#پارت_اول
خسته شده بودم از این همه حقارت مادر عوضیم که تو بچگیم ولم کرد بابامم که دیگه بدتر صدای داد های مامانم هنوز تو گوشمه که میگفت من این بچه رو نمیخام...با صدای آقاجون به خودم اومد و حواسمو جمع کردم
آقاجون=ستاره باشو باید بریم
بی صدا بلند شدم پالتوی مشکی بلندو روی دوشم انداختم یه روسری محلی رنگارنگ با یه شلوار گشاد مشکی پوشیدم کفشامو پام کردم و با آقاجون راهی شدیم اقاجون به سمت زمین منم به سمت خونه ی خان اصلا چرا بگم خان!!دیگه دوره ی خان و خانزادگی تموم شده بود ولی اینا زمینارو به مردم نمیدادن هووفف از سرما مطمئن بودم بینیم قرمز شده
تو راه پرنده پر نمیزد دیگه نزدیکای خونه خان بودم
درو با کلید باز کردم خانوم داشتن همراه با اقا میلاد سوار ماشین میشدن
شنیده بودم ریحانه خانوم از ده بالا عروس خان شده بود خب خوشبخت شدن و حالا هم 5 ساله با خان ازدواج کردنو یه پسر3 ساله هم دارن
وایی خدا بازم خانزاده سعی کردم نگاش نکنم اخه از جون من یه دختر روستایی چشم و گوش بسته چی میخواست خدا کنه مثل بابای پیرش هوس زنای رنگارنگ نکنه که بد بخت میشن دخترای ده یه چند وقتی بود هراس داشتم از تنها شدن با خانزاده شندیده بودم دختر زیاد بدبخت کرده یهو یاد 3 روز پیشش افتادم و...