خدایی چرا هرکاری میکنم مقصرم؟ هرکاری کنم از من بدتر تو دنیا وجود نداره؟
میدونم طولانی شد ولی توروخدا بخونین
دیگه بریدم خسته شدم
خونه پدری بودم ابم میدادم دست پدرم براش زهر بود همش میگفت تو ادم نیستی حیف غذا تو بخوری و... همش توهین تحقیر ولی جلو بقیه فامیل همش میگفت برا دخترم اینکارو کردم اونکارو کردم این همه نازشو میکشم همه فک میکردن بهترین پدر دنیاس کسی از خونه خبر نداشت همش سر چیزای الکی کتک کاری داشتیم بخدا دختر خوبی بودم همه فامیل هم همیشه ادب و خوبی های منو سر بچه هاشون میزدن چون همیشه مهربون بودم و احترام همه رو داشتم سر به زیر بودم کلی هم درس خون بودم طوری که هر بچه ای مشکل درسی داشت مامان باباش میفرستادن پیش من خلاصه در نظر خودم حداقل بچه خوبی بودم شاید هرکس ارزو داشت بچه ای مثل من داشته باشه
از دست بابام که همش خاری تو چشمش بودم ازدواج کردم یعنی یه روز انقدر به تنگ اومدم که گفتم رد کردن خواستگار بسه اولین کسی که بیاد باهاش ازدواج میکنم
از چاله دراومدم افتادم تو چاه شوهرم عین بابامه یعنی جلو جمع جوریه که همه فک میکنن بهترین شوهر دنیاس و همش نازمو میکشه ولی چیکارا که نکرده اونم چون به چشم نجات دهنده بهش نگاه میکردم زود تو دلم جا باز کرد با اینکه ازدواجمون سنتی بود خیلی بهش محبت میکردم واقعا دوسش داشتم میدونستم میاد از صبح به خودم میرسیدم هرچی میگفت سعی کردم چشم بگم خوشحال بشه حتی کارایی که مادرش براش نمیکرد براش میکردم
اون اوایل هم کل فامیل فقط از خوشگلی من میگفتن مادر شوهرم خودش حتی یه چندبار اعتراف کرد همسایه ها و فامیل میگن اون دختر با اون قیافه و خانواده چرا زن پسر تو شده
فک میکردم دوسم داره بعدا فهمیدم با چندتا زن هرزه و هرجایی از مجردی دوست بوده و ادامه داره کلا به هم ریختم نابود شدم انگار تنها کسی که داشتم رو ازم گرفتم بعدا فهمیذم یکیشونو میاورده خونشون و مادر شوهرمم خبر داشته از همشون متنفر شدم ولی کسی رو نداشتم موندم یعنی بابام همش میگفت اینا ادم نیستن طلاق بگیر پشتمم و.. ولی رفتار پدرمم دیدیه بودم بماند یه بارم موقع نامزدی از خونه بیرونم کرد و قضیه ش مفصله یه
شوهرم بعد یه مدت بعد فهمیدم زگیل تناسلی داره یه بیماری مقاربتی که یعنی دوباره بهم خیانت کرده بود چون من طی یه قضیه ای واکسن زده بودم نگرفتم و بعد اونم باز مچش رو گرفتم کلا کسی که انقدر عاشقش بودم یه جوری از چشمم افتاد که از هیچکی به اندازه اون متنفر نیستم ولی عین بابام اونم فک میکنه شوهر عالیه
الان مردم رو بگی میگن یه بابای عالی داره یه شوهر عالی تر
ولی کی میدونه چه بابای گند دماغی داشتم یه روز درمیون کتک میخوردم وهر حرفی میشنیدم فحشایی که ادم به دشمنشم نمیگه خلاصه که از بابا شانس نیاوردم
بعدشم گیر شوهرم و مادر خرابش افتادم
من دوستامم همین بودن تو هر بدی کنارشون بودم همیشه سنگ صبورشون بودم ولی هر مشکلی داشتم برا هیچکدومشون مهم نبود برا همین الان دوستی هم ندارم
از همه متنفرم انگار خار توچشم بقیه ام هرچی فک میکنم چرا پدرم اونجور باهام رفتار میکرد درحالی که بقیه ارزوشون بچه ای مثل من بود نمیفهمم هرچی فک میکنم مگه چه بدی در حق شوهرم کردم که ایمجور دلم رو شکست نمیفهمم
چرا ادما انقدر دورو شدن چرا جلو جمع و پشت انقدر فرق دارن چرا من نمیتونم اینجوری باشم چرا پس نمیتونم مثل بقیه دسیسه کنم چرا هیچ کی دوسم نداره چرا همیشه از خوشحالی بقیه خوشحال تر از خودشونم ولی پو خوشحالی های من بقیه همه تلاششون خراب کردن خوشحالیمه
یعنی فک کنین وقتی به بابام ابنا گفتم شوهرم مادر شوهرم زن میارن خونه و داشتمگریه میکردم بابام اول عصبانی شد گفت خرابن ولی بعدش گفت میخوای طلاق بگیری بگیر ولی همش تقصیر توعه سیاست نداری و... ولی شوهرم بااونا قبل ازدواج هم رابطه داشته پس ربطی به من نداشت
اصلا همه این مدلی ان که اگر یکی با ماشین بیاد از روم رد شه پاشم فحش بدم بهش نمیگن اون چرا با ماشین از روت رد شد میگن توچرا فحش دادی؟
برفرض همین هفته پیش با شوهرم دعوام شد که چرا نصف شبا از خونه میزنه بیرون خانوادم دعوا رو فهمیدن ولی یه بار نگفتن واقعا شوهرت نصف شبا کجا میره شروع کردن با من دعوا که توچرا ازش حساب میخوای؟
اینا که میگم نمونه س کلا همینه با دوستامم که دعوت میشد همیشه تقصیر کار من بودم هرکی هرکاری کنه ادم بده منم
فکرش رو بکنین شوهرم با اون مادرش اسمم رو گذاتشن شیطان و مار یعنی اونا این همه بلا سرم اوردن روحیه م و زندگیم نابود شد هرزگی کردن پشتم هزارتا دروغ گفتن بعد مار و شیطان منم؟
حالم از همه به هم میخوره از همه ایکاش میشد مثل فیلما برم وسط جنگلی جایی یه کلبه ای باشه با حیوونا زندگی کنم
خسته شدم انقدر برا همه ارزوی خوبی کردم و از پشت جنجر خوردم نمیشه از خوبیم و اعتمادم سواستفاده شد همیشه از خوبی کردن پشیمونم کردن ولی دست خودم نیست دورویی و سیاست بازی تو وجودم نیست نمیتونم کنار بیام مثلا ازدواج کردم با عشق زندگی کنم عشق دادم جاش کثافت تحویل گرفتم اصلا اگر قراره این همه سیاست داشت و دروغ گفت و دورو بود چه ارزشی داره دونفر ازدواجکنن که آرامششون به هم بخوره؟