ی ذره داشتم باهاش کنار میومدم با مامانم بحثم شد بهش گفتم فردا صب برم با دوستم صبونه بیرون نزاشت
حالم خیلی بد شد مشت زدم تو دیوار همش گریه
دستم انقد مشت زدم درد میکنه
شامم نخوردم
حس میکنم فردارو نمیبینم
خدایا چرا با اینکه میدونه من حالم بده اینطوری میکنه
دیگ واقعا امید ب زندگیم ندارم
حس میکنم خیلی بدتر شد افسردگیم دیگ عم خوب نمیشه