2821

پاترهد_اعظم #

برای هشتگ "پاترهد_اعظم" 6 مورد یافت شد.

یه معلم فارسی داشتیم سال دهم هر وقت جشن یلدا میشد بچه ها رو میبرد تو نمازخونه اونجام کرسی میذاشت با انار و هندوانه و اینا.همه رو مینشوند داستان سیاوش و سودابه میگفت.تنوع هم ایجاد نمیکرد.خب بابا همه فهمیدن سودابه از اون آدماست😑بس کن دیگه.خدا رو شکر امسال کرونا اومد یلدا تو مدرسه نداشتیم😂


اصلا یه کاری.

من به خودم لقب پاترهد_اعظم# رو میدم.(هرچند بعد اون امتحانه پوکیدم)

تو هم لقبتو بذار شکارچی_پاترهد# هرچی نباشه منم خودت شکار کردی😄

😎😎😎😎😎لقب داشتن خییییییلی باکلاسه😎😎😎😎😎



از اول که با هم آشتی نبودن.کلی به هم پریدن به هم حرفای زشت زدن  دعوا کردن بعد که دلفی آلبوس و اسکورپیوس رو برد دراکو اومد به هری کمک کرد که پسراشونو نجات بدن.


به این بخش توجه کن(بعد از اینکه دراکو امد خونه هری که باهاش حرف بزنه و هری حرف زشتی بهش زد و دراکو عصبانی شد ودوئل کردن):


جینی:هنوز سه دقیقه نشده که از آشپزخونه رفتم بیرون.

نگاهی به آشپزخانه به هم ریخته می اندازد.به صندلی های شناور در هوا نگاه میکند.با حرکت چوبدستی اش آنها را سرجایشان روی زمین میگذارد.

(آخه بگو  با هم مشکل دارید چرا پای صندلیا رو میکشید وسط😂)

با لحنی خشک و جدی تر از همیشه:هیچ معلومه اینجا چه خبره؟

.

.

‌.

هری و دراکو با فاصله زیادی از هم مینشینند جینی بین شان می ایستد.

دراکو:برای آشپزخونه عذرخواهی میکنم جینی ‌

جینی:نه بابا اینجا آشپزخونه من نیست.بیشتر وقتا هری آشپزی میکنه.

(آبروشو برد زن ذلیل بدبخت😂😂😂)


وبعد از این ماجرا بود که با هم یه خرده بهتر شدن (فقط با آشپزخونه هه مشکل داشتن انگار😬)و بعدش هم که رسما با هم دوست شدن.

این جمله کتابه:

دراکو سرش را بلند میکند و برای اولین در ژرفای این مصیبت هولناک این دونفر دوستانه به هم نگاه میکنند.


و عشق شکل میگیره😍😂


سوالی هست؟

پاترهد_اعظم#  

از این به بعد این هشتگو زیر پستای پاترهدی خودم میزنم یه حس خود شاخ پنداری خوبی بهم دست میده.😎😎

آخ آخ انقدر ازم تعریف کردی که غرورم کورم کرده😉😉


اصلا به حدی اینجا رو جدی گرفتم که بعد از همین تاپیکای مصاحبه واسه خودم لقب انتخاب کردم.

پاترهد_اعظم#  

بهم میاد؟😂😂😂😂😂😂😂


الکی مثلا من انقدر معروفم همه منو میشناسن هرکی هم منو نمیشناسه میاد تاپیک میزنه این پاترهد اعظم که همه میگن کیه؟

بعد کاربرایی مثل موهیتا و اوپرا و کاپ کیک و ژینا و نگار میان میگن:اِه نمیشناسیش؟

خودشیفته کی بودم من؟!😎



این تخیل رو در یه راه دیگه به کار گرفته بودم الان اینجا نبودم.درگیر اون معلم جغرافیای اسکول.

برگشته گفته تا ساعت دوازده برای امتحان وقت دارید هرکی قبل از ساعت دوازده جواب داد بفرسته پی وی دوازده به بعد بفرستید تو گروه.

بعد ساعت دوازده گروه رو بسته ده دقیقه بعد پیام داده که منو دق دادید به زبان فارسی بفرستید تو گروه؟

آخه سیرابی گروه بسته ست.شانس آورد قبل دوازده تموم کرده بودم.


راستی یادته یه بار گفتم تو کتابم یادگاران مرگ می کشیدم همین اسکول گفت چه استعدادهایی که تو کلاس من به هدر نمیرن؟

عکس هنرمو آپلود کنم؟😊😀😀😀


اووووووووو چه قدر حرف زدم

پربازدیدترین تاپیک های امروز