2777

قسمت_ششم #

برای هشتگ "قسمت_ششم" 2 مورد یافت شد.

قسمت_ششم#  

سه،چهار ماهی از فوت شوهرم میگذشت که سروکله ی خواستگار پیدا شد. البته رسمی نبودند، فقط در حد تلفنی یا توسط یکی رابط بهم پیشنهاد میشد. و من پاسخم مشخص بود: بدون معطلی و محترمانه "نه" میگفتم .

بنده ی خداها همشون رو میشناختم، آدمای خوبی بودند و قصد بدی نداشتند! ولی من بعد مهدی اصلا به ازدواج دوم فکر نمیکردم، مخصوصا که دوتا بچه داشتم و تمام فکر و ذکرم آینده ی دخترام بود.


(مثلا یکی از خواستگارا که با خواهرش تو یه مدرسه همکار بودیم،آقای سلیمی همکار رشته ی خودمون بود که تو کلاس گروه های آموزشی اداره مون بارها دیده بودمش. بیچاره خانمش رو در اثر سرطان از دست داده بود.

خواهرش توی مدرسه خیلی بااحترام باهام مطرح کرد، والبته من بلافاصله جواب منفی دادم)




علاوه بر همه اینها، شکرخدا من دستم تو جیب خودم بود و نگرانی از این بابت نداشتم، تازه حقوق مهدی هم قرار بود هرماه یه مقداریش رو برای ما پرداخت کنند، که به خاطر قضیه ی وراث و پدر جاه طلبی که داشت و تو دادگاه هم از دیه و هم از حقوق سهمش رو میخواست _سهم خودش و خانمش رو میخواست_ یه مدت به تعویق افتاده بود.

بالاخره من خودم به تنهایی خیلی راحت میتونستم از عهده ی خرج و مخارج خونه بربیام و هیچ دلیلی برای ازدواج مجدد تو خودم نمیدیدم، اصلا حال و حوصله ش رو نداشتم!      پایان_قسمت_ششم

زندگی_مریم#  

قسمت_ششم#  


حدود ساعت 12 شب nst تموم شد و بستریمم همون ساعت زدن.

دردام‌ رو ۵۰بود. گفتن باید تا ۹۰بره که انقباض موثر‌ جون داری باشه


خانم صابریان چون خیلی خسته بودن رفتن یه استراحتی بکنن.‌ اینم بگم‌ مثل کوه پشتم بودن. اصلا و ابدا نمیذاشتن کسی بهم استرس وارد کنه. من‌ جواب سوالات ماماهای بخشو رو‌ به خودشون ‌سپردم تا اطلاعاتی ندم که یهو بگن پس باید بری سز.

بنده خدا ساعت پارگی کیسه آب رو دروغ گفتن. خیلی ام عذاب‌ وجدان داشتن ولی میگفتن قطعا این‌ مصلحته. استرس برای تو‌ بدترین چیزه.

میتونم بگم مدیریتشون از هر‌نظر عالی بود. بخاطر طرز برخوردشون با زائوی ایشون خیلی خوب رفتار میشه


خلاصه nst عالی بود. نوبت بعدی ساعت ۲ بود. خانم اسدی (از ماماهای شیفت) که تو غیاب خانم صابریان بهم سر میزد، بهم گفت اونی که تو چهره تو می بینم تا صبح‌ بزا نیستی‌. بگیر بخواب

من گفتم خدا کنه هموم صبح زایمان‌کرده باشم... همش ترس زایمان قبلو داشتم... ۳۲ساعت درد، فول شدن، وکیوم، اخرم سزارین


و‌ اما همسرم! سخنان گوهر بارش!

- اقا هادی درد دارم. (تقاضای اندکی‌ نوازش)

- درد خوبه دیگه (اوج همدردی)


- آقا هادی یه لحظه میای اب بدی بهم؟

- باشه ( و‌ پس از آب دادن با سرعت نور به سمت تخت همراه شتافته و به خواب می رود)


یعنی‌مثل یو یو یه لحظه میومد ببینه من برا چی صداش کردم و اخر فرار میکرد به سمت خواب

پربازدیدترین تاپیک های امروز