سنم ۱۸ سال بود که ازدواج کردم خواهر شوهرام با من اختلاف سنیشون زیاده حس میکنن اگ از من بزرگ ترن باید من به حرفشون باشم اونا رئیس من باشن منم ی جوری بزرگ شدم که دلم صافه و نمی تونم به کسی توهین کنم از اولم همین بودم و هر چی سعی کردم نتونستم سال اول دوم زندگیم کلا مادر شوهرم همه کاره بود انگار من تو خونه خودم غریبه بودم اختیار همه چی با اون بود حتی غذا درست کردن نکردن بیرون رفتن نرفتم منم خونمونم که میومد تیکه زیاد می پروند حداقل یک ماهی میموند گاهی وقتا بیشتر ادامه
منم اعصبی میشدم شوهرم به شدت وابسته به خانوادش من نمی تونستم راجبشون حرف بزنم همش دعوا ی روز بهش گفتم که دوس دارم خودم کارام انجام بدم و شوهرم به خواهرش گفت خواهرش هم به مامانش مامانش کلی گریه زاری فلان که من از روی خیر خواهی ولی خیر خواهی از حدی که بگذره باعث اذیت دیگران میشه بعد یکم کمتر شد دخالتش ولی همچنان تا الان پا برجا هر چی دلشون می خواست میگفتن منم فقط مینداختم تو خودم
کوه آتشفشان هم میریزه تو خودش بعد که فعال بشه همه شهرو خاکستر میکنه
کسی جز استارتر منو ریپلای نکنه ....اگه دلتون بحث میخواد یه تاپیک جدا بزنید تگم کنید میام اونجا حسابی از خجالتتون درمیام...گاهی جواب مزخرفات بعضیارو نمیدم ...من همون آدمیم که نه تحصیلات نه معدل الفم تاثیری روی حرف زدنم نذاشته حرفمو رک میزنم حق میزنم میخواد خوشت بیاد میخواد بدت بیاد پشت این کاربری یه آدم بی آزار نشسته که اگه خیلی اذیتش کنید بیفته سر لج باید سفره صلوات پهن کنید تا کوتاه بیاد....اگه ارجاعت دادم به امضام یعنی نه تنها حوصله یاوه گویاتو ندارم بلکه به هیچ جای مبارکمم حسابت نمی کنم ....سعی کن زیاد به پر و بال من نپیچی من اعصاب ندارم یهو میزنم کتلتت میکنم به خود میای میبینی کتلت شدی ...حسن ختام اینکه تضمین میکنم من بی حوصله ترین ادمی هستم که توی عمرتون دیدید...
یا وقتی میرفتیم خونشون تصمیم میگرفتن فلان جا بریم بدون اینکه به من بگن به شوهرم میگفتن بعد شوهرم فقط به من میگفت آماده شو بریم و من هیچ سلاحه نداشتم که بگم نمیام و میرفتم همه حرفاشون گیر میکرد تو گلوم بعد ی مدت به شوهرم میگفتم ولی بی فایده و من محکوم میشدم همین تصمیم گیری هاشون برا من شوهرم عذابم میداد ازشون متنفر شدم وقتی میومدن خونم یا خونشون میرفتم تا چیزی پیش میومد که ناراحت میشدم خودم ناراحت میگرف که بفهمن حداقل چون جواب نمیدادم همین شد که هر حرفی به شوهرم میزدم میگفت تو بی احترامی به خانوادم کردی آمدن خونمون تو خودت ناراحت کردی بعد همشون حرفی از من ندارن این میگن حق به جانب وای میسن من چیکار کنم 🤕