مرا می بینی و هر دم ، زیادت می کنی دردم ؛
تو را می بینم و میلم ، زیادت می شود هر دم ؛
به سامانم نمی پرسی ، نمی دانم چه سر داری ؛
به درمانم نمی کوشی ، نمی دانی مگر دردم ؟
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی ؛
گذاری آر و بازم پرس ، تا خاک رهت گردم ؛
ندارم دستت از دامن ، بجز در خاک و آن دم هم ؛
که بر خاکم روان گردی ، بگیرد دامنت گردم ؛
فرورفت از غمِ عشقت دمم ، دم می دهی تا کی ؟
دمار از من برآوردی ،نمی گویی برآوردم...

حافظ#