آرامش#
قدرتم؟کدوم قدرت؟ چشمکی زد و گفت:
_آرامش بودنت.. ببین آرامش.سخت ترین گاوصندوق ها یه کلید دارن سخت ترین جاده هایه راه اصلی داره فقط باید بگردی از راه درستش پیش بری..بی راهه نری. از روش منطقیش پیش برو اول؛ هیچ مردی از زن غرغرو و خنگ خوشش نمیاد. زنی که تفکر نداره و فقط بلده صداشو بندازه پشت سرش و دائم غر بزنه اصلا جذابیتی نداره. یاد بگیر برای قهرمان بودن باید صبور,سیاستمدار بود..,سکوت.بهترین گزینه اینه. باید در سکوت کارت رو پیش ببری. به جای اين که سونامی باشی و بخوای جنگ کنی آفتاب باش و بتاب.,درس اول،یک زن آرامش دهنده باش نه یه آزار دهنده,.بذار از تمام مشکلات سمت تو،سمت صدای تو،دستای تو و لمس تو فرار کنه بذار تا خواست آروم بشه.به تو فکر کنه بذار تو ذهنش.کلمه آرامش فقط و فقط در تو منعکس بشه..مردا فقط یک چیز می خوان؛آرامش و آسودگی و این دو چیز فقط و فقط از یک نفر تابیده میشه...یک زن!
حس میکردم به وسط کتاب های روانشناسی پرتاب شدم.
_وقتی بتونی به آرامش یک مرد نفود کنی اونچنان بهش غلبه کردی که حتی خودش هم نمی فهمه. مامنش باش آرومش کن بذار کنار تو به آرامش برسه و بعد دیگه تو میشی نقطه عطف دنیاش.
با کنجکاوی گفتم:
_چطوری؟خب چه جوری باید این کارو بکنم؟ چشمکی زد و گفت:
_هر مردی نقطه ضعفی داره و رفتار مختص به خودش رو اما هدف یه چیزه آسودگی و عدم تنش! یاد بگیر یه زن جذاب باش.زنی که فکر کردن بهش با لبخند و جنب و جوش همراه باشه..نه ترش رویی..ارزش وجودیتو بشناس یادت نره از دامن زن مرد به معراج میره.
ایستاد و نگاهش رو به مقابلش بخشید و لبخند زد و آروم گفت:
_تمرین اولت اینه زن بودن و آرامش بودنو یاد بگیر.زن یعنی شادی و شیطنت و لوندی..بگرد اینا رو پیدا کن ناتاشا,
محو حرفاش بودم که صدای گیرایی گفت:
_چه خبره اینجا؟
به سرعت از روی صندلیم بلند شده و به اویی که نزدیکمون میشد چشم دوختم. اخ از دلم... مسیح لبخندی زد و گفت:
_یه گپ کوتاه پاییزی.
نگاهش از مسیح به من چرخید و واکنش طبیعی قلبم یه لبخند ملیح بود. مسیح دستی به کتش کشید و گفت:
_هوا تاریکه با اجازه من برم. سر تکون داد و مسیح بعد از چشمکی که زد به آرومی دور شد. به مسیرش چشم دوختم که چطور توی باغ گم شد و بعد دیگه نبود.
_دنبالم بیا.
شالم رو جلوتر کشیده و دنبالش حرکت کردم. باغ رو دور زد و پشت عمارت قرار گرفتیم. در تاریک ترین قسمت ایستاده و به باغ نگاه می کردیم. کنارش ایستاده و از وجود امنیت بخشش استفاده می کردم. سمتش برگشتم و به آرومی گفتم:
_یه چیزی بگم؟
_نه .
چشمام رو توی کاسه چرخوندم و
گفتم:
_میگم.خواستی گوش نکن. نگاهم نکرد و من گفتم:
_می خوام فردا با پارسا برم سمت انقلاب دوست دارم هم یکم کتاب بخرم هم برم آش فروشیش,انگار یه آش فروشی خوبی اون اطراف ها هست. واکنشی نشون نداد و ادامه دادم.
_نمی دونم آش دوست داری يا نه ولی خب من مثل بعضی هایه ظالم نیستم و از اونجایی که خیلی هم خوب و خوشگل و مهربونم برات یه کاسه آش میارم. توجهش رو جلب کردم چون لنگه ابرویی بالا انداخت و گفت:
_اين حجم از اعتماد به نفس از کجا میاد؟
استاد ضد حال زدن بود اما با طنازی موی فرم رو پشت گوش زدم و گفتم:
_ملائکه خبر دادن من آرامش یه هیولام..و هیولا ها شکارچي حوری ان. خودمم از این بی پرواییم مات مونده بودم. قدمی سمتم برداشت و من با دلبری قدمی به عقب برداشتم. سری تکون داد و قدمی به جلو برداشت گفت:
_ملائکه از خصوصیات دیگه هیولا ها چیزی نگفتن؟
قدمی به عقب برداشتم و با شیطنت
گفتم:
_دیگه بقیشو گوش ندادم. لنگه ابرویی بالا انداخت و یک قدم نزدیک تر شد.
_مثلا از علاقشون به شکار کردن چیزی بهت نگفتن؟
قدمی به عقب.
_نه شکارچی ام هستن مگه؟ دستش رو داخل جیب کتش کرد و با غرش گفت:
_شکار,حمله و آچمز کردن
خصوصیات اصلیشونه.
چشماش برق میزد. خندان و کمی مشوش به عقب رفتم و بعد به درخت کهنسال برخورد کردم و ایستادم. نفس لرزونی کشیدم و وقتی دستاش دو طرف شونه ام قرار گرفت آسیمه سر و هیجان زده بودم.
_خب.خوب نطق می کردی..چی شد؟
لبی تر کرده و گفتم:
_خب دارم فکر میکنم سری بعد به توصیه های ملائک گوش کنم. سر
شونه ام رو فشرد و گفت:
_پس شکار شدی؟!
با سر تقی سری تکون داده و گفتم:
_ نچ. آهوی گریز پایی هستم دم به تله هر شکارچی نمیدم. شما شکارچی آهویی؟ چونه ام رو گرفت و با حرص گفت:
_شکارچی دیگه به گور باباش خندیده تو قلمرو من آهو شکار کنه..و تو غلط کردی بخوای دم به تله شکاری به جز من بدی..شکار منی آرامش.
قند توی دلم آب شد و با دلبری گفتم:
_جگوار آهو شکار کردی؟ استخون فکم رو محکم گرفت و صورتم رو مستقیم سمت خودش نگه داشت.
_آرامش شکار کردم!
خواستم حرفی بزنم که بی هوا
گفت:
_هیس.صدات در نیاد,
متعجب و با اخم گفتم