2777

🖤 #

برای هشتگ "🖤" 1040 مورد یافت شد.

#رهای_عشق


وقتی چشمای قرمز خانزاده رو تو اینه دیدم مطمئن شدم خطر مرگم حتمیه.خیلی بد نگاه میکرد جوری که رعشه افتاد به بدنم سکوت سختی بود.سعی کردمـ حرف بزنم که خانزاده شروع کرد دهنم بسته شد و سعی کردم خوب به حرفاش توجه کنم

خانزاده=یه بلایی سرت بیارم که خان که هیچ خدا هم نتونه نجاتت بده.حالا پته منو واسه خان میریزی رو اب!!؟ادمت میکنم رعیت جماعت باید خفه خون بگیره بهت گفتم!بهت گفتم لاشتو سگم پیدا نمیکنه!چیه پشتت به ریحان بنده؟؟نه اون خودشم عروسک خان هس بعد تو پشتت به یه عروسک خیمه شب بازی بنده؟؟!!

من فقط سکوت کرده بودم و حلقه چشمام ثانیه به ثانیه بزرگتر میشد!یا خا این چی میگفت؟؟!!من کجا ریحانه خانوم کجا پته کجا خان کجا!؟

من=خانزاده من چیو باید به خان میگفتم؟بخدا من کلامی حرف نزدم من حتی سواد درست حسابیم ندارم بعد چجوری باید بفهمم این چیزارو بخدا خانزاده من کاری نکردم

خانزاده=حالا اول لذتمو ازت میبرم بعد مثه آشغـال پرتت میکنم جلوی خان

صدام درنمیومد تازه فهمیدم چه خبره فهمیدم ایندم و دنیام داره نابود میشه منم میشم هرزه خانزاده؟خدایا من کاری نکردم اخه هیشکی به من نگاهم نمیکرد نه چشم رنگی داشتم و نه پوست سفید نه اندام مرد پسند این چرا منو این جوری دیده بود؟!

اشکام بی صدا روی گونه هام جاری شد هق هقم توی ماشین پیچید خانزاده ترمز کرد گفت یا خفه خون میگیری یا همینجا بلا ملایی سرت میارم 

انگار تهدیدش بکار بود.خفه شدم صدام در نیومد داشتیم به یه خونه داخل ده میرسیدیم تقریبا مثه خونه ی خان بود.خانزاده پیاده شد و در سمت منو باز کرد و با یه  حرکت از ماشین پرتم کرد پایین صورتم به سنگ فرشا خورد و درد گرفت بلند شدم و خاکمو تکوندم خانزاده نگاه حقیرانه ای بهم کرد و با اشاره بهم فهموند باید پشت سرش برم راهی شدم فقط سرم پایین بود خانزاده صداش اومد

خانزاده=ریحان فرستاده بودت تا از من جاسوسی کنی؟؟.....

رها# عشق#  

رها محمدی


#پارت_اول

خسته شده بودم از این همه حقارت مادر عوضیم که تو بچگیم ولم کرد بابامم که دیگه بدتر صدای داد های مامانم هنوز تو گوشمه که میگفت من این بچه رو نمیخام...با صدای آقاجون به خودم اومد و حواسمو جمع کردم

آقاجون=ستاره باشو باید بریم 

بی صدا بلند شدم پالتوی مشکی بلندو روی دوشم انداختم یه روسری محلی رنگارنگ با یه شلوار گشاد مشکی پوشیدم کفشامو پام کردم و با آقاجون راهی شدیم اقاجون به سمت زمین منم به سمت خونه ی خان اصلا چرا بگم خان!!دیگه دوره ی خان و خانزادگی تموم شده بود ولی اینا زمینارو به مردم نمیدادن هووفف از سرما مطمئن بودم بینیم قرمز شده

تو راه پرنده پر نمیزد دیگه نزدیکای خونه خان بودم

درو با کلید باز کردم خانوم داشتن همراه با اقا میلاد سوار ماشین میشدن 

شنیده بودم ریحانه خانوم از ده بالا عروس خان شده بود خب خوشبخت شدن و حالا هم 5 ساله با خان ازدواج کردنو یه پسر3 ساله هم دارن 

وایی خدا بازم خانزاده سعی کردم نگاش نکنم اخه از جون من یه دختر روستایی چشم و گوش بسته چی میخواست خدا کنه مثل بابای پیرش هوس زنای رنگارنگ نکنه که بد بخت میشن دخترای ده یه چند وقتی بود هراس داشتم از تنها شدن با خانزاده شندیده بودم دختر زیاد بدبخت کرده یهو یاد 3 روز پیشش افتادم و...


رهای# عشق#   

داغ ترین های تاپیک های امروز