میگه تا رفتیم کلاس دیدم همه برگه های خانم تو کلاس پخش و مچالن ابجیم میگه ترسیدم چونکه من فقط کمدو شکستم برگه هارو دور کلاس پخش نکردم و جالبش اینه که وقتی با دوستام رفتم درکمدو ببینیم قفل بود ابجیم میگه از شدت ترس و تعجب که چرا در کمد قفله با اینکه من شکستم و چرا بزگها پخشن من فقط چند برگه بردم
و کسی در طبقه بالا نبود جز ما ۶ نفر
ابجیم میگه منو دوستام اومدیم پاییین به معاون گفتیم که پلاستیک بده برگه هارو جمع کنیم و داستانو تعریف کردیم که چطور امد یم کلاس و برگه ها اینجور پخش بودن ولی ابجیم چیزی نگفمثلا اونم نمیدونه چخبره
میگه رفتیم کلاس دیدم هچ برگه ی روی زمین نیست و همه برگها صاف و مرتب رو میز
معلم منو بچه ها سکته کردیم بعد از چن دقیقه که داشتیم حرف میزدیم خانم معاون اومد بالا با پلاستیک گفت برگه های ریخته کو
که گفتیم جمع شده
که داد زد رو سرمون منو مسخره میکنیددد
و رفت
بعد اونروز دخترا یادشون رفت یا بیخال موضوع شدن ولی ابجیم تا حالا میترسه که به این مدرسه یا به این کلاس بره حالا حالا۱۸ سالشه یادشه م