2777

شعر #

برای هشتگ "شعر" 18 مورد یافت شد.

عنوان
52 بازدید| 0 پست

دوستایِ عزیزم...

ساعت دوازده شب به نی نی یار درخواستِ تعلیق میدم.

زودتر پست گذاشتم؛ تا خبر بدم و بی احترامی نشه.

عذر می خوام اگه نشد پیام یا پستتون رو جواب بدم.

@مهریماهم  

@اعتصامی    

@nazbanoo8300    

وهمه-دوستان-تاپیک-شعر# (دوست داشتم همتونو تگ کنم).

دوسِتون دارم.💛

دوستایِ عزیزم...

ساعت دوازده شب به نی نی یار درخواستِ تعلیق میدم.

زودتر پست گذاشتم؛ تا خبر بدم و بی احترامی نشه.

عذر می خوام اگه نشد پیام یا پستتون رو جواب بدم.

@مهریماهم

@اعتصامی  

@nazbanoo8300  

وهمه-دوستان-تاپیک-شعر# (دوست داشتم همتونو تگ کنم).

دوسِتون دارم.💛



📚تخفیف کده کتاب فرهنگیان📚

❎همه کتاب ها با 50% تخفیف❎

🔺فروش صد ها عنوان کتاب رمان و روانشناسی و دینی و مذهبی و کودک  


🔺آدرس: اصفهان،خیابان امام خمینی، دهنو


🔺ادمین جهت خرید غیرحضوری:

@Kazemii1976


صفحه اینستاگرام :

https://instagram.com/maryam_kazemi1976


#‍داستان رمان# شعر# روانشناسی# موفقیت# #تاریخی

https://t.me/ketabfarhangiyan50

چالش شعر#  


"عشق یعنی مستی ودیوانگی"

گِرد شمع دل فقط پروانگی

بیقراری در عبور روزها

شب سراسر آه و اشک و سوزها

شب به شب بیدار ماندن تا سحر

خیره بر مهتاب با چشمانِ تر

خیره بر مهتاب یعنی روی یار

دیدن زیبایی روی نگار

عشق یعنی بغض های گاه گاه

اشک و درد و هق هق و تکرار آه

عشق یعنی با دلی لرزان وخون

رفتن از خویش و رسیدن تا جنون

باز دل تنها شده در بی کسی

باز اینجا پر شد از دلواپسی

حال دل آئینه ی عشق است و درد

حال دل انگار یک پاییز سرد

حال دل آشفته و آشوب شد

گاه گاهی بد و گاها خوب شد

گاه بی تاب و دمی آرام بود

حال دل ، در کل ولی ناکام بود

علت آشوب دل جز عشق نیست

چشم بارانی شد و هر دم گریست

چشم تر شد ، آه بر لب ها نشست

بارها باران گرفت و دل شکست

بارها شب گریه بود و درد بود

عاشق بی تاب، یک شب گرد بود

عشق وقتی توی جان ماوا گرفت

درد و غم اینگونه در دل جا گرفت

عشق یک تقدیر بی انکار شد

بعد از آن عاشق چنین بیمار شد

زخمِ دل را اشک، تنها مرهم است

حاصل این عشق اندوه و غم است

کاش می شد دردها درمان شود

این "غزل بانو" غمش پایان شود

 

 غزلبانو#  

قهوه را بردار و یک قاشق شکر ... ســـم بیشتر

پیــش رویــــم هـــــم بــزن آن را دمـــادم بیشتر

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

می شوم هرآن به نوشیــــدن مصمم بیشتـــر

صندلــی بگذار و بنشین روبـــرویم ، وقت نیست

حرف ها داریــــم صدها راز مبهــــم بیشتــــر

... راستش من مرد رویایت نبــــودم هیچ وقت

هرچه شادی  دیدی از این زندگی غم بیشتــر

ما دو  مرغ عشـــق، اما تا همیشـــه در قفس 

ما جــدا از هم غـــم انگیزیم، با هــــم بیشتــر

عمق فنجان هرچه کمتر میشود حس میکنم

عرض میز بینـــمان انگار کـــم کــــم بیشتـــر

خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی 

زخـــم قدری بر دلش بگـــذار مرهـــــم بیشتر

حیف باشد شاعری خوشنام بودم  در بهشت

مادرم حــــوا مقصــــــر بـــود، آدم بیشتـــر ...

*

سوخت نصف حرف هایــــم در گلو ... اما تو را

هرچه می سوزد گلویـــــم دوست دارم بیشتر

محمدحسین_ملکیان#  

شعر#