غزلبانو38 گاهی پر از شعری ولی حسِ سرودن نیستگاهی قفس باز است و میل پر گشودن نیستمن تازه فهمیدم که دنیا با چنین وسعتحتا برایم گوشه ای هم جای بودن نیستغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 واژه کردم تمام خودم را ، تا نوشتم غزلواره از درداین چه شعر غم آلوده ای شد، آه از این غم که در باورم بودغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 دلم گرفته که دیگر هوا بهاری نیستخبر ز بوی گل و نغمه ی قناری نیستدلم خوش است که در شب ستاره می رویدو بی خبر ، که در این شب ستاره جاری نیستغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 تنم تبدار و دل بیمار و روح و جان من خستههمه از حاصلِ خاکی است کان ها بر سرم کردندغزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 تا تو اینجا کنار من باشی، بی خیالِ هر آنچه بود و گذشتبی خیالم چرا که با تو رفیق، عشق یک اتفاق مطلوب است غزلبانو# برو به پست
غزلبانو38 من بی سر و سامانم و کاشانه ندارمشبگردم و در راهم و یک خانه ندارمشمعی شده ام در شب تاریک زمانهافسوس و صد افسوس که پروانه ندارمغزلبانو# برو به پست