند بار ب دروغ گفت ک مادر شوهرم گفته دختر فلانی خیلی شلوغه برا اینه که هنوز زبون باز نکرده هر وقت زبونش باز شد آروم میشه (دختر من س و سال و نیمس تمام کلمات رو میگه کلماتو تر کیب میکنه سوالاتو جواب میده خون گرمو مهربونه جملات رو هم تا حدودی میکه ولی هنوز حرف زدنش کانل نشده)
برای من حرفاش مهم نبود چون میدونستم دخترم ایراد نداره تا اینکه یه روز رفته بود کلی پیش مادر شوهرم غیبت منو کرده بود ک فلانی راجع بهتون اینارو گفت منم تازه دستش برام رو شده بود یه مدت قطع رابطه کردم باهاش تا امسال دوباره پاش باز شد ب خونم امروز مادرشوهرم ز زده ک فلانی دوباره گفته دخترش فلان و حرف زدنش روان نیست و اینا منم گفتم نون و نمک حرومش چطور برا وقتایی ک شوهرش خونه نیست چتر میشه خونه من ب بهونه دخترش جلو چشم من مدام درد دخترمو میندازه ب خودش پشت سر چرا اینجوری میکه گفتم رو در روتون میکنم گفت بکن ولی اسمی از من نبر بگو ب گوشم رسیده چون ما تو ی خونه ایم میدونم جایی ندارن برن در ضمن ی نشونه هایی داد که فهمیدم آره راس میگه جاریم حرف زده
الان دوباره جاریم پیام داده سلام خونه ای میدونه میخواد بیاد اینجا ولی حالم ازش بهم میخوره چیکار کنم؟
راه دوری ندارم چون داریم با هم خونه میسازیم آخرش چشم تو چشمیم چیکار کنم بفهمه میدونم نمک میخوره نمکدون میشکنه