شب آمده تا خواب کند چشم ترم را
انکار کند گریه ی وقت سخرم را
شب آمده تا پلک ببندم که نبینم
دنیا، پل ویران شدهی پشت سرم را
من دختر شیدا شدهی فصل بهارم
افسوس که پاییز زده دور و برم را
بگذار که این پنجرهها بسته بماند
آسوده ببندم چمدان سفرم را
تا هیچ کسی شاهد این درد نباشد
این درد که آتش زده جان و جگرم را
بگذار کسی جز خودم و جز تو نبیند
اشعار ز غم سوختهی شعله ورم را
جاری شده از من غزلی داغتر از قبل
ای کاش بیایی و ببینی هنرم را
این سوختن و ساختنم هیچ مهم نیست
وقتی که ته قصه بگیری خبرم را
وقتی که ته قصه رسیدن به تو باشد
من میکنم آغاز مسیر خطرم را
دنیای "غزلبانو" از این قصه بری شد
تا سوخت در این آتش سوزان اثرم را
غزلبانو#