انگار طلسم شده بود..حتی یه آقایی دید من خیلی دارم کلنجار میرم با فرمون اومد زد به شیشه گفتم فرمون قفل کرده..اونم هر چی تلاش کرد نشد😑
زنگ زدم به همسرم که بیا من نمیتونم کاری کنم..
یعنی اون لحظه دلم میخواست سرمو بکوبم به جایی
حس احمق بودن دست داد بهم
همش میگفتم مگه میشه نتونم قفل و آزاد کنم؟؟
همسرم اومد همینکه نشست رو صندلی ماشین و روشن کرد..
من اینجوری بودم😐😐
اومد روشن کرد و رفت..
دیگه انقدر اعصابم خراب شد نرفتم خونه مامانم..
برگشتم خونه..