دیروز با عزیزی درباره ی شوپنهاور (فیلسوف مشهور که کتاب دربارهی دیدگاه نسبت به زندگی نوشته) صحبت میکردیم
گفت آره من شوپنهاور رو قبول دارم چون فلان حرف خوبو زده، و شماها اصلا کتاباشو نخواندید و فلان و بهمان...
اینی که میگم فلان بهمان میخوام بگم من اصلا باهاش بحث نمیکردم ولی خودش یه آدم متعصب روی نظر خودش پافشاری داره و با مذهبی ها بده
منم هیچی نگفتم، درمورد سرگذشت طرف پرسیدم، که خب حالا این آقای شوپنهاور ازدواج کرده بود؟! گفت نه هیچوقت!! اصلا اعتقادی به خدا هم نداشت، خیلی هم خوب بود، دوستش دارم
گفتم خب اخلاقش چطور بود؟!
گفت با هیچکس نمیساخت خیلی تند جواب مردم رو میداد، همیشه دوتا چای سفارش میداد تا کسی سر میزش نشینه
گفتم پدر و مادرش چی؟! گفت مادرش نویسنده بود، رمان عشقی مینوشت باباش تاجر بود و خودکشی کرد
گفتم خب رابطه اش با مادرش چطور بود؟! گفت متهمش میکرد به روابط بد، و توی بیست و پنج سال آخر زندگیش هیچوقت مادرشو ندید
گفتم چطوری مرد؟! گفت هنوز به اونجای کتاب نرسیدم...
خیلی با طرف رو دربایستی داشتم، وگرنه جواب هاش تمام چیزهایی بود که میخواستم بهش بگم
میخوام بگم واقعیت جلوی چشممونه، نمیبینیم
کور_نباشیم#
متعصب_نباشیم#