بچه ها یه معامله کردیم همسرم ۵۰ تومن از پدرم گرفت برا یه هفته قول داد.پدرمم خرجی تو دستش بود .دو هفته دیگه عقد خواهرمه خرید و خرج دارن.بنده خدا بابام یه بارم نگفت بدین .من خودم گفتمش نمیخوای بدی.دستش خالیه خرج داره.های و هوی دعوامون شد طلبکارم شد که مگه چیه تازه دو ماه شده.میدمش.تا حالا یه هزاری باباش کمک که نکرده فقط هی گرفته.اما بابام هر بار کلی کمک کرده. خلاصه که دعوامون شد .کلی داد و بیداد و فحش.هفته دیگه راهی کربلا بودیم.اینم اوند گفت شماره حساب باباتو بده پولشو بدم .
کربلا نمیریم.پول ندارم.یه ماهه اسممون دراومده شب و روز شماری کردم تا برسه.حالا چون پول بابامو میخواد بده میگه نمیریم.
تا قبلش میگفت ندارم حالا یهو دارا شد.
دلم شکسته ازش.اگر واقعا کنسل کنه کربلا رو چون از طرف دانشگاه بود و قرعه اسممون دراومده تا اخر عمر حلالش نمیکنم.چی بهش بگم.