سه،چهار ماهی از فوت شوهرم میگذشت که سروکله ی خواستگار پیدا شد. البته رسمی نبودند، فقط در حد تلفنی یا توسط یکی رابط بهم پیشنهاد میشد. و من پاسخم مشخص بود: بدون معطلی و محترمانه "نه" میگفتم .
بنده ی خداها همشون رو میشناختم، آدمای خوبی بودند و قصد بدی نداشتند! ولی من بعد مهدی اصلا به ازدواج دوم فکر نمیکردم، مخصوصا که دوتا بچه داشتم و تمام فکر و ذکرم آینده ی دخترام بود.
(مثلا یکی از خواستگارا که با خواهرش تو یه مدرسه همکار بودیم،آقای سلیمی همکار رشته ی خودمون بود که تو کلاس گروه های آموزشی اداره مون بارها دیده بودمش. بیچاره خانمش رو در اثر سرطان از دست داده بود.
خواهرش توی مدرسه خیلی بااحترام باهام مطرح کرد، والبته من بلافاصله جواب منفی دادم)
علاوه بر همه اینها، شکرخدا من دستم تو جیب خودم بود و نگرانی از این بابت نداشتم، تازه حقوق مهدی هم قرار بود هرماه یه مقداریش رو برای ما پرداخت کنند، که به خاطر قضیه ی وراث و پدر جاه طلبی که داشت و تو دادگاه هم از دیه و هم از حقوق سهمش رو میخواست _سهم خودش و خانمش رو میخواست_ یه مدت به تعویق افتاده بود.
بالاخره من خودم به تنهایی خیلی راحت میتونستم از عهده ی خرج و مخارج خونه بربیام و هیچ دلیلی برای ازدواج مجدد تو خودم نمیدیدم، اصلا حال و حوصله ش رو نداشتم! پایان_قسمت_ششم